آرزو

از هرچه در دل است مرا آرزو تویی

در بوستان خاطر من رنگ و بو تویی

در جمع  گلرخان تو گر از ناز پا نهی

دانم  که  در  میان همه خوبرو  تویی

چشمان مست توست چو جام شراب من

ساقی من بیا که چو می در سبو تویی

اکنون که دل زمن بربودی به لُطف خوش

جانم فدای تو که چی بی حد نیکو تویی

گفتی به یک نگاه بسوزی جهان من

آیینه یی  که  آیینه سان  راستگو  تویی

عشق تو چون حصار گرفته مرا به خویش

تا  میروم  به  هر طرف از چهارسو تویی

عمریست  از  پی  بُت  شوخ  روانه  ام

آنرا که سالهاست مرا جستجو،  تویی

اندیشه و روان حبیب  است عشق تو

ای  پرتوه    اُمید  مرا   آبرو  تویی

شعر از: حبیب یوسفی 

http://www.afghanpoem.com