بشکن سر شب

بشکن سر شب را که نوید سحر آمد

پیمانه به انداز  که خورشید بر آمد

 مطرب به نوا گشت به آوازدف وچنگ 

دارد خبر خوش که زمان دیگر امد

آوازه شد از نغمه   مرغان سحر خیز

که آن شوخ سفر گرده ما از سفر آمد

ماه  که  نهان بود  زچشم ام به  تغافل

گیسو  زده  یکسو  و کنون  در  نظرآمد

با دوست چی گویم که  از شوق چی سانم

تا  در  بر  من  آن  صنم  لب شکر  آمد

 زان قطره اشک که چکید از سر مژگان

رویید  گُل عشق  و  به  بار و  ثمر آمد

با رفتن خود جان ود ل ام بُرد به یغما

 در شام فراق اش  به دلم من  شرر  آمد

هر لحظه {حبیب} است و خیال رُخ جانان

زیرا شب هجران به وصالش به سر آمد

شعر از :حبیب یوسفی

http://www.afghanpoem.com