در چمن

در چمن  روییده  گُل  بهر  پذیرایی  تو

رشک دارد گُل به دل از حُسن وزیبایی تو

تا به گُلزار آمدی غُنچه شکفته از خوشی

سرو  حیران  شد زطنازی  و  رعنایی  تو

چون شممیم زلف ازرُخساریکسو کرده یی

شد منور دیده ها  از حکمت افزایی تو

   تو خرامان  مینهی  از ناز در سبزه قدم

باغ  میبالد  ازین  طرز  شگوفایی  تو

من به جمع عاشقان نام ات نمی آرم بلب

چون نمی خواهم شود موجب به رسوایی تو 

عقل میگوید که در  جانان نمی بینم  وفا

لیک دل هردم تپد بهر هوا خواه یی تو

بستر  سُرخ  شفق  اندر  غروب آفتاب

از حسادت در گرفت از لعل خُرما یی تو  

گفته بودی یک شب آیی توبه بالین{حبیب

تو بیا تا جان کنم قربان به سر راه یی تو

شعر از حبیب {یوسفی}

http://www.afghanpoem.com