نگاه سرد تو

نگاه  سرد  تو  با  من  طنین  پیغام   است

همین که هیچ نگویی  در عشق دشنام است

اسیر  چشم  تو  گشتم  به دام  زلف  تو  بند

خوشا به صید که بندی به این چنین دام است

سگان  کوچه ء تو دشمن اند  با  من  زار

همیشه عاشق مسکین به شهر بد نام است

ندیده  جانب  من  میروی  خدا   داند

که جان مرا بلب آمد و عُمر اتمام است

تو هر قدر که جفا میکنی شکایت نیست

گناه  تو نبود  این  خطای  ایام   است

ز دیدن تو خمار از  دو دیده دور شود

دو چشم تو چو شراب و لبان تو جام است

خیال روی  تو  مصروف  کرده  ذهن  مرا

صدایت  ای بُت رعنا نوید و الهام است

چو با{حبیب}تو باشی شب است بر من روز

به دور از تو بدان صبح روشن ام شام است 

شعر از: حبیب یوسفی

http://www.afghanpoem.com