امشب

 امشب ای شوخ زچشم تو شرر میریزد

هرطرف از لب تو شهد و شکر میریزد

هیچ دانی که چرا؟ زُلف تو افتاده به رُخ 

به سر و روی خوشت سُنبل تر میریزد

قد و بالای تو تصویر نیکو رویان است

سبک  ترسیم  به  آیین  هنر  میریزد

خون اگر گریه کنم درشب هجرتوکم است

 تو  نگو  دیده  من  اشک  هدر  میریزد 

شمع  اگر  صورت  زیبا  تو  ناگاه  بیند

آتش  عشق  چو  پروانه  به  سر  میریزد

تو بهر جا که روی این دل سرگشته من

بهر  دیدار   تو  آهنگ   سفر  میریزد

قدر من دان و نگو اینکه به عشقت خامم

میوه  چون  پخته  شود  وقت  ثمر میریزد

تا  حبیب  دید  ترا  یک  نظر  ازچشم خرد 

قالب  عکس  تو  در   سکه   زر   میریزد

شعر از: حبیب یوسفی

http://www.afghanpoem.com