ظرف شوی

من ظرف شوی پیرم و این است کار من

یس  باس گفته مُردم واین است شعار من

آسمان خراش و خانه به من دلخراش بود

در تکس  میرود  همه دار  وندار  من

موتر نه از من است به قسط است دوستان

من خود  سوار  موترم  موتر  سوار من

مویم بریخت کل شدم از تفت آب جوش

از بس به آب  گرم بود سر  وکار من

روزی  کزین  جهان به جهان  دیکر روم

انواع  ظرف  سر زند اندر   مزار من

از صبح  تا به نیمه شب در تب وتلاش

بگزشت  مثل  باد زمن   نوبهار   من

چون مجرمان حبس ابد روز وشب به کار

این را نصیب  کرده  مرا کردهگار من

آیی  اگر  بسوی  اروپا به  نزد من

سوزد  دلت بحالت  و پطلون غار من

از خستگی زخور وپوف رودههای من

خانه  به لرزه  میشود از انفجار من

یکروز اگر که لٍت روم باس من به خشم

صد  گونه  ناسزا  بنماید  نثار من

من ماجرای خویش چو گفتم با (حبیب)ُ

آنرا  نوشت   وبُرد زمن  اعتبار من