نام وطن

نام  وطن  مبر که  وطن  را  فروختند

صحرا و دشت و کوه و دمن را فروختند

از (دیورند )مگو که جهان خنده میکند

اکنون که تا درخت و چمن را فروختند

آ ،اس ،آی ، گشت  حکم ران مُلک ما

خود مُرده را کشیده  کفن را فروختند

تو غافل از من و من مسکین از حال تو

ای  بیخبر  بدان  تو  و  من را فروختند

چون جاهلان به چوکی قدرت رسیده اند

آن   آریای   پیر   و کُهن  را فروختند

سنی و شیعه هردو فتادند بجان هم

از بهر پول رسم و سُنن را فروختند

بهر  دو  پیسه  که  بود خصم  آدمی

کردند غلامی  و سرو تن  را فروختند

مهمان  نوازی  و کرم  ما  بخاک رفت

آفتابه  را  ربوده  لگن  را  فروختند

هرکس شده حبیب ،به داد و سُتد دخیل

خود افتخار و شوکت و شن را فروختند

شعر از : حبیب یوسفی