فکاهیات مُلا نصرالدین

اُمید است مورد پسند شما عزیزان قرار گیرد

با حُرمت و احترام

www.afghanpoem.com

 

ملا نصرالدین شخصیتی داستانی و بذله‌گو در فرهنگ‌های عامیانه ایرانی، افغانی، ترکیه‌ای، عربی، قفقازی، هندی، پاکستانی و بوسنی است که در یونان هم محبوبیت زیادی دارد و در بلغارستان هم شناخته‌شده است. ملا نصرالدین در ایران و افغانستان بیش از هر جای دیگر بعنوان یک شحصیت بذله گو، اما نمادین محبوبیت دارد
درباره وی داستان‌های لطیفه‌آمیز فراوانی نقل می‌شود. اینکه وی شخصی واقعی بوده یا افسانه‌ای مشخص نیست. برخی منابع او را واقعی دانسته و همروزگار با تیمور لنگ (درگذشته ۸۰۷ ق.) یا حاج بکتاش (درگذشته ۷۳۸ ق.) دانسته‌اند.*[۱] در نزدیک آق‌شهر از توابع قونیه در ترکیه محلی است که با قفلی بزرگ بسته شده و می‌گویند که قبر ملا نصرالدین است
او را در افغانستان، ایران و جمهوری آذربایجان ملا نصرالدین، در ترکیه هوجا نصرتین (خواجه نصرالدین) و در عربستان جوحا (خواجه) می‌نامند. مردم عملیات و حرکات عجیب و مضحکی را به او نسبت می‌دهند و به داستان‌های او می‌خندند. قصه‌های او از قدیم در شرق رواج داشته و دانسته نیست ریشه آنها از کدام زبان آغاز شده است

 

نصيحت كردن ملا

ملا دختر خود را به يك مرد دهاتي داده بود. شب عروسي عده اي از خويشاوندان داماد از ده آمده و دخترك را سوار بر خري كرده با خود بردند. هنوز مقدار زيادي از خانه ملا دور نشده بودند كه ناگهان ملا دوان دوان خود را به آنها رساند. يكي از همراهان عروس از ملا پرسيد چي كار داري و براي چي با اين عچله به اينجا آمدي؟ ملا نفس نفس زنان گفت: بايد نصيحتي براي دخترم ميكردم ولي يادم رفت. و سرش را نزديك به گوش او كرد و گفت: دخترم يادت باشد كه هر وقت خواستي چيزي بدوزي پس از اينكه تار (نخ)را داخل سوزن كردي آخرش را گره .بزني وگرنه از سوراخ بيرون خواهد رفت

 

 

آتش روشن كردن ملا

يك روز وقتي زن ملا در خانه نبود او تصميم گرفت به آشپزخانه رفته و خودش غذايي درست كند. ملا پس از اين فكر وارد آشپزخانه شده و مقداري هيزم به داخل اجاق گذاشت و خواست آنرا آتش بزند ولي هر كاري كرد هيزم ها آتش نگرفت. ملا فكري كرد و ناگهان گفت: هان.... حالا فهميدم براي چه آتش روشن نميشود. هيزم هاي ناجوان فهميده امد كه من زن خانه نيستم. و آشپزي كار من نيست. اين است كه روشن نميشوند...... بسيار خوب من هم ميدانم چه تخنيكي بر سر آنها بزنم و چگونه فريبشان بدهم. او پس از اين فكر به اطاق ديگري رفته و يكي از روسري هاي همسرش را برداشت و آنرا بر سر خود كرده و به آشپزخانه آمد و مشغول روشن كردن آتش شد. اتفاقا هيزم ها روشن شد و آتش خوبي درست شد. در همان وقت زن ملا به خانه آمد و وقتي شوهرش را در آن حالت ديد با تعجب پرسيد: ملا، براي چه روسري بر سرت بسته اي؟ ملا به آهستگي گفت: آرام باش.... من هيزم ها را فريب داده ام و آنها خيال ميكنند زن هستم وگرنه روشن نميشدند. در همان هنگام ناگهان جرقه اي پريد و بر روي لباس ملا افتاد و آن را آتش زد. ملا وحشت زده از كنار اجاق دور شده و در حال كه سعي ميكرد لباسش را خاموش كند فرياد زد: زن از بس حرف زدي بالاخره آتشها فهميدند فريبشان داده ام و انتقام گرفتند و نزديك بود مرا نابود كنند

عربي دانستن ملا

از ملا پرسيدند: به عربي آش سرد شده را چه ميگويند؟ ملا نميدانست ولي گفت: عربها هيچوقت نميگذارند آش سرد شود

آواز خواني

پسر ملا در شب آواز ميخواند. همسايه از بام سر بر آورده گفت: موقع خواب است ديگر آواز نخوان. ملا گفت: عجب مردمان پر روئي هستيد. شب و روز سگ هاي شما عوعو ميكند من يك دفعه اعتراض نكردم شما نتوانستيد چند دقيقه اي آواز خواندن پسر مرا تحمل كنيد

اره بي دندان

روزي اهل ده چاقوئي بزرگتر پيدا كرده نزد ملا آورده پرسيدند: اين چيست؟ ملا گفت: اين اره است كه هنوز دندان نكشيده

غرفه بهشتي

روز پنجشنبه واعظي روي منبر وعظ ميكرد كه هر كس شب جمعه با عيال خود نزديكي كند در بهشت غرفه مخصوصي برايش ساخته ميشود. زن ملا كه تفصيل را شنيد همان شب براي ملا نقل كرده هوس غرفه بهشتي نمود. پس از آنكه غرفه ساخته شد خانم گفت: آن غرفه مال تو، غرفه اي هم براي من بساز. ملا كه نميتوانست گفت: در بهشت هم مثل دنيا زن و شوهر بايد در يك منزل زندگي كنند

ديوانگان

از ملا پرسيدند: ميداني در شهر ما چند نفر ديوانه است؟ ملا گفت: به جز چند نفر همه ديوانه اند. آن چند نفر هم خالي از يك نوع ديوانگي نيستند

جنگ رفتن ملا

در ميان اهالي دو ده جنگ در گرفته بود و آنها بر سر يكديگر ريخته و از كشته پشته ميساختند. عده اي از مردم جمع شده و چند نفر از نيرومند ترين پهلوانان شهر را جمع كرده و براي كمك به اهالي يكي از دهكده ها به جنگ فرستاندند و ملا هم در ميان آنها بود و يك شمشير پو يك سپر هم به وي داداه بودند. ملا و سايرين به جنگ رفتند. پس از چند روز ملا با سر شكسته و بدن زخمي باز گشت. پرسيدند براي چه از خودت دفاع نكردي و گذاشتي آنها تو را زخمي كنند؟ ملا گفت: آخر آدمهاي حسابي خود تان اگر جاي من بوديد و در دستهايتان يك شمشير و يك سپر بود با كجاي خود دفاع ميكرديد

صرفه جوئي

يك روز دوستان ملا او را ديدند كه يك دست و يك چشم و يك پا و يك سوراخ بيني و يك گوش خود را بسته است. به خيال اين كه مريض ميباشد شب به خانه اش رفته و با دلسوزي گفتند: خدا بد ندهد.... جناب ملا، بلا دور...باشد چه شده و براي چه دست و پايت و سرو چشمت را بسته اي؟ ملا لبخندي زد و گفت: من كاملا سالم هستم. مگر براي اينكه صرفه جوئي كنم و اعضاي بدنم را بي جهت به كار نياندازم نيمي از آنها را بسته ام

كله پاچه فروختن ملا

ملا مقداري كله و پاچه خريده و به بازار برد تا بفروشد ولي به جاي آنكه صدا بزند و از كله و پاچه هاي خود تعريف كند ميگفت: آهاي مردم بادنجان خوب دارم، كدوي حلوايي خوب دارم..... مردم به دورش جمع شدند و يكي پرسيد: تو كه كله پاچه ميفروشي پس براي چه از كدو و بادنجان تعريف ميكني؟ ملا دستش را به روي بيني خود نهاده و بالاي بام خانه اي را نشان داد و گفت: مگر آن پشكي (گربه اي) را كه آنجا كمين كرده نمي بينيد. من مخصوصا اينطور ميگويم كه او نفهمد من كله و پاچه دارم و بيايد همه اش را بخورد

كار كردن شكم ملا

يك روز ملا در خانه خوابيد و به دنبال كار نرفت. زنش وقتي او را ديد كه خوابيده گفت: ملا براي چه خوابيده اي و به دنبال كار نميروي؟ ملا گفت: تا كي من كار كنم و شكمم بخورد، بگذار يكروز هم او كار كند تا من بخورم

چرا پياده ميروي

ملا خرش را جلو گذاشته و خودش با وجود آنكه باري بر روي بدن الاغ نبود سوار نشده و پياده از دنبالش حركت ميكرد. شخصي اين صحنه را ديد و پرسيد: براي چه سوار الاغ نميشوي و پياده ميروي؟ ملا گفت: مگر من از اين الاغ كمتر ام كه آن پياده برود ولي من سوار شوم

بي عقلي

سگي به مسجدي رفت. جمعي در اطرافش گرد آمده حيوان را ميزدند. ملا جلو رفته گفت: اين حيوان از روي شعور اين كار را نكرده كه شما او را عذاب ميدهيد. من كه عقل دارم چرا هيچ وقت داخل مسجد نميشوم

گوساله ملا

در صحرا ملا خواست گوساله اش را گرفته به خانه ببرد. گوساله آنقدر خيز و جست كرده فرار كرد كه ملا خسته شد پس ملا او را گذاشته به خانه رفته چوبي برداشته شروع كرد به زدن مادر گوساله. زنش جلو آمده پرسيد: چرا گاو را ميزني، مگر ديوانه شده اي؟ ملا گفت: از بس حرام زاده است يكساعت با گوساله اش تلاش كرده نتوانستم او را بگيرم و به خانه بياورم. اگر اين گاو خيزك زدن و گريختن را به او ياد نميداد گوسالهً شش ماهه مرا اينقدر اذيت نميكرد

تدبير ملا

شبي در فصل تابستان كه ملا با زنش روي بام خوابيده بودند، دزدي ناشي به بام آمد. ملا ورود او را فهميده و دانست كه خيال دارد در صحن خانه دستبردي بزند. تدبيري كرده بدون اينكه بفهماند از آمدن دزد آگاه شده با زنش صحبت كنان گفت: ديشب را نپرسيدي بعد از نصف شب من بدون صدا كردن تو با اينكه درب بام بسته بود چطور به صحن خانه رفتم. زن گفت: راستي فراموش كردم چطور رفتيد؟ ملا گفت: خيلي آسان، اين اسم اعظم را خوانده از بالاي بام مهتاب را به دست گرفته به آساني به صحن حويلي رسيدم. دزد از ياد گرفتن اين موضوع خيلي خرسند شد و خواست به تقليد از ملا از راه مهتاب به صحن خانه وارد شود ولي خواندن اسم اعظم با افتادن او ميان خانه برابر بوده باعث شكستن سر و پايش گرديد. ملا به زنش گفت: برخيز چراغ بياور ببينم كي بود كه به خانه آمد. دزد گفت: شتاب لازم نيست مادام كه تو اسم اعظم ميداني و من هم به اين حماقت هستم با پاي شكسته در خانه تو مهمان بوده و تا چند روز ديگر هم از جاي خود برنميخيزم

جسارت ملا

حاكم ميخواست شخص جسوري را به ماًموريت خطرناكي بفرستد. كسي را نيافت. ملا گفت: من براي رفتن به اين ماًموريت حاضر هستم. حاكم تصور كرد ملا شوخي ميكند گفت: بايد جسارتت را امتحان كنيم. پس امر كرد او در جائي ايستاده و دو دست خود را باز كند و به يكي از كمانداران نامي گفت: ميخواهم امامهً ملا را با تير نشان سازي. تيرانداز شب كلاه امامه را سوراخ كرد. ملا از ترس نزديك بود قالب تهي كند ولي به روي خود نياورد. مرتبه دوم حاكم به تيرانداز ديگري امر كرد كه چپن ملا را سوراخ سازد. او هم تير به دامن لباس ملا زده سوراخ نمود. ملا رنگ خود را باخت و بي اندازه ترسيد. چون تجربه به پايان رسيد، نزد حاكم آمد. حاكم دستور داد يك عمامه و يك قباي نو به ملا بدهدند. ملا با خوشحالي خواهش كرد يك پتلون نو هم ضميمه نمايند. حاكم گفت: پتلون شما كه سوراخ نشده. ملا جواب داد: ظاهرا صدمه اي نديده ولي در حقيقت پيش از عمامه و قبا تر شده(خسارت ديده)

شير خريدن ملا

روزي ملا خرش را گم كرده و در كوچه و بازار فرياد ميزد اي خدا شكرت... خداوندا سپاسگذارم. مردي پرسيد: براي چه شكر ميگوئي، مگر از گم شده خرت راضي و خوشحالي؟ ملا گفت: از گم شدن خر نه ولي از اينكه خودم سوارش نبودم راضي و خوشحال هستم و شكر ميكنم چون اگر من هم سوار خر بودم حالا بايد يكي ديگر به دنبال من و خرم بگردد

مريض شدن زن ملا

چند روزي بود كه زن ملا مريض شده و در خانه بستري گرديده بود. ملا هر روز عصر وقتي به خانه مي آمد در كنار بستر زنش مي نشست و شروع به گريستن ميكرد. يكروز همسايه ملا كه به خانه اش آمده بود تا حال زنش را بپرسد وقتي گريستن ملا را ديد او را دلداري داد و گفت: ملا اينقدر خودت را ناراحت نكن حال زنت خوب است و تا چند روز ديگر از بستر بر خواهد خاست. ملا گفت: ميدانم ولي چون زنم بد بخت و بي كس است و هيچكس را ندارد از حالا برايش گريه ميكنم تا چنانچه روزي مرد نگويد من كسي را نداشتم تا برايم گريه كند

مردن ملا

يكروز وقتي ملا در خارج شهر حركت ميكرد ناگهان پايش لغزيد و بر زمين خورد و سرش بر اسر اصابت به تكه سنگي به درد آمد و چشمانش سياهي رفت به طوريكه آسمان را به جاي زمين و زمين را به جاي آسمان ميديد. او همانطور كه به روي زمين افتاده بود پيش خود گفت: خدايا.... حتما من مرده ام و خودم خبر ندارم. ملا به همان حال باقي ماند ولي هيچ كس نيامد تا جنازه اش را از روي زمين بردارد. با خود فكر كرد. حتما كسي خبر ندارد من مرده ام. پس بهتر است خودم بروم و خبر مرگ خويش را به زنم بگويم. او پس از اين فكر به تندي از روي زمين برخاست و دوان دوان خودش را به خانه رسانيد و به زنش گفت: زن چه نشسته اي كه ملا شوهر ات در بيرون شهر نزديك آسياب مرده و در روي زمين افتاده و هيچ كس هم نيست كه جسد اش را بردارد. زود به آنجا برو و جسد مرا بردار و به گورستان ببر. او اين را گفت و به سرعت خودش را به محلي كه بر زمين خورده بود رسانيد و همانجا باقي ماند. از طرف ديگر زن ملا كه خبر مرگ شوهرش را شنيده بود گريه كنان و بر سر كوبان از خانه خارج شد و همسايه ها را خبر كرد. آنه علت گريه وي را پرسيدند و زن گفت: من براي ملا كه مرده است گريه ميكنم دلم بر بي كسي او ميسوزد كه خودش ناچار شد بيايد و خبر مرگش را برايم بياورد

دندان درد ملا

ملا دندانش درد گرفته بود به نزد دندانساز رفت و راه چاره اي خواست. دندانساز گفت: بايد دندان خراب را كشيد تا درد برطرف شود. ملا پرسيد دانه اي چند دندان ميكشي؟ دندانساز جواب داد. براي هر دندان دو دينار. ملا گفت نميشود دانه اي يك دينار از من بگيري؟ دندان ساز گفت خير. ملا ناچار قبول كرد اما يكي از دندان هاي سالم خود را كه درد نميكرد به مرد دندانساز نشان داد و گفت: اين دندان خيلي درد ميكند و بايد همين را بكشي. دندانساز آن دندان را كشيد. اما ملا بلافاصله گفت: آه...... اشتباه كردم دنداني كه درد ميكند آن ديگري است. او پس از اين حرف همان دندانش را كه درد ميكرد نشان دندانساز داد. دندانساز آنرا هم كشيد. ملا دو دينار را به وي داده و به طرف خانه براه افتاد تا از معاينه خانه دندانساز خارج شود اما در همان حال گفت: جناب دندانساز من بالاخره سرت زرنگي كردم دو دندان كشيدم و دو دينار پول دادم يعني همان دانه اي يك دينار كه خودم ميخواستم

شوخي كد خدا

يكروز ملا به اتفاق كد خدا به حمام رفته بود. كد خدا همانطور كه بدن خود را ميشست از ملا پرسيد: راستي اگر من كد خدا نبودم و فقط يك غلام بودم چه ارزشي داشتم. ملا فكري كرد و گفت: ده دينار. كد خدا عصباني شد و گفت: احمق جان.... فقط لنگي كه بر بدن خود بسته ام ده دينار قيمت دارد. ملا بلافاصله گفت: خوب من هم قيمت لنگ را گفتم وگر نه خودت كه ارزشي نداري

رقابت زنها

ملا نزد رفيقش رفته گفت: خيلي دلم برايت ميسوزد. رفيقش پرسيد: به چه سبب؟ ملا جواب داد: امروز من بعد از مرافعه ها كه نزديك بود به طلاق بكشد به بازار رفته براي زنم جوراب و پيراهن و كفش نو خريدم. رفيقش گفت: به من چه ربطي دارد؟ ملا جواب داد: زن تو با زن من رفت و آمد دارد. قطعا وقتي جوراب و پيراهن و كفش نو را به پاي زن من ببيند تكليف معلوم است. رفيق ملا كه وخامت كار را فهميد فورا در صدد تهيهً پول برآمد

نمونه تيراندازي

روزي بزرگان شهر با حاكم در بيرون شهر به تير اندازي مشغول بودند. حاكم امر كرد همه بايستي هنر خود را بنمايانند. به ملا كه نوبت رسيد تيري در كمان گذاشته رها كرد ولي به نشانه نخورد. گفت: پدرم اينطور تير مي انداخت. مرتبهً دوم تير انداخت به نشانه نخورد. گفت: برادرم اينطور تير مي انداخت. در مرتبه سوم اتفاقا تير به نشانه خورد. گفت: خودم هميشه اينطور تير مي اندازم

آواز ملا

ملا در حمام آواز ميخواند به نظرش خوب جلوه كرد و افسوس خورد كه چرا زودتر ملتفت نشده كه خدا اين نعمت را به او اعطا فرموده است. پس نزد حاكم رفته گفت: آمده ام يكي از مزاياي خود را كه تا امروز امير آگاه نشده اند بيان كنم. امير پرسيد: آن چيست؟ ملا گفت: خوبي آواز. امير گفت: بخوان تا لذت بريم. ملا گفت: ولي براي آواز خواندن من يكي از دو چيز لازم است. يا خمره اي كه نصف آن آب باشد يا خزينهً حمام. امير گفت: عجالتا به خزينه حمام دسترسي نيست ولي تهيهً خمره آسان است. آنرا حاضر خواهيم كرد. پس دستور داد خمره اي را تا نيمه آب كرده به مجلس آوردند. ملا سر خود را در ميان خمره كرده صداي منكر خود را سر داد. امير كه از صداي آن خيلي خسته گرديد امر كرد هر يك از غلامان دست را با آب خمره تر كرده سيلي به صورت ملا بزنند تا آب خمره تمام شود. ملا سيلي دوم را كه خورد به سجده افتاده شكر خدا را به جاي آورد امير پرسيد: چه جاي شكر بود؟ ملا جواب داد: براي اين شكر كردم كه در خزينه حمام خوانده بودم ساليان دراز خودم و اين جمعيت بيچاره گرفتار سيلي خوردن و سيلي زدن بوديم. امير خنديده او را عفو كرد

هواي گرم

ملا زمستان وقتي ميخواست از خانه خارج شود پوستيني بر تنش ميكرد تا بدنش سرما نخورد. ولي وقتي به خانه مي آمد پوستين را از تنش خارج كرده و سر آنرا مي بست و در گوشه اي مينهاد. يكروز مهماني كه در خانه اش بود علت بستن سر پوستين را از او سوال كرد. ملا گفت: من به اين جهت سر پوستين را ميبندم كه دلم ميخواهد هواي داخل آن خارج نشود

حاضر جوابي

ملا رفته بود خر بخرد. دهاتي ها جمع بودند و بازار خر فروشي رواج داشت. شخصي از آنجا عبور ميكرد گفت: در اين ميدان به جز دهاتي ها و خر چيز ديگري پيدا نميشود؟ ملا گفت: شما دهاتي هستيد؟ طرف گفت: خير. ملا گفت: پس چه هستيد؟(منظور كه دهاتي نيستي پس خرا استي

الاغ فروختن ملا

يكروز ملا نصرالدين الاغ خويش را براه انداخته و به طرف بازار به حركت در آمد تا آنرا بفروشد و الاغ ديگري خريداري نمايد. اما همينطور كه به طرف شهر حركت ميكرد پاي الاغ در جايي فرو رفته و در ميان جايي كه پر از آب گل آلود بود افتاد. ملا به سرعت خرش را از ميان گودال بيرون كشيد و خواست به راهش ادامه بدهد اما در همان وقت متوجه شد كه دم الاغ كثيف و گل آلود است. او پيش خود فكر كرد هرگز كسي راضي نميشود الاغي را كه دمش كثيف و گل آلود است خريداري كند. پس چاقويش را از جيب خارج ساخته و دم الاغ را بريد. و در خورجين روي آن نهاد و به سوي شهر به حركت در آمد. در بازار شهر مردي الاغ ملا را ديد و پسنديد و خواست آنرا خريداري كند ولي ناگهان متوجه دم بريده حيوان شده و گفت: آه..... من اين الاغ را نخواهم خريد. ملا پرسيد. براي چه؟ مرد جواب داد: براي اينكه دم ندارد و الاغ بي دم به درد نميخورد. ملا به تندي گفت: تو معامله را تمام كن دم الاغ در خورجين است

وقتي عزرائيل آمد

ملا روزي حالش سخت وخيم شده و به بستر بيماري افتاده بود. زنش را به بالاي سر خويش فرا خوانده و گفت: زن خواهش ميكنم كه بهترين لباسهايت را بپوش و صورت ات را نيز آرايش كرده و بيا در كنار من بنشين. زن ملا با حيرت به صورت شوهرش نگريست و گفت: يعني چه..... حال تو آنقدر بد است كه نزديك به مردن ميباشي آنوقت دلت ميخواهد كه من خوشحال باشم و آرايش كنم و بهترين لباسهايم را بپوشم. ميخواهي مردم بگويند از مردن تو خوشحال هستم. ملا در همان حال بيماري لبخندي زد و گفت: نه زن عزيز... من ميخواهم تو زيبا و آراسته باشي تا چنانچه عزرائيل براي گرفتن جان من آمد از تو خوشش بيايد و به عوض من تو را با خودش ببرد

خانه ملا

ملا مالك نصف خانه اي بود. روزي دلالي را طلبيده گفت: اگر بتواني نصف خانه مرا بفروشي نيمهً ديگر را ميخرم كه تمام خانه مال من شود

نان خريدن ملا

يك روز زن ملا شوهرش را صدا زد و گفت: ملا امروز من خيلي كار دارم و بهتر است تو به نانوايي رفته دو تا نان بخري و بياوري. ملا قبول كرده و سبدي برداشته و از خانه خارج شد و به طرف دكان نانوايي به راه افتاد. سر ظهر بود و مردم زيادي براي خريدن نان آمده و صف در مقابل نانوايي تشكيل شده بود. ملا وقتي چشمش به آن جمعيت انبوه افتاد با خود انديشيد اگر تا شب هم در آنجا بماند نوبت اش نخواهد رسيد و تازه اگر هم نوبت اش برسد نان ها تمام شده است. ملا پس از قدري فكر نقشه اي كشيد و مردي را كه در كنارش ايستاده بود صدا زد و به آهستگي گفت: سلام. مرد مزبور رويش را به طرف ملا كرده و با حيرت به صورت وي نگريست و گفت: عليكم سلام چه ميخواهي؟ ملا سرش را به نزديك گوش وي برده و گفت: مگر خبر نداري كه فلان آدم خراباتي امروز نان مجاني ميدهد. براي چه اينجا ايستاده اي كه با پول نان خريداري كني؟ مرد مزبور با تعجب به ملا نگريست و گفت: چه ميگويي مرد، آن آدم كه مدتي است به مكه رفته. ملا لبخندي زد و گفت: خوب او حالا آمده و به همين جهت امروز به هر كس كه به در خانه اش برود نان مجاني خواهد داد. مردمي كه در اطراف ملا بودند و گوش هايشان را تيز كرده بودند تا صداي او را بشنوند و بفهمند چه ميگويد. وقتي اين حرف را شنيدند ديگر درنگ نكردند و از مقابل نانوايي دور شده و به طرف خانه همان مرد كه آن طرف دهكده قرار داشت شروع به دويدن كردند. پس از چند دقيقه به غير از ملا هيچ كس در مقابل نانوايي نبود. او نگاهي به نان هاي داغ كه از تنور خارج ميشد انداخت و با خوشحال گفت: دو تا نان به من بده. نانوا دو تا نان گرفت و به طرف وي آورد. ملا دست در جيب خود كرد تا پول نان را بدهد، ولي ناگهان فكري به سرش رسيد و پيش خود گفت: عجب آدم احمقي هستم حالا كه فلاني نان مجاني ميدهد براي چه خود پول بدهم و نان خريداري كنم بهتر است من هم بروم و مثل ساير مردم نان مجاني بگيرم. او پس از اين حرف به نانوا گفت: من نان را نميخواهم چون بايد بروم نان مجاني بگيرم. او اينرا گفت و نان ها را گذاشت و خودش به راه افتاد و با قدم هاي پر سرعت به طرف خانه همان مرد كه از تجار ثروتمند آن نواحي بود حركت كرد. اما هنوز به در خانه وي نرسيده بود كه مردم زيادي را ديد. آنها همانهايي بودند كه در مقابل نانوايي صف بسته و ملا فريبشان داده و به دروغ گفته بود فلان آدم نان مفت ميدهد. يكي از انها وقتي ملا را ديد كه تند تند ميدود گفت: كجا ميروي ملا.... ملا جواب داد. ميخواهم به خانه حاجي فلاني بروم و نان مجاني بگيرم. مرد مزبور گفت: ولي حاجي فلاني هنوز از مكه نيامده و نان هم به كسي نميدهد مگر نميبيني كه ما دست خالي برگشته ايم. ملا همانطور كه ميدويد فرياد زد. خوب من ميروم چه كسي ميداند شايد يك دفعه او از مكه آمد و يك نان مجاني به من داد

كلاه شرعي

واعظي در اثناي وعظ ميگفت: هر كس در يكي از روز هاي ماه رجب روزه بدارد و ظهر افطار كند، ثواب اعمال شش ماه روزه در نامهً اعمالش مينويسند. ملا يك روز رمضان كه روزه نبود به خانه واعظ رفت. واعظ پرسيد: چرا روزه نگرفتي؟ ملا جواب داد: به قول شما عمل كرده تا ظهر در ماه رجب روزه گرفته ام. در عوض اين ماه رمضان و با پنجاه رمضان ديگر حق دارم روزه ام را بخورم

ماهي در صحرا

ملا با يكي از دوستان به گردش كنار دريا رفته بود. رفيقش گفت: ببين چه ماهي بزرگي. من مثل آن نديده ام. ملا به طرف بيابان نگاه كرد. رفيقش پرسيد: چرا به بيابان نگاه ميكني؟ ماهي را در دريا ميبينند. ملا گفت: تصور كردم از آب بيرون آمده تا در آفتاب گرم شود

حوريه بي تناسب

واعظي بالاي منبر گفت: به كسي كه امشب دو ركعت نماز بگذارد، خداوند حوريه اي كرامت فرمايد كه سرش در مشرق و پايش در مغرب باشد. ملا گفت: من نه اين نماز را ميخوانم نه طالب چنين حوريه اي هستم كه معلوم نيست كدام قسمت بدنش نصيب من خواهد شد

 

قيمت مردن

ملا به شهري رفته شنيد كه حاكم براي دفن و كفن فقرا هشتاد درهم ميدهد. روزي كمي بي پول بوده به خانه حاكم رفته و گفت: شنيده ام هر غريبي در شهر شما بميرد هشتاد درهم ميدهيد. من در شهر شما غريبم و احتياج زيادي به پول دارم. استدعا ميكنم چهل درهم الحساب به من بدهيد و بعد از مردن من حساب نمائيد. حاكم پيشنهاد او را پذيرفته چهل درهم به او داد. پس از چند روز ملا دو باره نزد حاكم آمده گفت: ميخواهم از شهر شما بروم ديگر تا وقت مردن اينجا نميايم. خواهش دارم چهل درهم باقي مانده را بدهيد كه حسابمان مفروق شود. حاكم چهل درهم دوم را هم پرداخته ملا را راضي كرد

 

 

طبيب آوردن ملا

روزي زن ملا ناگهان احساس كرد شكمش به شدت درد گرفته و شروع به فرياد زدن و گريه نمودن كرد. ملا كه در خانه بود علت شيون و گريه را پرسيد و زن گفت كه شكمش درد گرفته است. ملا بلافاصله لباس پوشيد و در حالي كه به طرف در خانه ميرفت گفت: ناراحت نباش زن.... من هم اكنون به خانه طبيب سر كوچه ميروم و او را به اينجا مي آورم. ملا پس از اين حرف از خانه خارج شد و تند تند شروع به راه رفتن كرد ولي هنوز مقدار زياد از خانه دور نشده بود كه زنش سر خود را از پنجره خارج ساخته فرياد زد: ملا ديگر لازم نيست طبيب بياوري چون درد شكمم خوب شده است و ديگر احتياجي به آمدن طبيب نداريم. اما ملا بدون اينكه اعتنائي به گفته زن خود بكند به راهش ادامه داد و پس از چند دقيقه به خانه طبيب رسيد. در زد و به داخل خانه رفت. طبيب نگاهي به قيافه گرفته و ناراحت او انداخت و پرسيد: چه شده ملا مگر خداي نكرده اتفاق ناگواري برايت روي داده است كه اينطور نگران و ناراحت استي؟ ملا نفس نفس زنان اظهار داشت: خير جناب طبيب، اول كه من از خانه خارج شدم شكم زنم درد ميكرد ولي وقتي به اينجا ميامدم او سرش را از پنجره بيرون ساخته و گفت كه درد شكمش خوب شده است بنا بر اين من به اينجا آمدم كه به شما اطلاع بدهم ديگر لازم نيست زحمت كشيده به خانه ما بيايي

 

 

حرف مرد يكي است

از ملا پرسيدند چند ساله هستي؟ فكري كرد و جواب داد: چهل ساله. پرسيدند چطور چنين چيزي ممكن است، تو ده سال قبل هم ميگفتي چهل ساله هستي. ملا سرش را جنبانيد و گفت: حالا هم ميگويم چهل ساله هستم و اگر بيست سال بعد هم بپرسيد چند ساله هستم جواب ميدهم چهل ساله، براي اينكه حرف مرد يكي است.

 

 

لحاف ملا

شبي ملا خوابيده بود كه از ميان كوچه صداي داد و فرياد شنيد. براي آنكه علت را بداند لحافش را به دوش انداخته و از خانه بيرون شد. اتفاقا دزدي كه باعث تمام آن داد و فرياد ها بود لحاف ملا را از روي دوشش برداشته و پا به فرار نهاد و از آنجا رفت. بر اثر رفتن دزد سرو صدا ها هم خوابيد و مردم هم به خانه هاي خويش رفتند. ملا نيز به خانه آمد. زنش پرسيد: چه خبر بود، براي چه دعوا ميكردند؟ ملا كه ديگر لحافي بر دوش نداشت لبخندي زد و گفت: هيچ خبري نبود. تمام دعوا بر سر لحاف ملانصرالدين بود

 

 

اگر نمرده بودم

ملا يكروز از زنش پرسيد: راستي زن بگو بدانم اگر آدم بميرد بدنش چه حالتي پيدا ميكند و او چه احساسي دارد. زن فكري كرد و گفت: آدم كه مرد بدنش سرد ميشود و ديگر قدرت هيچ كاري را ندارد. از اين ماجرا چند روزي گذشت تا يكروز وقتي هوا خيلي سرد بود و برف زيادي باريده بود ملا براي جمع كردن هيزم به جنگل رفت. در جنگل او مقداري هيزم جمع كرد و بر روي الاغش نهاد ولي از همان وقت بر اثر سردي بسيار زياد هوا متوجه شد كه دست و پايش يخ كرده. با خود انديشيد بطور حتم مرده است اين بود كه خودش را بر روي زمين انداخت و از جايش تكان نخورد. ملا همانطور كه بر روي زمين دراز كشيده بود نگاهي به گرگ كه سرگرم خوردن گوشت الاغ بود انداخته و به آهستگي گفت: برو خدا را شكر كه من مرده ام وگرنه بلائي به سرت مياوردم كه تا عمر داري از يادت نرود

 

 

تعريف كردن ملا

ملا گاو ماده اي داشت كه بسيار لاغر و ضعيف بود. او يكروز گاو را برداشته و به بازار شهر برد تا بفروشد. در بازار شروع به تعريف كردن از گاو كرد ولي هر چه ميگفت مردم كه لاغري گاو را ديده بودند حاضر به خريدن آن نمي شدند. سرانجام دلالي جلو آمده و به آهستگي در گوش ملا گفت: جناب ملا اگر من گاو ات را به قيمت خوبي بفروشم چقدر خواهي داد؟ ملا فكري كرد و گفت: نصف پولي را كه گرفته ام به تو ميدهم. مرد دلال قبول كرد و از ملا فاصله گرفته و دستي بر روي بدن گاو كشيده و گفت: اي مردم... اين گاو روزي ده من شير ميدهد و بسيار كم خوراك است و شش ماهه آبست است و هر كس آنرا خريداري كند پس از چندي صاحب يك گوساله خواهد شد. يكي از مردمي كه در آن نزديكي ايستاده و حرف هاي دلال را شنيده بود اين موضوع را باور كرد و جلو آمده و گاو را به قيمت بسيار خوبي خريداري كرد. ملا پولها را گرفت و همانطور كه گفته بود نصف آنرا به مرد دلال داد و به طرف خانه به راه افتاد. وقتي ملا به خانه رسيد متوجه شد چند خواستگار براي دخترش كه سالها در خانه مانده و شوهري برايش پيدا نشده بود آمده و زنش در جلوي خواستگار ها نشسته و مشغول تعريف كردن از حسن دخترش ميباشد. ملا خوشحال شد و به داخل اطاق رفته و در گوشه اي نشسته و گفت: بلي.... اين دختر من بسيار نجيب و كدبانو و مهربان و پركار است و تمام كار هاي خانه را خودش به تنهايي انجام ميدهد. ملا در همين وقت به ياد تعريفي كه مرد دلال از گاوش كرده و در يك چشم بر هم زدن آنرا فروخته بود افتاد و ادامه داد: و از همه مهمتر اينكه او شش ماهه آبست است و تا چند وقت ديگر صاحب يك پسر كاكل زري خواهد شد

 

 

هزار اشرفي

ملا هر روز پس از آنكه نمازش را ميخواند دست هاي خود را به طرف آسمان بالا برده و التماس كنان ميگفت: خداوندا....... خواهش دارم به من رحم كن و هزار اشرفي از خانه غيب بفرست تا پولدار شوم ولي خدايا فرامش نكن كه هزار اشرفي بايد بدهي و حتي يك اشرفي هم از هزار تا كمتر باشد آنرا قبول نخواهم كرد. از قضا مردم پول پرست و مردم آزاري كه در كنار خانه ملا زندگي ميكرد، يكروز وقتي در بالي خانه اش بود صداي دعا كردن ملا را شنيد و براي آنكه قدري او را مسخره كند و ببيند آيا براستي اگر از هزار اشرفي يكي هم كم باشد او را قبول نميكند، به داخل خانه خود رفته و كيسه اي برداشت و نهصد و نود و نه اشرفي در داخل آن ريخته و به بالاي بام خويش رفت و از آنجا خود را به روي بام ملا رسانيد و از سوراخ لوله بخاري كيسه را به ميان اطاق انداخت. ملا كه سرگرم نماز خواندن و دعا كردن بود وقتي آن كيسه را مشاهده كرد با خوشحالي درش را گشود و متوجه شد كه پر از اشرفي طلا ميباشد. ملا پول ها را شمارش كرد و متوجه شد كه نهصد و نود نه اشرفي است. سرش را بالا گرفته گفت: اي خداي بزرگ كه اين اشرفي ها را فرستادي متشكرم ولي فراموش كرده و يكي را نفرستاده اي... حالا من اين پولها را پيش خود نگه ميدارم تا يك اشرفي باقي مانده را هم بفرستي. او پس از اين حرف پول ها را برداشته و در صندوق خانه خويش پنهان كرد. از طرف ديگر مرد پولدوست كه متوجه شد بر خلاف تصورش ملا پولها را برداشته با ناراحتي از روي بام به زير آمده و از خانه اش خارج شد و به طرف خانه ملا رفت و در زد پس از لحظه اي ملا خودش در را گشود و مرد پول پرست گفت: جناب ملا آن كيسه پر از اشرفي كه چند لحظه قبل به داخل اطاقت افتاد مال من است و من براي آنكه ترا امتحان كنم آنرا به داخل اطاقت انداختم حالا خواهش دارم بروي و كيسه را براي من بياوري البته با پولهاي داخل آن. ملا نگاهي به سراپاي مرد مزبور كرده و گفت: برو برادر... خدا روزيت را جاي ديگر حواله كند. مگر تو ديوانه اي كه چنين حرفي ميزني. من مدتي است به درگاه خدا التماس ميكنم كه هزار اشرفي برايم بفرست حالا كه او نهصد و نود و نه اشرفي فرستاده، تو آمدي و ميگوئي مال من است... برو بي جهت وقت خود را تلف نكن. مرد پول پرست كه ناگهان متوجه شده بود پولهايش را از دست داده عصباني شد و فرياد زد. مرد حسابي من ميگويم آن پول ها مال من است زود باش و اشرفي ها را بده و گر نه ترا به نزد قاضي خواهم برد. ملا سرش را جنبانيد و گفت: من حتي يك دينار هم به تو نميدهم و اگر ميل داري حاضرم به نزد قاضي بيايم چون پولها را خدا به من داده و بنده خدا هرگز نميتواند آنرا بگيرد و تازه من يك اشرفي هم طلبكار هستم كه خداوند آنرا هم به زودي برايم ميفرستد. مرد پول پرست فرياد زد راه بيفت تا به خانه قاضي برويم. ملا شانه هايش را بالا انداخت و گفت اما من نميتوانم پياده بيايم چون خيلي خسته هستم و اگر ميخواهي مرا به خانه قاضي ببري بايد برايم قاطري بياوري. مرد پول پرست به سرعت به خانه اش رفته و قاطر خود را به راه انداخته و به خانه ملا آورد. ملا نگاهي به قاطر انداخت و گفت: لباس من هم زياد مناسب نيست و اگر ميل داري با تو به خانه قاضي بيايم بايد يكي از لباسهاي خوب و نو خود را به تنم كني. مرد پول پرست كه ميخواست به هر ترتيبي شده پولهاي خويش را پس بگيرد به سرعت به خانه رفت و يكي از بهتريت لباسهاي خود را به ملا آورد. ملا لباس را پوشيد و سوار بر قاطر شد و به همراه مرد پول پرست به خانه قاضي رفتند. وقتي وارد خانه قاضي شدند، مرد پول پرست همه چيز را براي قاضي تعريف كرد. قاضي نگاهي به ملا انداخته و گفت: خوب ملا آيا اين مرد راست ميگويد و تو پولهاي او را برداشته اي؟ ملا سرش را جنبانيد و گفت: خير قربان... اين مرد يكي از دروغگو ترين افراد روي زمين است و براي اينكه پولهاي مرا بگيرد چنين داستاني را درست كرده است. قاضي رويش را به طرف مرد پول پرست كرده و گفت: خوب چي ميگوئي آيا ملا راست ميگويد؟ مرد پول پرست فرياد زد: قربان او خودش دروغگو است و پولهاي مرا برداشته. ملا لبخندي زد و به قاضي گفت: جناب قاضي اين مرد به قدري طماع و پول پرست و حيله گر است كه اگر چند دقيقه ديگر با شما حرف بزند ادعا خواهد كرد كه قاطري كه سوار هستم نيز مال او است و من آنرا هم از وي دزديده ام. مرد پول پرست تا اين حرف را شنيد خشمگين و برآشفته فرياد زد: پس چه آيا ميخواهي بگوئي قاطر هم به تو تعلق دارد. ملا رو به قاضي كرده و گفت: نگفتم قربان... و او را اگر رو بدهيد حتي ادعاي مالكيت لباس تن مرا نيز خوهد كرد. پولدوست طمعكار كه ديگر خونش به جوش آمده بود به طرف ملا حمله برد تا او را تنبيه نمايد و در همانحال گفت: حيله گر دروغگو اين لباس كه به تن داري از آن من نيست... براي چه اين قدر دروغ ميگوئي . هم اكنون ترا ميكشم. ملا داد و فرياد براه انداخت و سرباز هاي قاضي به دستور وي مرد پول پرست را گرفته و به زندان انداختند و قاضي رويش را به طرف ملا كرده و گفت: متشكرم دوست عزيز كه آدم حقه بازي را به ما معرفي كردي و به همين جهت يك اشرفي به تو پاداش خواهم داد. اوپس از اين حرف دست در جيب خود كرده و يك اشرفي خارج ساخته به دست ملا داد. ملا پول را گرفت و دستش را به طرف آسمان دراز كرده و گفت: خداوندا متشكرم كه قرضت را خيلي زود ادا كردي و يك اشرفي باقي مانده را هم برايم فرستادي

 

 

بوي آش

ملا در خانه نشسته بود و آرزو ميكرد ايكاش يك كاسه پر از آش گرم موجود بود و او آنرا ميخورد. در همان وقت دروازه خانه به صدا در آمد. ملا در را گشود و پسر همسايه را ديد. پسر همسايه در حاليكه كاسه خالي اي را در دست داشت به ملا گفت: مادرم سلام رسانيده و گفته اگر آش پخته ايد قدري هم به ما بدهيد. ملا سرش را جنبانيد و گفت: كار دنيا چقدر عجيب است همسايه ها بوي آرزوي آش را هم استشمام ميكنند

 

 

دزد را پيدا كنيد

وقتي ملا از دهي عبور ميكرد دزدي آمد و خورجين الاغش را ربود. ملا پس از نيم ساعت متوجه جريان شد و فرياد زد و خطاب به اهالي محل گفت: زود دزد خورجين را پيدا كنيد وگر نه كاري را كه نبايد بكنم خواهم كرد. دهاتي هاي ترسو بلافاصله شروع به جستجو كرده و خورجين را از دزد مزبور گرفته و پس به ملا دادند و يكي از آنه از ملا پرسيد: خوب حالا كه خورجينت پيدا شده بگو اگر نميافتيم چه ميكردي؟ ملا سرش را جنبانيد و در حالي كه سوار بر الاغش ميشد تا از آنجا برود گفت: هيچ..... گليمي را كه در خانه داشتيم پاره ميكردم و خورجين ديگري از آن درست ميكردم

 

 

ساعت ملا

ملا ساعتي داشت كه سالهاي سال خوب كار كرده بود ولي ناگهان يكروز خوابيد و ديگر به كار نيفتاد. ملا ساعت را برداشته و به نزد مرد ساعت سازي رفت و آنرا به وي داد تا درست كند. ساعت ساز در ساعت را باز كرد و ناگهان مگسي كه مرده و در داخل ساعت زنداني شده بود بيرون افتاد. ملا سرش را تكان داد و با حيرت گفت: عجب... پس ماشينچي ساعت مرده بود كه ديگر كار نميكرد

 

 

ملاي وارونه كار

ملا روزي به بازار رفته و مقداري پياز و كچالو خريد و آنها را در كيسه اي ريخته و بر روي الاغش نهاد و خودش نيز سوار شده به طرف خانه به راه افتاد. در بين راه الاغ بيچاره كه از راه رفتن خسته شده بود شروع به عرعر كردن نمود. ملا نگاهي به وي انداخته و گفت: هان... فهميدم براي چه عرعر ميكني. او پس از اين حرف وارونه سوار بر الاغ شده و در حاليكه پشتش به طرف سر حيوان قرار داشت كيسه محتواي پياز و كچالو را به دست گرفت و در روبروي خود ميان زمين و هوا نگهداشت و دست ديگرش را نيز به زير بازوي دستي كه كيسه را گرفته بود قرار داد و گفت: خوب حالا سنگيني پياز و كچالو ها ترا ناراحت نميكند و ميتواني به راحتي راه بروي

 

 

ببخشيد نميدانستم مال شماست

يكروز ملا از راهي ميگذشت كه دستمال بسته اي در روي زمين توجه اش را جلب كرد. ملا از روي الاغ خود پائين آمده و دستمال را برداشت و آنرا گشود. در ميان دستمال يك دست لباس شيك توجهش را جلب كرد. ملا با خوشحالي آنرا به دست گرفته و دست در جيبهاي آن نمود و در همان حال ميگفت: خدا را شكر بالاخره ما هم صاحب يك دست لباس شيك شديم. او همانطور كه جيب هاي لباس را ميگشت در يكي از آنها آينه اي پيدا كرد آنرا به مقابل خود گرفت و تا چشمش به عكس خويش كه در آينه ديده ميشد افتاد به خيال اينكه با صاحب لباس روبرو شده به سرعت لباس ها را به زمين گذاشت و خطاب به تصوير خود در آينه گفت: ببخشيد قربان نميدانستم اين لباس ها مال شما است وگرنه آنرا از روي زمين بر نميداشتم

 

 

بگذار ببرد

ملا صندوقچه اي داشت كه هميشه پولها و جواهرات زنش را در آن ميگذاشت. يكشب دزدي به خانه آمده و صندوقچه را برداشت و به طرف حويلي شروع به دويدن كرد. زن ملا از خواب بيدار شد و تا دزد را ديد ملا را از خواب بيدار ساخته گفت: ملا... بلند شو دزدي به خانه آمده و صندوقچه جواهرات و پولهايمان را برده است برخيز و او را دستگير كن. ملا خميازه اي كشيد و گفت: زن تو چقدر بي عقل هستي كليد قفل صندوقچه پيش من است و او كاري نميتواند بكند

 

 

الاغ مرده

يكروز ملا از راهي ميگذشت يكي از دوستانش او را ديده و گفت: ملا براي چه پياده ميروي پس خرت را چه كار كردي؟ ملا سرش را جنباند و گفت: متاسفانه دو روز قبل مرد و عمرش را به شما داد

 

 

براي پنج دينار

ملا به خوراكه فروشي سر كوچه بدهكار بود و براي آنكه او پول خود را مطالبه نكند هرگز از جلوي مغازه وي نميگذشت. از قضا يك روز كه در بازار نشسته بود و با رفقايش حرف ميزد ناگهان مرد دكاندار كه از آنجا عبور ميكرد وي را ديد و نزدش رفته و يخه ملا را گرفت و گفت: براي چه فرار ميكني و طلب مرا نميدهي؟ ملا حرفي نزد و ساكت بر جايش باقي ماند. مرد بقال با صداي بلندتري فرياد زد: اگر پولم را ندهي آبرويت را ميبرم و به همه كس ميگويم كه چه مرد بد حسابي هستي. ملا ناگهان با عصبانيت گفت: من چقدر به تو بدهكار هستم كه اين قدر داد و فرياد به راه انداخته اي؟ دكاندار گفت: پنجاه دينار. ملا گفت: بسيار خوب بيست و پنج دينار آنرا فردا ميدهم و بيست دينار هم پس فردا حالا چقدر باقي مانده است؟ دكاندار گفت: پنج دينار. ملا فرياد كشيد: خوب، خجالت نميكشي كه براي پنج دينار اينطور داد و فرياد ميكني و آبروي مرا ميبري. برو چند روز ديگر خودم ميايم و پنج دينارت را ميدهم چون حالا پول سياه ندارم

 

 

انار فروختن ملا

يكروز ملا مقداري انار بار الاغ خويش كرده و به بازار برده بود تا بفروشد. او در كوچه و بازار فرياد ميزد: آهاي انار خوب داريم... آهاي انار خوب داريم. اما هر بار كه ملا عبارت بالا را به زبان مياورد الاغش هم دهانش را ميگشود و عرعر ميكرد. ملا وقتي چند بار به انارش تبليغ كرد و الاغ هم كارهاي او را تقليد نمود سر انجام عصباني شده فرياد زد: بيچاره چرا ساكت نميشوي من نميفهمم آيا تو انار ميفروشي يا من؟ اما الاغ باز هم عرعر كرد و ملا گفت: بسيار خوب حالا كه اينطور شده من ديگر حرفي نميزنم و تو عرعر كن تا ببينم آيا كسي حتي يك من انار خواهد خريد يا نه

 

 

پرسيدنش صحيح نيست

روزي شخصي ظرف سربسته اي نزد ملا آورد و به امانت گذاشت تا پس از چند روز آمده آنرا بگيرد. پس از رفتن آن شخص ملا در ظرف را گشود و ديد در داخل آن عسل بسيار خوبي است. انگشتي از آن خورد، ديد بسيار لذيذ است. ملا هر وقت ميرفت و بر ميگشت، يك انگشت از آن ميخورد تا اينكه عسل تمام شد پس در ظرف را بسته در گوشه اي گذاشت. ملا به سبب خوردن عسل زياد پس از دو سه روز بيمار شد. وقتي آن شخص آمد و امانت خود را خواست، ملا ظرف خالي را نشان داد. آن شخص ظرف را برداشته آنرا خيلي سبك ديد و چون درش را گشود آنرا خالي يافت. از ملا پرسيد: محتويات اين ظرف چه شده؟ ملا گفت: بيماري مرا نگريسته از اين پرسش صرف نظر كن

 

 

خوابم پريده

ملا بعد از نصف شب از خانه اش خارج شده و در كوچه ها ميگشت. چوكي دار شهر (داروغه) به وي رسيد و پرسيد: ملا اين وقت شب در كوچه ها چه ميكني؟ ملا جواب داد: خان چوكي دار صاحب، خدا مبتلايت نكند، سر شب خوابم پريد و چند ساعت است هر چه ميگردم به گردش نميرسم

 

 

صرفه جوئي ملا

وقتي ملا كم پول شد با خود انديشيد كه بايد صرفه جوئي كند. با خود قرار گذاشت كه عجالتا از جو روزانه خرش قدري كم كند. مدتي چند مشت روزانه جو را به خرش كمتر ميداد. ديد حيوان حيوان چندان فرقي نكرده. كمتر كرد و به همين ترتيب ادامه داد تا الاغ از حال طبيعي خارج شده و به كلي لاغر گشت و بالاخره يكروز الاغ مرد. وقتي كه مرا خرش را به آن حال ديد گفت: خوب به رياضت كشيدن عادت كرده بودي ولي افسوس كه اجل مهلت ات نداد

 

 

شهادت دروغ

شخصي به ملا بيست دينار پول داد كه نزد قاضي شهادت بدهد كه صد خروار گندم از ديگري ميخواهد. چون در محضر قاضي حاضر شدند و آن شخص ادعاي خود را بيان نمود ، نوبت به شهادت ملا رسيد. ملا گفت: شهادت ميدهم كه اين شخص صد خروار جو از طرف مقابل ميخواهد. قاضي گفت: او ادعاي گندم ميكند و تو شهادت جو ميدهي. ملا جواب داد: با من قرار گذاشته شهادت بدهم، ديگر گندم و جو را طي نكرده

 

دو باره خر شد

خر ملا مرد. او با كمال زحمت به بازار رفت و الاغ خوبي خريد و افسارش را گرفت و به منزل روانه شد. در بين را دو نفر شياد او را ديده تصميم گرفتند كه الاغ را از چنگش بيرون آورند پس آهسته يكي از آنها افسار الاغ را از گردنش گشوده به گردن خود انداخت و ديگري الاغ را از آنجا دور كرده به بازار برد و فروخت. وقتي كه ملا به در خانه رسيد برگشته و به جاي الاغ آدمي را ديد كه افسارش را در دست دارد. از حيرت در جا خشك شده گفت: سبحان الله من الاغ خريده بودم چطور آدم شده. ملا از آن شخص پرسيد: تو كي استي؟ شخص مزبور جواب داد: اي آقا من نسبت به مادرم بي احترامي كردم مرا نفرين كرد خر شدم او هم بي معطلي مرا به بازار آورد فروخت. شما هم خريدار شده مرا خريديد ولي از بركت وجود شما چند قدم كه آمديم من دو باره آدم شدم. آن شخص سپس روي دست و پاي ملا افتاده و شروع به بوسيدن نمود و از او تشكر كرد كه اين اندازه صاحب كرامت است. ملا به او گفت: بسيار خوب برو، ولي بعد از اين هيچ وقت به مادرت بي احترامي نكن. دزد مفت خود دانسته فورا از آنجا دور گشت. فرداي آنروز باز ملا پولي تهيه كرده و براي خريد الاغ به بازار رفت. در بازار اول دفعه چشمش به الاغي كه روز قبل خريده بود افتاد پس نزديكش رفته آهسته به گوش الاغ گفت: رفيق نصيحت مرا گوش ندادي و دو باره خر شدي

لطيفه

از ملا پرسيدند زندگي انسان تا كي خوهد بود؟ گفت: تا وقتي كه بهشت و جهنم پر شود

خر گم شده

ملا روزي خرش را گم كرده و در بازار فرياد ميزد: هر كه خر مرا پيدا كند با پالان و افسار و غيره به او خواهم بخشيد. مردم از او پرسيدند: در صورتي كه خر را با همه چيز ميبخشي، زحمت پيدا كردن آنرا چرا تحمل ميكني؟ ملا جواب داد: لذت پيدا كردن گم شده را نميدانيد چقدر است

سايه ابر

روزي ملا نقاط مختلف صحرا را با بيل ميكند. شخصي از او پرسيد: چه ميكني؟ ملا جواب داد: پولي در اين صحرا دفن كرده ام، هر چه ميگردم پيدا نميشود. آن شخص پرسيد: مگر علامتي براي آن نگذاشتي؟ ملا گفت: چرا... وقتي كه پول را دفن ميكردم قطعه ابري روي آن سايه انداخته بود. ولي حالا نميدانم چه شده است

فايده ملا

از ملا پرسيدند: آفتاب مفيد تر است يا مهتاب؟ ملا گفت: مطلب به اين واضحي كه پرسيدن ندارد. آفتاب روز روشن بيرون ميايد كه وجودش چندان مفيد نيست. ولي مهتاب شبهاي تاريك را روشن ميكند كه معلوم است نفع اش هزار برابر آفتاب است

غذاي لذيذ

ملا جگري خريده به خانه ميبرد. در بين راه به يكي از دوستان رسيدو دوستش جگر را در دست ملا ديد و پرسيد: جگر را چطور خواهي پخت؟ ملا گفت: كباب خواهم كرد. آن شخص گفت: اگر آنرا به دستور من بپزي بسيار لذيذ ميشود. ملا خواهش كرد كه چون حافظه خوبي ندارم دستور را روي كاغذ نوشته به من بده. دوستش دستور را نوشته به ملا داد. ملا چون به منزل رسيد جگر را به گوشه اي گذاشت تا وسيله پختن آنرا به دستور رفيق اش فراهم كند. اتفاقا زاغي آنرا ربود. ملا كه مطمئن شد دستش به جائي نميرسد، كاغذ را آورده رو به زاغ كه در حال پرواز بود گرفته و گفت: خوب بود دستور را هم ميبردي و مطابق آن رفتار ميكردي كه لذيذتر ميشد

اين منم يا او

ملا را سفر طولاني پيش آمد. پوست كدوئي را سوراخ كرده به گردن خود آويخت تا گم نشود. شبي كه خوابيده بود شخصي به شوخي كدو را از گردنش بيرون آورده به گردن خويش آويخت. فردا كه ملا كدو را به گردن او ديد گفت: من يقينا اين شخص هستم. پس در اينصورت خودم كيستم؟

دعواي پشت بام

شب تابستاني بين ملا و زنش در پشت بام مشاجره شد و كار به نزاع كشيد. در اثناي دعوا پاي ملا لغزيده از بام به زمين افتاد. همسايه ها كه از صداي افتادن او مضطرب شده به سراغش آمده بودند، ملا را كه از صدمه افتادن بيهوش شده بود با زحمت به هوش آورده سبب را پرسيدند. ملا گفت: هر كس ميخواهد از موضوع درست مطلع شود، با زنش در پشت بام دعوا كند

براي آنكه سنگين نشود

از ملا پرسيدند: چرا صبح ها عده اي از مردم به يك طرف و جمعي به طرف ديگر ميروند؟ ملا جواب داد: اگر همه از يكطرف ميرفتند موازنهء دنيا به هم ميخورد و يك طرف سنگين شده و زمين از جايش تكان خورده كج ميشد

آرزوي مادر ملا

ملا مادر پيري داشت. روزي در نزد بستگان از او تعريف كرده و گفت: خدا به مادرم عمر بدهد كه باعث خير و بركت خانه است. شخصي گفت: تو كه مادرت را اينقدر دوست داري چرا شوهري برايش پيدا نميكني؟ ملا گفت: چه جاي شوخي است. ولي مادرش بلافاصله گفت: واقعيت راستي هم اوقات تلخي دارد

ملا در قبرستان

ملا بر قبرستان رفته بود و بر سر قبري بي حد گريه ميكرد. راهگذري تصور كرد ملا سر قبر پسرش است كه اينطور زار ميگريد و ميگويد چرا به من رحم نكردي و به اين زودي مردي. پس جلو آمده خواست او را تسليت دهد. از ملا پرسيد: قبر پسر ناكام شماست كه اينطور متاثر هستيد؟ ملا گفت: خير، قبر شوهر اول عيال من است كه مرده و اين بلاي ناگهاني را به جان من انداخته و زندگي را به كام من تلخ كرده

قصاص

در هنگام قضاوت دختري نزد ملا آمده از جواني شكايت كرد كه او را به زور بوسيده است. ملا گفت: راءي من قصاص به مثل است. تو هم به زور او را ببوس

آتش در زمستان

ملا در پيري به فكر گرفتن زن تازه اي افتاد. يكي از دوستان ملامتش كرد كه حالا وقتي است كه بايد به فكر آخرت باشي، زن نو گرفتن چه مناسبت دارد. ملا جواب داد: آدم بيچاره در زمستان احتياج به آتش بيشتر از ساير فصول دارد

گداي سمج

گداي سمجي هر روز به در خانه ملا مي آمد و تقاضاي كمك ميكرد. بار اول و دوم و سوم ملا آنچه را داشت به وي داد اما گدا به اين زودي ها دست از سرش بر نميداشت ملا كه ديگر از دست سماجت وي به تنگ آمده بود نقشه اي كشيد و يكروز وقتي گدا در خانه را به صدا در آورد ملا پرسيد: كي است؟ گدا از پشت در گفت -مهمان خدا. ملا به دم در رفته و آنر گشود و دست گدا را گرفته گفت: بيا تا كمك نمايم. گدا خوشحال شد و به دنبال ملا به راه افتاد. ملا پس از گذشتن چند كوچه وارد مسجد شد و به مرد گدا گفت: - دوست عزيز تو اشباها به خانه من ميامدي چون خانه خدا اينجاست و لاجرم تو كه مهمان خدا هستي بايد به اين مكان مراجعه كني

براي تجربه

زن ملا به او گفت: سبب اين كه در خواب اينقدر خروپف ميكني چيست؟ ملا گفت: چرا دروغ ميگوئي مخصوصا دفعه پيش كه به من گفتي دو شب تا صبح خواب را برخودم حرام كرده كه ببينم راستي خروپف ميكنم يا نه. ابدا صدائي نشنيدم و يقين دارم كه تو اشتباه كرده اي و خودت خروپف ميكني خيال كرده اي كه من هستم

استراحت ملا

شخصي از ملا پرسيد: ساعات استراحت تو چه وقت است؟ ملا گفت: چند ساعت در شب و دو ساعت در بعد از طهر ها كه او ميخوابد. آن شخص پرسيد: او كيست؟ ملا گفت: عيال من. شخص مزبور گفت: نادان پرسيدم خودت كي استراحت ميكني. به عيالت چه كار داشتم. ملا جواب داد: نادان خودت هستي مگر نميداني ساعاتي كه زنم در خواب است من ميتوانم نفس راحتي بكشم

تعارف راستي

در موقع بي پولي رفقاي ملا از او مهماني خواستند. ملا هر چه عذر كرد نپذيرفتند. بالاخره به اصرار، خود آنها روزي را معين كردند و ملا هم قبول كرد به شرط آنكه غذاي حاضري بسازند. روز موعود براي چاشت نان و ماست و خرما و پنير و انگور تهيه ديده بود و به دوستانش اصرار بي اندازه ميكرد كه خجالت نكشيد اين غذا متعلق به خود تان است، همانطور كه در منزل ميل ميكنيد اينجا هم بي تكليف صرف نمائيد. رفقا از تعارف ملا خيلي شاد گشتند و با كمال ميل چاشت را صرف كرده و روزي را به خوشي گذرانيدند. ولي وقتي بيرون آمدن از منزل ملا، كفش و عباي خود را نيافتند. از ملا پرسيدند: آنها را كجا گذاشته ايد؟ ملا گفت: نزد سمسار سرگذر. دوستان سوال كردند: براي چه؟ ملا جواب داد: مگر نه اينكه وقتي غذا ميخورديد ميگفتم مال خود تان است، دروغ نگفتم قيمت كفش و عبايتان بود. رفقا مجبور شدند پولي بين خود جمع كرده به ملا بدهند كه برود كفش و عبايشان را از گرو بيرون آورد. ملا هم به آنها فهماند كه اصرار بي موقع ضررش نصيب خود شخص خواهد گرديد

تعارف ملا

ملا در مزرعه اش نشسته بود. سواري عبور ميكرد. ملا گفت: بفرمائيد. سوار از اسپ پائين شده پرسيد: افسار اسپ را كجا بكوبم؟ ملا كه گمان نداشت تعارفش چنين نتيجه بدهد گفت: به سر زبان بنده

تغير شكل

روزي افسار الاغ ملا را دزديدند. ملا گوش الاغ خود را گرفته به خانه برد. پس از چند روز ملا افسار را در سر يك الاغ ديگري ديده قدري به آن نگاه كرد و گفت: سر اين خر مربوط به من است ولي تنه اش مربوط به من نيست

بچگي عمامه

در يكي از اعياد بچه ها در كوچه به بازي مشغول بودند. ملا در گوشه اي ايستاده بازي آنها را تماشا ميكرد. يكي از بچه ها عمامه (لنگي) او را ربوده به طرف رفيقش انداخت. او هم برداشته به ديگري انداخت و همينطور امامه ملا دست بدست ميگرديد. ملا هر چه تقاضا كرده و از پي آنها دويد نتوانست عمامه را از آنها بگيرد. بالاخره ماءيوس شده به سمت خانه رفت. در بين راه جمعي او را ديده پرسيدند: ملا عمامه ات كو؟ ملا جواب داد: عمامه بچگي خود را به ياد آورده براي بازي پيش بچه ها رفته

دو زن ملا

ملا دو زن داشت. روزي هر دو نزد او آمده پرسيدند: كدام يكي از ما را بيشتر دوست داري؟ ملا كوشش ميكرد هردوي آنها را راضي نگهداشته باعث رنجش هيچ يك نشود لذا با اسرار گفت: هر دو را بيش از اندازه دوست دارم. ولي آنها راضي نشده و سوال خود را تكرار كردند. بالاخره زن جوانتر گفت: مثلا اگر ما هر دو با شما سوار قايق باشيم و قايق در درياچه غرق شود، به خلاصي كدام يك از ما اقدام ميكني؟ ملا هر چه سعي كرد جوابي پيدا ننمود. بالاخره رو به زن قديمش كرده و گفت: گمان دارم شما كمي شنا كردن بلد باشيد

چابك سوار

در مجلسي سخن از چابك سواري و زرنگي بود. هر كس واقعه اي كه مربوط بر فعاليت و زرنگي اش بود را شرح ميداد. نوبت به ملا رسيد. او گفت: در سابق خيلي چابك و زرنگ بودم. يك روز در ميدان گاه اسپ بسيار شروري را آورده بودند كه هر كس به او نزديك ميشد با لگد او را دور ميكرد. من آن زمان جوان بودم. دامن بر كمر زده و چرخي دور اسپ زدم... در اين اثنا دو نفر از رفقاي جواني ملا كه از چگونگي حال او آگاه بودند وارد مجلس شدند. ملا با ديدن آنها حرفش را اينطور تمام كرد: ولي هر چه به خود دل دادم، جرئت نزديك شدن به او را در خود نيافتم

دليل منطقي

روزي ملا دو سبد انگور روي خرش گذاشته به شهر ميامد. جوان هاي محل جلوي او را گرفته گفتند: ملا به ما انگور نميدهي؟ ملا جمعيت را از نظر گذرانده و ديد اگر به هر كدام يك خوشه انگور بدهد چيزي باقي نميماند. لذا يك خوشه بيرون آورده به هر يك دو حبه انگور داده و گفت: چون غرض چشيدن است مزه يك حبه با يك خوشه انگور يكي است و بين كم و زياد آن هم فرقي نيست

تاثر ملا

زن ملا مرد، ولي چندان اثري در او نكرد و چندان متاسف به نظر نميامد. ولي خرش كه مرد تا چند روز ملا را كسي شاد نديد. دائم اندوهگين بود. دوستانش كه هميشه او را شاد ميخواستند براي تسليت به او جمع شده گفتند: خودت سلامت باشي چقدر غصه مال دنيا را ميخوري؟ و يكي ديگر گفت: با اينكه مدتي نيست عيالت فوت شده از مرگ او چندان متاثر نشده اي ولي براي خرت اين همه غم چه سبب است؟ ملا گفت: برادر، زنم كه مرد همسايه ها و دوستان كه ميامدند تسليتم داده و ميگفتند غصه نخور بهتر از او برايت پيدا ميكنيم ولي خرم كه مرد هيچ كس چنين وعدي اي به من نداد

پسر ملا

روزي ملا روي منبر بود و جمع كثيري منتظر شنيدن موعظهء او بودند. ولي ملا هر چه فكر كرد چيزي به خاطرش نرسيد كه بگويد. بالاخره گفت: اي مردم شما ميدانيد كه من در موعظه چقدر سابقه و اطلاع دارم ولي امروز هر چه فكر كردم چيزي به خاطرم نرسيد تا براي شما بگويم. پسر ملا كه در بين جمع نشسته بود بر خاسته و گفت: بابا حتي از منبر پائين آمدن هم به خاطرت نرسيد؟ مردم از اين حرف تعجب كرده و گفتند حقا كه پسر ملا است. ملا شكر خدا را به جا آورد كه به او چنين پسري داده و از منبر پائين آمد

آواز از دور

ملا در صحرا با صداي بلند آواز خوانده و ميدويد. عابري پرسيد: ملا اگر ميخواني پس دويدنت براي چيست؟ ملا جواب داد: ميگويند آواز من از دور خوش است. ميدوم تا آواز خود را از دور بشنوم

قي كردن

ملا را بيماري پديد آمد. به طبيب مراجعه كرد. طبيب نبض او را گرفته و گفت: علاج تو اين است كه هر روز مرغي در روغن پخته با عسل و زعفران آميخته و بخوري و قي كني. ملا گفت: خدا عقلت را زياد كند اگر كسي چنين غذائي خورده و قي كرده باشد، من في الفور آنرا ميخورم

گيوه ملا

ملا در مكاني غريب كه مردمان مشكوك در آن بودند با گيوه نماز ميخواند. دزدي كه به گيوه اش هدف گرفته بود تا او را بدزدد گفت: گمان دارم با گيوه نماز درست نباشد. ملا گفت: اگر نماز درست نباشد به جايش گيوه در بيت باشد

غضب ملا

ملا نسبت به الاغش كه خيلي تنبل و بيكاره بود غضب نموده پسرش را خواسته گفت: به اين الاغ بيكاره از اين به بعد كاه و جو نده تا توبه كند و بعد از اين در راه مرا دچار اين همه معطلي و زحمت نسازد. ولي چون از طويله بيرون رفتند به پسرش گفت: راستي، نكند كه خيال كني من حقيقت را گفته ام و كاه و جو به الاغ ندهي. من اين حرف را براي اين گفتم كه الاغ بترسد و زرنگ و كاركن شود. تو پس از خارج شدن من آهسته كاه و جو را مثل هميشه به او بده

اگر عقلش برسد

ملا براپي پسرش قبل از بلوغ زن خواست. يكي از دوستانش گفت: ملا خوب بود صبر ميكردي سن و عقل پسرت زياد ميشد، آنوقت برايش زن ميگرفتي. ملا گفت: عجب... اشتباه ميكني اگر او بالغ شود و عقلش برسد كه زير بار اين حرف ها نخواهد رفت

پسر حرف شنو

ملا پسرش را نصيحت ميكرد كه پسر خوب بايد حرف شنو بوده نسبت به برادرش رعايت ملاطفت را نموده در غذا و لباس و غيره او را بر خود مزيت نهد تا همه او را دوست داشته باشند. پسر ملا گفت: پدر جان من حرف شنو خواهم بود. به شرط اينكه برادرم قسمت دوم فرمايش شما را به كار بسته مزيت مرا در غذا و لباس و غيره تصديق كند

طلبكار ملا

شخصي در وسط روز يخه ملا را گرفته مطالب طلب باقي مانده خود را كه از مدتهاي قبل داشت مينمود. ملا هر چه خواست قانع اش نمايد تا صبر كند نشد. بالاخره نزاغ كردند و كار به مراجعه به قاضي كشيد. پس از اين كه مدعي ادعاي خود را بيان نمود، ملا گفت: درست است من جزئي بدهي به اين شخص دارم ولي حالا دو سال است كه هر چه به او اصرار ميكنم كه سه ماه به من مهلت بدهد تا طلبش را يكجا بپردازم قبول نميكند. پس اگر نتوانسته ام اين وجه را بپردازم تقصير با خود اوست

سبب افسردگي

يكي از دوستان ملا با حالت افسرده اي به خانه ملا آمد. ملا سبب افسردگي او را پرسيد، جواب داد: فكر قرضداري اي كه به مردم دارم و توانائي پرداخت آن را ندارم مرا به حدي افسرده ساخته كه بيم هلاك من ميرود. ملا گفت: عجب آدم ساده اي هستي فكر و افسردگي اين قضيه مربوط به طلبكار ها است نه شما

امتحان ملا

ملا جگر گوسفندي خريده به خانه ميبرد. در بين راه زاغي به وي رسيد و جگر را از دست وي ربود. ملا مدتي با حسرت او را نگريسته ديد كاري از دستش نميايد. اتفاقا شخصي كه جگر خريده بود از كنار او ميگذشت. ملا جگر را از دست او قاپيده و دويد تا به يك بلندي رسيد. آن مرد او را تعقيب كرده و جگر را از دستش گرفت و پرسيد سبب اين حركت چه بود: ملا داستان خود را تعريف كرده و گفت: خواستم بدانم كار زاغ را من هم ميتوانم انجام دهم يا نه

قاضي شده

روزي خر ملا گم شد. ملا با تشويق بي حد در پي آن ميگشت. شخصي به او رسيده پرسيد: چرا اينقدر مشوشي؟ ملا گفت: خرم گم شده. آن مرد گفت: شنيده ام ميگويند خري در فلان محل قاضي شده. شايد خر گم شده شما باشد. ملا گفت: بايد آن باشد زيرا هر وقت من درس ميگفتم خر گوش هايش را تيز ميكرد و سرش را حركت داده ساكت بود. يقين داشتم كه او زماني قاضي خواهد شد. ملا سپس به دنبال خر گمشده به محل نشان داده شده رفت. ملا افسار به دست و جو در دامن وارد محضر قاضي شد. اول دامن اش را نشان قاضي داده و به عادت خر چرانها شروع به بيابيا كردن كرد و جلو رفته ريش قاضي را گرفته، افسار به به گردنش گذاشت. حاضرين بر خاسته لت و كوب مفصلي به او زدند كه اين جسارت است مينمائي. ملا گفت: تقصير از شما نيست گناه از حاكم است كه به زور خر مرا دزديده و قاضي ساخته حالا من فهميده ام و ميخواهم آنرا تصاحب كنم، بايد گرفتار شما...

لطيفه

پدر ملا به او گفت: غذا را آورده دروازه را بسته كن. ملا گفت: اجازه بدهيد اول دروازه را بسته كنم بعد غذا را حاضر كنم

دعوت نكردن ملا

همسايه ملا مهماني اي ترتيب داده و جمعي را دعوت كرده بود. ملا را خبر نكرد. ملا تدبيري انديشيد. موقع شام غذا و كاغذ پاكتي برداشته به خانه همسايه رفت و آنرا به دست صاحبخانه داد و خود بدون تعارف سر دسترخوان نشسته شروع به خوردن كرد. صاحبخانه به پاكت نگاه كرد و گفت: روي پاكت كه چيزي نوشته نشده است. ملا در حالي كه لقمه هاي بزرگ برميداشت گفت: بلي... اين كاغذ و پاكت را براي شما آوردم كه بعد از اين براي صرفه جوئي در يك كاغذ و پاكت دعوت امثال مرا فراموش نكنيد

خودش ميداند

گاوي وارد مزرعه ملا شده و به خوردن زراعت و خرابي مشغول شد. ملا چوبي برداشته گاو را دنبال كرد. ولي هر چه دويد به او نرسيد. بعد از چند روز آن گاو را براي فروش به ميدان آوردند. ملا چوبي برداشته به زدن گاو مشغول شد. پرسيدند: چرا حيوان را ميزني؟ ملا گفت: هيچ نگوئيد كه خود گاو گناهش را ميداند و هر چه لت ميخورد هيچ نميگويد

مرض عجيب

در نزديك نل آب ملا ادرار ميريخت. اتفاقا نل آب هم چكه كرده و صداي شرشرش به گوش ميرسد. ملا خيال كرد صداي ادرار اوست. مدتي همينطور نشست. نزديك ظهر شخصي آمده پرسيد: ملا دو ساعت است اينجا براي چه نشسته اي؟ ملا گفت: نميدانم چه مرضي مرا گرفته كه ادرارم تمام نميشود

پاسخ شكم پرست

پدر ملا پولي به او داد تا براي چاشت كله گوسفند بخرد. ملا كله را خريده و در بين راه كمي از گوشت آنرا خورد. چون لذيذ بود باقي را هم خورد و استخوانش را نزد پدر برد. پدرش پرسيد: اين كه استخوان خالي است. گوشت كله كو؟ ملا گفت: كر بود. پرسيد: زبانش كو؟ ملا گفت: گنگ و بي زبان بود. پرسيد: چشمش كو؟ ملا گفت: كور بود. پرسيد: پوست سرش چه شده؟ ملا گفت: بيچاره كل هم بود ولي به جايش اين همه دندانهاي محكمي داشت كه حتي يكي هم نريخته

قول

روزي ملا به همسايه خسيس خود گفت: چرا هيچ وقت مرا دعوت نميكني؟ همسايه گفت: چون اشتهايت زياد است و هنوز لقمه به دهان نگذاشته لقمهء ديگر بر ميداري. ملا گفت: اگر مرا مهمان كني قول ميدهم بين هر دو لقمه دو ركعت نماز بخوانم

حمام

در حمام دلاكي ملا را كيسه ميكشيد. چون از پهلوئي به پهلوي ديگري خواست برگردد در حين برخاستن خايه دلاك نمايان شد. ملا خايه او را گرفت. دلاك فرياد كرد و گفت: چه ميكني؟ ملا جواب داد: ترسيدم بيفتي نگاهت داشتم

خوراك همه چيز

روزي ملا نيم من گوشت خريده به منزل آورد و از زنش پرسيد: با اين گوشت چه ميتوان پخت. زن گفت: همه چيز. ملا گفت: پس امشب همه چيز بپز

پدر خود شدن

در جواني شبي ملا به رختخواب كنيز پدرش وارد شد. زن با كمال تعجب پرسيد: چه ميخواهي؟ ملا گفت: مگر نميبيني كه من پدر هستم

رها كند تا رها كنم

ملا به مسجد رفته در صف اول و پشت سر امام به نماز ايستاد. پيراهنش كوتاه بود و به هنگام ركوع خايه هايش نمايان شد. شخصي از عقب خايه هاي او را گرفته فشار داد. ملا هم دست برد و خايه هاي امام را گرفت و فشار داد. امام هر چه تسبيح فرستاد ملا دست برنداشت. بالاخره ملا گفت: اينها فايده ندارد. به سرت قسم تا خايه ام را رها نكنند دست از هاي تو بر نخواهم داشت

بهترين نعمت خدا

ملا به مهماني رفته بود. برايش ژاله آوردند. در اثناي خوردن شخصي از او پرسيد: اينكه ميخوري چه نام دارد؟ ملا گفت: چنانچه شنيده ام حمام بهترين نعمت خدا باشد. يقين دارم اينكه ميخورم حمام باشد

خيال بد

ملا با يكي از رفقا به ده ميرفتند و همراه هر كدام يك قرص نان بود. رفيق ملا به او گفت: بيا شراكت غذاي خوبي صرف كنيم. ملا گفت: جز دو قرص نان چيز ديگري كه نداريم، اگر خيال بدي نداري تو نان خودت را بخور و من نان خود را

نگهداري دروازه

مادر ملا به او گفت: من ميخواهم به كنار حوض بروم. تا برگشتن من از دروازه خانه محافظت كن. ملا مدتي نشست. در اين اثنا پسر خاله اش آمده پيغام آورد كه امشب من و مادرم مهمان شما خواهيم بود. به مادرت خبر بده. ملا فكر كرد اطاعت از امر مادر لازم است و از طرفي پيغام خاله را هم بايد برساند، پس دروازه را از چهار چوب بيرون آورده و در سر شانه گرفته به جانب حوض رفت. مادرش او را ديده و پرسيد: اين چه شكل است؟ ملا گفت: خاله ام پيغام داد كه با پسرش امشب به مهماني نزد ما ميايند خواستم پيغام را برسانم و براي اطاعت از فرمايش شما و حفظ دروازه آنرا برداشته همراه آوردم

اختيار با دوست

ملا سوار قاطر شده به راهي ميرفت. ناگاه قاطر او را برداشته از راه ديگري شروع به رفتن نمود. يكي از رفقا با تعجب پرسيد: ملا كجا ميروي؟ ملا گفت: عجالتا اختيار من با اين قاطر است. هر جا ميلش باشد مرا خواهد برد

تدبير ملا

طلبه اي در كنار حوض مدرسه ميخواست وضو بگيرد. پولي از جيبش به حوض افتاد. طلبه عصاي خود را در حوض كرد كه پول به سر عصا چسپيده و ار آب بيرون كند. اما او موفق نشد. در اين بين ملا وارد شده از قضيه آگاه گرديد. پس از مدتي ملا گفت: من راهي به تو ياد ميدهم كه پولت را به راحتي بيرون بياوري. طبله با امتنان پرسيد: تدبير چيست؟ ملا گفت: سر عصا را با دهانت تر كرده داخل حوض كن. پول به سر عصا چسپيده بالا خواهد آمد. حاضرين از اين تدبير بي نظير ملا غرق در حيرت شدند

خر شدن ملا

حاكم علاقه زيادي به زن داشت. ملا او را چندين بار نصيحت كرد كه تا از صحبت آنان كمي دوري گزيد. كنيزك صاحب جمالي كه مورد علاقه امير بود از اين قضيه متاثر شده پرسيد: سبب كناره گيري شما چسيت؟ امير نصايح ملا را كه باعث خود داري وي گشته بود بيان نمود. كنيز گفت: براي اثبات اينكه بداني چون دستش نميرسد به نصيحت پرداخته، مرا به او ببخش امير قبول كرد و كنيز را به ملا بخشيد. ملا از جمال كنيز عجب آمده و بسيار شاد شد ولي هر چه خواست با وي در آميزد كنيز دست نداده او را از خود ميراند. تا اينكه پس از چندي كنيز به ملا گفت: اگر ميخواهي ترا اطاعت كنم بايد روزي مرا به دوش گرفته سواري مفصلي بدهي تا كامت برآورم. ملا راضي شد. كنيز اضافه كرد به شرط آنكه افسار به دهانت نهاده و زين به پشتت بگذارم. ملا گفت: هر چه خواهي بكن. كنيز به امير پيغام فرستاد كه ساعتي به خانه ملا بيايد و خود زين بر پشت و افسار به دهان ملا نهاده سوار شده اطراف خانه ملا او را ميگردانيد. امير داخل شده ملا را به آن حالت مشاهده كرده و گفت: مگر تو هميشه مرا از مجالست زنان منع نميكردي چطور خودت به اين حد به پستي تن داده و به خاطر زني حالت چهارپايان گرفته اي؟ ملا گفت: وقتي كه امير را از صحبت زنان منع ميكردم براي چنين روزي بود كه امير مثل من خر نشود

تدبير ملا

طلبه اي در كنار حوض مدرسه ميخواست وضو بگيرد. پولي از جيبش به حوض افتاد. طلبه عصاي خود را در حوض كرد كه پول به سر عصا چسپيده و ار آب بيرون كند. اما او موفق نشد. در اين بين ملا وارد شده از قضيه آگاه گرديد. پس از مدتي ملا گفت: من راهي به تو ياد ميدهم كه پولت را به راحتي بيرون بياوري. طبله با امتنان پرسيد: تدبير چيست؟ ملا گفت: سر عصا را با دهانت تر كرده داخل حوض كن. پول به سر عصا چسپيده بالا خواهد آمد. حاضرين از اين تدبير بي نظير ملا غرق در حيرت شدند

بركت قدم

يكي از امرا براي يك هفته به شهر نزديكي سفر كرد. پس از برگشتن جمعي از اهالي از جمله ملا بديدنش رفتند. در اثناي گفتگو ملا پرسيد: انشاءالله در سفر براي شما خوش گذشت و چيزهاي تازه ديديد. امير گفت: بلي... اين هفته هر روز به چيزي مشغول بوديم. روز دوشنبه حريق مفصلي در شهر اتفاق افتاد كه چند نفر سوختند و محله اي ويران شد. روز سه شنبه سگ فلاني دو نفر را گزيد كه مجبور شدند براي جلوگيري از سرايت مرض آنها را داغ نمايند. روز چهار شنبه سيلي در دهكده نزديك شهر آمده و مزرعه ها را ويران كرد و ساكنينش اكثر تلف شدند و ما تا غروب با آن مشغول بوديم. روز پنجشنبه گرگي نزديك شهر آمده دو نفر را دريد. روز جمعه يك نفر ديوانه شده زن و بچه خود را كشت. روز شنبه طاق خانه اي خراب شده چند نفر زير آوار ماندند. روز يكشنبه زني خود را از درخت آويخته مرد. ملا گفت: خدا رحم كرد كه سفر شما بيش از يك هفته طول نكشيد ورنه با اين قدم مبارك سنگ روي سنگ باقي نمي ماند

ساعت چند است

روز ماه رمضان شخصي از ملا پرسيد: ملا ساعت چند است؟ ملا گفت: همه قسم ساعت است. از ده دينار تا هزار دينار. آن شخص گفت: مقصود من اين است كه ساعت چي داريم؟ ملا گفت: در ساعت عقربك و چرخ و فندول و غيره داريم. شخص گفت: ملا ميگويم ساعت شما چند است؟ ملا گفت پنجاه دينار. گفت: عجب... ملا من شوخي نميكنم. به افطار چه داريم. ملا گفت: گمان دارم افطار فرني، دلمه، پلو و قورمه و شايد باقلي هم داشته باشيم. گفت: عجب... ملا شما چرا اينقدر دير فهم هستيد. مقصودم اين است كه چه زمانيست؟ ملا گفت: گويا آخرالزمان باشد. آن شخص كه ديد از ملا مقصود را نخواهد فهميد سرش را پائين انداخته راه خود را پيش گرفته رفت

حكمت خدا

ملا روزي از صحرا ميگذشت. چون خيلي خسته بود الاغش را به چرا داده در زير درخت چارمغزي نشست. اتفاقا در جلوي ملا بوستان خربوزه و تربوز بود. ملا با خود انديشه كرد و گفت: خدايا فلسفه اينكه چارمغز به اين كوچكي را در درخت به اين هيكلي آفريدي و خربوزه و تربوز به اين بزرگي را از بوته به اين كوچكي عمل آوردي چيست؟ هنوز در اين انديشه بود كه از منقار زاغي كه چارمغزي را كنده و مشغول پوست كندن آن بود، چارمغز رها شده روي سر بي موي ملا افتاد. و سرش را شكسته خون جاري گشت. ملا درجا سجدهء شكر به جا آورده و گفت: تبارك الله احسن الخالقين اگر به جاي اين چارمغز خربوزه و يا تربوز روي سر من افتاده بود حالا كارم تمام بود

شيريني خوردن

روزي زن ملا با ترس و سروصدا از در خانه بيرون آمده فرياد ميكرد مرا از دست اين مرد بي انصاف نجات دهيد. و با كمال شتاب ميدويد. ملا هم چوب بلندي بدست گرفته از عقب او ميدويد. تا اينكه زن وارد خانه همسايه متمولي شد. ملا هم در پي او وارد گشت. اهل خانه كه اين حال را ديدند زن را به اطاقي برده و جلو ملا را هم گرفته گفتند. اين وضع خوب نيست. آدم نبايد آنقدر زود رنج و لجوج باشد. مخصوصا از مرد محترمي چون شما شايسته نيست زنش را بزند. آن هم به اين طرز زشت و در كوچه. اما ملا به حرف آنها گوش نداده ميخواست به هر نحوي شده خود را از دست آنان خلاص نموده زن را تعقيب كند. بالاخره با هزار زحمت همسايه ها غضب ملا را فرو نشاندند و او را به اطاقي برده چند شيريني خوري پر از كيك و نقل و ساير شيريني ها جلوي او گذاشته گفتند: قدري شيريني ميل كنيد تا خشم و خروش تان تسكين يابد. ملا نشست و چشمش كه به ظرف شيريني افتاد حالت خونسردي به خود گرفته شروع به خوردن نمود ملا در ضمن قطعه كيكي برداشته گفت: اگر اين زن را به دست مياوردم مثل اين كيك دو نيمش ميكردم. و كيك را دو نيم كرده به دهان گذاشت و همچنان زن را تهديد كرده با عجله به خوردن مشغول بود. حضار از رفتار او ميخنديدند. وقتي ملا از خوردن سير شد رو به صاحب خانه كرده گفت: همسايه عزيز اگر ياد تان باشد هفته پيش شيريني خوران مفصلي داشتيد و ما را دعوت نكرديد. من با زنم تدبيري انديشيدم كه جبران بي مهري شما را بنمايم. به اين جهت من او را تعقيب نمودم كه خودم را به اينجا برساند و چنانكه گذشت جبران محروميت شيريني خوران شده باشد. عجالتا كه موفق شديم، خدمت تان عرض ميكنم كه به هيچ وجه از زنم رنجشي ندارم و اجازه ميخواهم او را صدا كنيد تا مرخص شويم. حضار از گفتار ملا خنديدند و ملا با زنش روانه خانه خود شدند

براي رفع شك

يكي از اعيان شهر به ملا زياد اظهارات ارادات كرده و خود را مشتاق پذيرائيش نشان ميداد. روزي ملا عازم خانه وي شده از دور ديد جلو پنجره ايستاده و كوچه را مينگرد و به محض ديدن ملا از پنجره كنار رفت. ملا دروازه خانه را زد. خدمتكاري دروازه را باز كرد. ملا پرسيد: آقا هستند؟ گفت: خير، چند دقيقه اي ميشود بيرون رفته و يقينا اگر بداند كه شما سر افرازش فرموده ايد متاءسف خواهد شد. ملا گفت: بسيار خوب وقتي تشريف آوردند به ايشان بگو بعد از اين هر وقت از منزل خارج ميشوند يادشان باشد سرشان را پشت پنجره نگذارند كه اسباب شك واردين گردد

آدم متدين

مومني پنجصد دينار به ملا داد كه تا يكسال همه نماز هايش را دو بار بخواند، يكي براي خودش و يكي براي صاحب پول. ملا چهل دينار آنرا پس داده گفت: چون در شبهاي كوتاه غالبا نماز صبح من قضا ميشود از اين بابت اجرت آنرا پس ميدهم كه مديون شما نباشم

تاءثير دُعا

يكي از دوستان ملا خيلي او را اذيت ميكرد و هميشه ملا را تهديد مينمود. ملا گفت: اگر دفعه ديگر مرا اذيت كني نفرينت خواهم كرد. ولي او اعتنا نكرده و در صدد آزار جديدي بر ميامد. روزي عصاي ملا را شكست. ملا فوق العاده متاثر شده و گفت: اين عصا را كه شكستي به جاي پاي من كار ميكرد. برو كه خدا پايت را بشكند و يقين بدان كه اين نفرين من چهل روز يا چهل ماه يا چهل سال ديگر به اجابت خواهد رسيد. آن شخص مثل هميشه ملا را استهزاء كرده و رفت. اتفاقا چند قدم نبرداشته بود كه پايش پيچيده به زمين خورد. پس لنگان لنگان نزد ملا آمده در حالي كه اشك ميريخت گفت: ملا نفرين تو زود تاثير كرده و مرا بي پا نمود با اينكه تو گفته بودي چهل روز يا چهل ماه اينكه به چهل ثانيه نكشيد. ملا گفت: صحيح است كه نفرين من گيرا است اما اين صدمه اي كه خورده اي به سبب نفرين من نيست. فكر كن ببين پيشتر چه كسي را اذيت كرده اي كه نفرينت كرده باشد و منتظر باش تا چهل روز يا چهل ماه ديگر پاي ديگرت عيب كند آنوقت آنرا تاثير نفرين من بدان

سهم ملا

در فصل بهار ملا با دوستانش براي يك هفته به باغ دلگشائي رفتند. و اين مدت را در نهايت سرور و خوشي به پايان بردند. آنقدر به آنها خوش گذشت كه تصميم گرفتند يك هفته ديگر هم آنجا بمانند. هر يك از آنها سهمي از لوازم را به عهده گرفت. يكي گفت نان با من، يكي گوشت و يكي ميوه جات ديگري برنج و يكي روغن در آخر نوبت به ملا رسيد و او گفت: اينطور كه شما تهيه ديده ايد مهماني آبرومندي خواهد بود و اگر من رو گردانم لعنت خدا سهم من باشد

حساب نكردن خر سواري

ملا نُه الاغ كرايه كرد. هشت تاي آنها را بار كرده و يكي هم خودش سوار شده از وسط صحرا به دهي ميرفت. در اثناي راه رفتن فكر كرد مبادا يك الاغ فراموش شده باشد. الاغ ها را شمرد هشت تا بودند. الاغي را كه خود بود حساب نكرده بود. از الاغ پائين آمده باقي الاغ ها را شمرد نُه تا درست بود. تصور كرد كه اول اشتباه كرده. دو باره سوار شد چند قدم كه رفت باز الاغ ها را شمرد ديد هشت تا بيشتر نيست. باز از الاغ پائين آمده شمرد ديد نُه تا هستند. پس تصور كرد كه اجنه و پري ها با او شوخي ميكنند. لذا شروع به خواندن چند آيه نموده چند قدم ديگر كه رفت الاغ ها را شمرد ديد هشت تا هستند. پس ترس به او غلبه كرد و هر چه اينكار را تكرار مينمود در موقع سواري هشت و چون پياده ميشد نُه الاغ ميديد. با حالت خراب و اوقات تلخ الاغ ها را نگهداشته خودش به گوشه اي رفت درست آنها را مشاهده كرد نه تا درست بود پس يقين كرد كه اجنه دور او را گرفته اند و با صداي بلند شروع به فرياد و امداد نمود. صدايش منعكس شد تصور كرد اين صدا هم ا اجنه است. پس از شدت ترس خسته و خراب در گوشه اي خوابيد. شخصي از آنجا ميگذشت ملا را به آن حالت ديد جلو آمده و سبب را پرسيد. ملا با ترس تمام تفصيل خود و اجنه را شرح داده و در ضمن اضافه كرد كه خود آنها را نديده است ولي صدايشان را با كمال وضوح شنيده است. آن شخص ملا را دلداري داد و مطمئن كرد كه براي همراهي تا آخر راه با او ميرود. ملا هم از اين پيشامد خرسند گشته سوار شد. چون چند قدم رفتند ملا گفت: خوب نيست الاغ ها را بشماريم ببينيم اجنه دست برداشته اند يا نه. وقتي الاغ ها را شمرد باز هشت تا بيشتر نبود. پس دوباره به ترس افتاده گفت: ديديد حق داشتم باز الاغ ها هشت تا شدند. آن شخص متوجه اشتباه ملا شده گفت: چرا الاغي را كه سوار هستي حساب نميكني؟ ملا كمي فكر كرده و دانست كه فكرش پراكنده بوده و هر وقت سوار الاغ ميشده و آن را حساب نميكرده است. پس از آن شخص كه اين معما را برايش كشف كرده بود تشكر كرده و باقي راه را بدون خوف طي كرد

كي مداوا ميشود؟

ملا را در دهي مهمان كردند. شب مسكه و عسل و قيماق برايش آوردند. ملا با اشتهاي تمام آنها را خورد و چون خسته بود پهلوي بچه شش ساله صاحب خانه خوابش برد. نصف شب ملا از خواب پريده خواست براي قضاي حاجت به حويلي برود. سگ قوي هيكلي به او پارس كرد. ناچار برگشت و چند مرتبه تا حويلي رفته و از ترس سگ برگشت. بالاخره طاقتش طاق شده در رخت خواب بچه صاحب خانه قضاي حاجت نمود. صبح وقتي كه خواستند جاها را جمع كنند ديدند بچه برخلاف عادت رخت خوابش را كثيف نموده. تصور كردند كه مريض شده و در پي چاره برآمدند. ملا آنها را صدا كرده و گفت: حقيقت مطلب اين است كه تا وقتي شما به مهمان مسكه و عسل بدهيد و سگ درنده و قوي هيكلي هم در حويلي نگهداريد، اميد معالجه بچه را نداشته باشيد

نسوار دماغ تُند

ملا به همسايه اش كه عازم شهر بود ظرفي داده خواهش كرد مقداري روغن زيتون به او بياورد. همسايه ظرف را پر از آب كرده روي آن كمي روغن ريخته به ملا داد. ملا خواست بادنجان سرخ كند وقتي كه روغن را به تاوه ريخت ديد آب خالي است. دانست كه همسايه فريبش داده. تصميم گرفت كه انتقام خوبي از همسايه بگيرد. فكر كرد كه او به نسوار دماغ معتاد است. پس دو قطي پر نسوار دماغ درست كرد. در يكي نسوار دماغ معمولي و در ديگري مقداري مُرچ و بعضي ادويه جات تُند و تيز ريخته در كوچه منتظر آمدن همسايه شد و چون همسايه از دور نمايان گشت قوطي نسوار را بيرون كشيد و مقداري به دماغش كشيد و چشمهاي خود را خمار نموده گفت: آه... چه نسوار دماغ خوبي است. از بوي خوشش مرا نشه ميارد. و دو باره آنرا نزديك دماغ برده نفس بلندي كشيد. همسايه كه حركات او را مراقب بود از شنيدن اسم نسوار دماغ دهانش آب پُر كرده به ملا نزديك شده و گفت: ممكن است ذره اي از اين نسوار دماغ به من بدهي؟ ملا قوطي دوم را به او داد. آن مرد به خيال مال مفت مقدار زيادي از آن را برداشته به دماغ برده نفس بلندي كشيد. از تندي و تيزي آن كه تا مغزش اثر كرده بود حالت بد و كسلي شديدي او را عارض شده رو به ملا كرد و گفت: خدا عذابت را زياد كند. اين چه نسوار دماغي بود؟ ملا گفت: اين نسوار دماغ تُفاله روغن زيتون مرحمتي شما بود

از همه جا رانده

ملا سالها تحصيل كرد. در آخر بايستي وارد زندگي شود چون در شهر ها به قدر كافي عالم بود، فكر كرد كه در دهات بهتر ميتواند زندگي كند. به دهي رفت گفتند ما ملاامام داريم و احتياج به شما نيست. از آنجا به ده ديگر و بالاخره از بس در دهات گشت و از هر جا رانده شد خسته گرديد. پس از چندين روز گردش به دهي رسيد در قسمت مركزي ده غوغائي ديد. جلو رفته سبب را پرسيد گفتند: مدتها است روباهي در اين ده آمده و نسل مرغ و خروس را بر انداخته است. امروز با هزار زحمت او را گرفته ولي نميدانيم چگونه شكنجه اش كنيم كه تلافي خسارات ما بشود. ملا گفت: اين كار را به من واگذاريد. شكنجه اي خواهم كرد كه نظير نداشته باشد. دهاتي ها خوشحال شده و گفتند: لابد بهتر از ما ميداند. و روبا را در اختيار ملا گذاشتند. ملا واسكت اش از تن بيرون آورده به پشت روباه انداخت و لُنگي را هم به سر روباه گذاشته شال كمرش را نيز محكم به روباه پيچيد واو را رها كرد. دهاتي ها كه اين عمل را ديدند به طرف ملا حجوم آورده و گفتند: بايد تمام خسارات ما را بدهي زيرا اين همه زحمت كشيده اين حيوان موزي را به چنگ آورديم و تو به اين سادگي او را رها كردي. ملا گفت: آنچه من ميدانم شما نميدانيد بلائي به سر اين حيوان آورده ام كه تا آخر زندگي بدبخت باشد و به هيچ سوراخي راهش ندهند

جاي حق

از ملا پرسيدند: حق در كجاست؟ ملا گفت: من جائي را نميبينم كه نباشد كه محلي را براي او معلوم كنم

از ترس

ملا و جمعي در محضر حاكم بودند. جوان سره اي كه پيدا بود سردي و گرمي روزگار را نچشيده و نيك و بدي نديده مجلس را از ذكر شجاعتهاي خود كه چگونه با دسته دزدان مصاف داده و بر آنها غالب گرديده و چه سان به شكار ببر و پلنگ و شير رفته، پُر ساخته بود. در بين گفتار او از پسر حاكم باد پرصدائي خارج شد. حاكم خواست ملامتش كند. ملا گفت: بر او بحثي نيست چرا كه به شنيدن شجاعتهاي اين جوانمرد من كه مرد مسن هستم پتلون خود را كثيف كردم اگر اين بچه بادي رها كند چه گناه دارد

جاي فرشته ها

از ملا پرسيدند: قبل از خلق آسمان و زمين و آدم، فرشته ها كجا زندگي ميكردند؟ ملا گفت: در خانه هايشان

مُوذن

ملا موذني را ديد كه در بالاي منار مشغول ناله كردن است. ملا خطاب به او فرياد كرد: بيچاره خيال نكني كسي نميخواهد تُرا ياري كند. من حاضرم ولي چه كنم كه بر سر درختِ بي شاخ و برگي رفته اي كه كمك كردنت ميسر نيست

اشتباه مختصر

يك اروپايي به شهر ملا آمده و در مجلسي تعريف عمارات و قصر هاي مشهوري را كه چطور سر به فلك كشيده اند مينمود. ملا كه تصور نمود لاف ميزند خواست از او عقب نماند و گفت: در نزديكي ما شهري است كه در يكي از باغات آن قصري ساخته اند به عرض پنج هزار ذرع... در اين هنگام چند نفر مطلع وارد مجلس شدند. ملا مطلب را اين چنين ادامه داد: ....به طول پنجاه ذرع... يكي از حضار پرسيد: چطور عرض پنجاه هزار ذرع و طول پنجاه ذرع؟ ملا گفت: ورود آقايان مجبورم كرد طول را تحقيق بگويم. در عرض هم چندان مبالغه نشده و صحيح آن بيست و پنج ذرع ميباشد

معامله غريب

ملا وارد شهري شده در بازار به دُكان لباس فروشي رفت و پتلوني برداشته و قيمت كرده پوشيد و شروع كرد به راه رفتن. پس از چند قدم برگشته پتلون را كنده و گفت: پتلون ام چندان عيب ندارد. اين را بگير و به جاي آن يك واسكت بده. صاحب دُكان واسكتي آورده به او پوشاند. ملا راه افتاد. صاحب دُكان مطالبه پول كرد. ملا گفت: عجب... مگر به جاي واسكت پتلون را به شما ندادم؟ دُكاندار گفت: پول پتلون را كه ندادي؟ ملا گفت: پتلون را بر نداشتم كه پولش را بدهم

نصايح ملا

ملا در مجلس حاكم نشسته و دستورالعـملهاي گوناگون براي طرز حكومت و رفتار با مردم و غيره ميداد. حاكم هر چه تاًمل كرد ملا از روده درازي برنداشت. در آخر حاكم خشمگين گشته گفت: مرد احمق چه كسي ترا آنقدر جري كرده كه در حضور مثل من بزرگي اين همه حرف بزني؟ ملا گفت: كوچكي

حساب سازي

ملا زمانيكه كسب ميكرد مقداري نسيه داده و در دفتري بطور يادداشت نوشته بود. روزي يكي از بدهكاران از جلوي خانه اش ميگذشت. ملا او را خوانده گفت: ميداني چند وقت است به من مقروضي و حاضر به اداي قرضت نشدي؟ آن شخص كه دانست ملا سماجت خواهد كرد گفت: دفتر را بياوريد ببينم قرض من چيست. ملا كه به وصول طلبش اميدوار شد با عجله دفتر را آورده قرض او را حساب كرد سي و يك دينار بود. آن شخص نگاه كرد و ديد كه از همسايه اش هم بيست و پنج دينار طلب دارد گفت: ملا اين همسايه و قوم من كه با شما حساب دارد حسابش را از من كم كنيد. بيست و پنج دينار كه از سي و يك دينار كم شود، شش دينار باقي خواهد ماند. آنرا هم لطف كرده حساب هر دو را قلم بگيريد. ملا كه خيلي به تصفيه حساب ها علاقه مند بود شش دينار پول و سندي كه تصفيه هر دو حساب را در آن نوشت به او داد و براي زنش مژده برد كه دو طلب خود را به اين سادگي با دادن شش دينار وصول كرده. زن ملا با ديدن اين حسابسازي غريب مدتي سعي كرد تا موضوع را به ملا بفهماند. ملا پس از فهميدن موضوع به محضر قاضي رفته در حضور جمع دفتر را نشان داده و داستان را بيان نمود. قاضي به سراغ مرد مديون فرستاد و گفت: اين چه قسم حسابي بود كه براي ملا ساختي؟ آن شخص جواب داد: چون ملا اصرار به تصفيه حساب داشت و من هم پول نقد نداشتم و ديدم آبرويم را خواهد برد با او شوخي كردم و او هم از كثرت هوش شوخي را جدي تلقي كرد و حساب را تصفيه نمود. پس قاضي از او سندي گرفته به ملا داد و از ملا خواهش كرد چون حساب نميداند بعد از اين در اين قبيل مواقع از ديگران پرسد كه مجبور به مراجعه به قاضي نباشد

خُلاصه بهداشت

ملا در موعظه اي ميگفت: بهداشت انساني چهار چيز است: پايت را گرم نگاهدار و سرت را خنك، در غذاي خود دقت كن و فكر زياد نكن

نامگذاري

زن ملا پسري زائيد. در شب ششم كه جمعي از خويشاوندان و همسايگان براي اسم گذاري در خانه ملا دعوت داشتند به ملا گفتند: اسم او را چه خواهي گذاشت؟ ملا گفت: اسم زنم را روي او ميگذارم. گفتند: رسم نيست اسم زن را روي پسر بگذارند. ملا گفت: من آنقدر زنم را دوست دارم كه ميخواهم بعد از مردنش هر وقت پسرم را صدا كنم به ياد او بيفتم

برنده شرط

دوستان ملا در مكاني اجتماع نموده و در موضوعي شرط ميبستند. ملا خود را داخل نمود. بالاخره شرطي بين او و رفقا بسته شد كه در صورتيكه ملا شب زمستان را بدون آتش و بالاپوش در ميدان شهر بروز آورد دوستان مهماني مفصلي براي او بدهند. يكي از رفقا پس از بستن شرط به ملا گفت: چون اين شب سلامت نخواهي جست، وصيت خود را بكن. ملا بدون اعتناء با خونسردي گفته او را شنيده اول غروب به ميدانگاه رفت و صبح روز بعد از آنجا خارج شده نزد دوستان حاضر شد. دوستان همگي متعجب شده از او پرسيدند: شب بر تو چگونه گذشت؟ ملا گفت: سرما و تاريكي بود و ديگر هيچ از مسافت يك ميلي روشني چراغي هم نمايان بود. رفقا كه عقب بهانه ميگشتند همه يكزبان گفتند: ديدي شرطرا باختي؟ معلوم است از چراغي كه گفتي گرم شده اي. بايستي مهماني بدهي. ملا كه حاضرين را سمج يافت ناچار قبول كرده شبي تمام دوستان را به خانه دعوت كرد كه به آنها سور مفصلي بدهد. پس از اينكه همه حاظر شدند، ساعتها به انتظار شام گذراندند خبري نشد. از ملا پرسيدند: غذا كي خواهي داد؟ ملا برخاسته و گفت: بروم اگر پخته باشد بياورم. و از اطاق خارج شده دو ساعت ديگر هم همه را با انتظار گذاشت. مهمان ها از گرسنگي بي طاقت شده به سراغ ملا از اطاق خارج شدند و پس از جستجوي بسيار او را ديدند كه با شاخهً درخت كهنسالي زنجيري آويخته و ديگ بزرگي را به آن بسته و زير ديگ شمع كوچكي روشن كرده و نزديك آن ايستاده است. پرسيدند: ملا چرا ما را معطل گذاشتي؟ ملا گفت: من از سر شب در اين ديگ برنج ريخته ام و انتظار دارم بپزد براي شما بياورم. گفتند: از گرمي نور يك شمع ديگ به اين بزرگي جوش نخواهد آمد. ملا گفت: در جائي كه از نور چراغ به مسافت يك ميل انسان گرم شود، چطور نور يكي شم ديگي را به جوش نخواهد آورد؟ حاضرين از اين جواب محكوم شده و با حالت گرسنگي متفرق گشتند وبراي خوشنودي ملا شام مفصلي هم تهيه نموده او را ضيافت كردند

صداي كمانچه

شبي دير وقت، ملا با نوكرش عماد از مهماني بر ميگشتند. در اثناي راه چند نفر دزد را ديدند كه دُكاني را گشوده ميخواهند اثاث آنرا به يغما ببرند. ملا فكر كرد كه طرف شدن با آنها بي صرفه است و به ضرر خودش تمام ميشود. اعتنا نكرده و در رفتن شتاب كرد. نوكرش كه شتاب ملا را ديد دويده به او رسيد و گفت: صداي خش و خش را ملتفت نشديد چه بود؟ ملا گفت: جمعي مشغول كمانچه زدن بودند. نوكر گفت: پس چرا صدايش نميايد؟ ملا جواب داد: صداي اين نوع كمانچه هميشه چند ساعت بعد شنيده ميشود

اقدام كن

ملا در خواب ديد كه زنهاي همسايه جمع شده به زور ميخواهند زن جواني به او بدهند و او ناز ميكند. از خواب پريد و از زنان همسايه اثري نديد در عوض زنش را ديد كه در پهلويش خوابيده پس با عجلهً تمام او را از خواب بيدار كرده و گفت: زود بيدار شو بي تعصب، نميبيني زنان همسايه به زور ميخواهند به من زن به اين زيبائي بدهند. تو اگر راضي نيستي هر اقدامي داري بكن ورنه بعد ها حق گله نداري

پنج انگشتي

شخصي ملا را ديد كه با انگشتهاي تمام غذا ميخورد. پرسيد: چرا با پنج انگشت غذا ميخوري؟ ملا جواب داد: زيرا شش انگشت ندارم

رسم اين شهر

اميري به شهر ملا آمده بود. در مجلس مهماني كه به افتخار او داده بودند گيلاسي شربت خورده و عطسه كرد. يكي از حضار به جاي عافيت باشد اشتباه كرده گفت: مرحبا. امير تصور كرد او را دست انداخته اند. متغير شد. ملا رو به امير كرد و گفت: گويا امير مطلع نباشند كه عادت شهر ما اين است كه پس از عطسه مرحبا ميگويند و مانند شهر شما عافيت باشد نميگويند

شاهين ملا

ملا از كوچه اي ميگذشت. دو كودك را ديد كه بر سر زاغي با هم نزاع ميكردند و هر يكي از آنها يك بال زاغ را گرفته به سوي خود ميكشيد و نزديك بود حيوان را دو پاره نمايند. ملا جلو رفته بچه ها را ملامت كرده گفت: در ميان كوچه خيلي بد است با همديگر دعوا كردن به علاوه اين مرغ زبان بسته چه گناهي كرده كه اينطور او را عذاب ميدهيد. بچه ها از ميانه افتادن او شاد شده گفتند: شما به حرف ما گوش داده رسيدگي كنيد و هر چه بگوئيد ما قبول داريم. اولي گفت: من ابتدا چشمم به اين زاغ افتاده اين را به دوش گرفتم تا مرغ را از بلندي گرفت. ديگري گفت: من سوار دوش او شدم ولي گرفتن مرغ كار آساني نبود. اگر ديگري به جاي من بود نميتوانست آنرا بگيرد. حالا زحمت كشيده ام مرغ مال خودم است. ملا گفت: گوشت اين زاغ خوردني نيست تا انرا كشته ميان تان قسمت كنم. اگر كمي ديگر او را ميكشيديد ميمرد و چيزي به شما عايد نميشد. ولي براي اينكه هر دو شما از زحمت خود بي نصيب نباشيد من آنرا از شما ميخرم. ملا به هر يك از آنها يك درهم داد و آنها هم گرفته با كمال شادي به راه افتادند. ملا هم زاغ را آزاد كرد ولي مرغ بيچاره از بس رنج كشيده بود نتوانست خود را به سر درخت برساند و در حال پريدن در ميان دو شاخ گاوي كه در مزرعه اي نزديك آنجا مشغول چريدن بود نشست. ملا از ديدن اين واقعه شاد شده گفت: ماشاالله شاهين عزيز من شكار خوبي به دست آوردي. ملا بلافاصله رفته زاغ را گرفته گاو را هم پيش انداخته به خانه برد. صاحب گاو چون غروب براي بردن گاو آمد آنرا نيافت. جستجو كرده فهميد كه ملا او را برده است. پس درب خانه ملا امده با غضب تمام گفت: علت اين كه گاو مرا به خانه ات ميبري چيست؟ ملا با خونسردي تمام جواب داد: مقصود شما را نفهميدم. مگر نميدانيد شكار همه جا آزاد و حلال است. امروز شاهين من رفته روي سر گاوي نشسته و در حقيقت آنرا شكار كرده است و در اينصورت گاو مال حلال من شده و من هم آنرا تصاحب كرده ام تو اگر شكايتي داري برو به قاضي رجو كن. آن شخص كه اصرار با ملا را بي فايده ديد نزد قاضي رفته موضوع را بيان نمود. قاضي فورا ملا را خواست. ملا پس از ورود و تعارف به قاضي فهمانيد كه در صورتي دعوا به نفع او تمام شود كوزه روغني اعلا براي او خواهد فرستاد. قاضي رشوه خوار از شنيدن اين حرف به طمع افتاده دعوا را طوري تلقي كرد كه حق به سوي ملا باشد و به طرف او گفت: با اين بيان ملا ادعاي شما موردي ندارد و گاو حقا متعلق به اوست. صاحب گاو ماًيوس شده از نزد قاضي خارج شد و ملا هم به خانه رفته چند كوزه به خانه قاضي فرستاد. اتفاقا شب قاضي مهمان داشت. دستور داد از روغن تازه غذا بپزند. ولي پس از باز كردن سر كوزه ها آنها را مملو از گِل و لاي و لجن و كثافات ديدند. قاضي كه مسبوق شد فورا ملا را احضار كرده گفت: چرا مرا مسخره كردي؟ ملا گفت: شما كه شرع و قانون و انسانيت را مسخره كرده حق ثابت و معلوم شخصي را بدون هيچ عذر يا راهي بيجهت به من واگذار كرديد لياقت تان همين روغن بود. قاضي از او خواهش كرد كه اين مطلب را ناديده بگيرد. ملا هم دنبال صاحب گاو فرستاد و گاو را رد كرده و به او گفت: خواستم بداني قاضي شهر ما چگونه دين و انسانيت را مراعات ميكند

دعاي جوان

در همسايگي ملا زن بي حيائي بود كه هميشه داد و بيداد او ملا را اذيت ميكرد. روزي اين زن نزد ملا آمده و گفت: اي ملا براي دختر من دُعائي بنويس يا علاجي بكن كه زياد بد خُلقي نكند و با من مرافعه نداشته باشد. علاوه بر اينكه ميترسم خودش را صدمه بزند. ملا گفت: در باره دختر شما دُعاي پير مرد تاًثير ندارد بلكه دُعاي يك جوان بيست و پنج ساله لازم است

زنده شدن كوك

ملا چند تا كوَك در صحرا صيد كرده به خانه برد. آنها را سرخ كرده زير سبد گذاشت و درب خانه را بسته براي آوردن چند نفر از دوستان كه ميخواست آنان را مهمان كند، رفت. همسايه ملا اتفاقا چند كوك زنده خريده بود كه كباب كند. او موقع را مناسب ديده كوك ها را به خانه ملا آورده زير سبد گذاشت و كوك هاي سرخ شده را برداشته با خود برد. ملا وقتي با دوستان به خانه آمدند براي آوردن غذا سبد را برداشت ولي فورا كوك ها پريده از اطاق خارج شدند. ملا تعجب كرده گفت: خداوندا من حرفي ندارم كه بخواهي دوباره به اين حيوانها روح تازه بدهي ولي تكليف روغن و نمك مرا هم خوب بود معلوم ميكردي

تسلط زن

حاكم شهر داراي زن زيبائي بود كه كاملا بر او تسلط داشت و همه كار ها حتي عزل و نصب ماًمورين و تنبيه و آزار مردم به مشورت او ميگذشت. اهالي شهر نزد ملا جمع شده از او چاره جوئي نمودند. ملا صبر كرد تا روزي در خانه حاكم مهمان شد زنش را هم برداشته به آنجا رفت. در بين راه به زنش دستور داد چون وارد خانه حاكم شديم پالاني كه همراه آورده ايم به دوش من گذاشته سوار شو و من دور خانه حاكم ميگردم. به محض ورود، زن پالان را پشت ملا گذاشته سوار شد و اتفاقا زن حاكم از دور اين منظره را ديد. حاكم را خبر كرد و با هم به تماشا مشغول شدند. زن ملا او را رها كرد. ملا شيهه ميكشيد و جفتك ميانداخت. حاكم و زنش از خنده روده بر شدند. بالاخره حاكم تاب نياورده به حويلي آمده گفت: ملا چرا خود را اين شكل ساخته اي؟ ملا گفت: من اختيارم را به دست زنم داده ام هر امري بكند مطيعم. حتي اگر خر كرده سوار شود هم ممانعت نخواهم كرد. حاكم فهميد منظور ملا چيست. كاملا متنبه شده بعد ها به دستورالعمل زنش وقتي نگذاشت

جواب كافي

يكي از سياحان اِدعا ميكرد كه هيچكس نيست كه سوالات مرموز مرا جواب گويد. چندين نفر از دانشمندان حاضر شدند ولي از عهده بر نيامدند. امير خشمگين شده به وزير و دانشمندان گفت: اگر جواب اين سياح داده نشود اموال كليهً شما را به او خواهم داد. يكي گفت: به گمان من ملا ميتواند جواب او را بدهد. امير امر احضار ملا داد و چون حاضر شد و از داستان مطلع گرديد گفت: جواب دادن به او كار سهلي است. من حاضر هستم. به سياح گفتند هر چه ميخواهي بپرس. سياح با عصاي خود دايره اي دور زمين كشيده به روي ملا نگاه كرد. ملا بي معطلي خط وسط دايره كشيد و آنرا به دو قسمت كرد. سياح دايره ديگري كشيد. ملا اين دفعه دايره مزبور را چهار قسمت نموده با دست خود يك سهم را به سياح اشاره كرد و سه سهم ديگر را براي خود اشاره نمود. سياح نگاه تحسين آميزي كرده پشت دستش را بر زمين گذاشته و انگشت ها را به طرف آسمان گرفت. ملا هم برعكس آن نموده يعني انگشت ها را بر زمين گذاشته پشت دست را به هوا كرد. سياح بي اندازه ملا را تحسين نموده و به امير گفت: از داشتن چنين مرد دانشمندي بايستي به خود بباليد. امير پرسيد: مقصود از سوالات را بيان كن. سياح گفت: من دايره اول را كشيدم مقصودم نشان دادن كره زمين بود. ملا آنرا به دو قسمت كرده فهماند كه به كرويت زمين متعقد است و رموز آنرا ميداند و با آن خط استوا را كشيده زمين را به دو نيمكره شمالي و جنوبي تقسيم كرده است. مرتبه دوم كه دايره كشيدم و او آنرا به چهار قسمت تقسيم نمود خواست بفهماند كه سه قسمت زمين آب و يك قسمت خاك است. بعد من با انگشتان خود نباتات و رستني ها را نشان دادم و اسرار نموي آنها را پرسيدم. ملا هم با دست خود باران و اشعهً آفتاب را نشان داد كه به وسيله آنها نباتات نمو ميكنند و حقيقتا بايد ملا را بحرالعلوم نام گذاشت. امير حاضر جوابي ملا را خوش آمده او را با دادن انعام و هدايا خُرسند نمود. پس از رفتن سياح از ملا مقصود او را پرسيدند گفت: با دست خود عكس زمين را كشيد من نصف كردم جرئت نكرد نصفش را ادعا كند. دوباره كشيد من چهار قسمت كردم . سه قسمت را خود برداشتم يكي را هم به او تعارف كردم . بعد او با دست خود اشاره كرد كه خيلي گرسنه هستم اگر اينجا پلو بود ميخوردم. من در جوابش گفتم اگردور آن كشمش و خورما و پسته باشد بهتر است. از شنيدن حرف ملا حاضرين مدتي خنديده به ذكاوت او آفرين گفتند

اشتهاي ملا

ملا را به مهماني خواسته بودند. در مجلس از او پرسيدند: براي خوردن اشتها داري؟ ملا گفت: من در دنيا فقط همين يك چيز را دارم

زن بَدرنگ

همسايه ها ملا را گول زده زن بدرنگي به او تحميل كردند. بعد از عروسي كه ملا خواست از خانه خارج شود، زنش گفت: خوب بود به من ياد ميدادي كه هر يك از خويشاوندان و دوستانت را چه قِسم احترام نموده و دوست بدارم. ملا گفت: سعي كن از من بدت بيايد باقي را خودت داني هر كه را ميخواهي دوست داشته باش

اوليا را كِبري نيست

از ملا پرسيدند: چطور ميتواني ثابت كني كه اولياً هستي؟ ملا جواب داد: به هر درخت يا هر سنگ اشاره كنم نزد من ميايد. اتفاقا درخت چناري در مقابل او بود. گفتند: ممكن است به اين درخت اشاره كني كه نزديك بيايد؟ ملا سه مرتبه با لحن مخصوص گفت: بيا اي مبارك... ولي حتي يكي برگ هم از درخت جلوي او نيفتاد. پس ملا به طرف درخت رفت. گفتند: درخت را خواستي نيامد. خودت چرا رفتي؟ ملا جواب داد: اوليا را كِبري نيست. درخت پيش من نميايد من پيش او ميروم

زن دوبينه

ملا ميخواست زن بگيرد. همسايه ها از زني بسيار تعريف كردند كه ملا نديده عشق او شد. مخصوصا از چشمهاي شهلايش خيلي وصف كردند. بالاخره ملا تسلم شده او را عقد كرد. در شب عروسي خربوزه اي خريده به خانه آورد. زن كه دوبينه بود و همه چيز را دو تا ميديد به او اعتراض كرد كه چرا اسراف كرده دو خربوزه خريده است. ملا فهميد كه زن دوبينه است ولي چاره نداشت. در سر دسترخوان زن به ملا گفت: اين شخص كه پهلوي شما نشسته كيست؟ ملا گفت: هر چه را دو تا ببيني عيب ندارد ولي خواهش دارم من يكي را دو تا نبيني

چرب تر

ملا از زنش پرسيد: امشب براي پلو چه نياز داريم؟ زن گفت: نيم من برنج و يك من روغن. ملا گفت: يك من روغن براي نيم من برنج؟ زن گفت: پلوي كه در بساط نيست بگذار اقلا چربي اش زياد باشد

جواب دندان شكن

تاجري مسافرت ميكرد. در بين راه شب در كاروانسرائي اقامت نموده براي شام غذائي خواست. سرايدار مرغي پخته با سه تخم مرغ آب پز براي او آورد كه خورده و به و به دليل خستگي راه خوابيد. بامدادان به موقعي كه قافله حركت ميكرد سرايدار پيدا نبود كه قيمت غذا را بگيرد. بعد از سه ماه كه تاجر به شهر خود باز ميگشت باز شبي را در كاروانسراي اولي به سر برد و باز هم سرايدار شامي مركب از مرغي بريان و تخم مرغ براي او حاضر نمود. چون صبح شد، تاجر سرايدار را خواسته قيمت غذاي دو مرتبه را از او پرسيد كه دَين خود را بپردازد. سرايدار پس از چند دقيقه كه به دقت با خود حساب كرد از او مطالبه هزار دينار نمود. و مخصوصا تذكر داد كه خيلي مواظبت كرده است تا بي اعتدالي در حساب ننموده باشد. تاجر از شنيدن هزار دينار بهاي دو وعده غذا حيران شده گفت: گمان دارم كه ديوانه شده اي كه براي دو مرغ و شش تخم مرغ هزار دينار مطالبه مينمائي. سرايدار گفت: غريب است كه با انصافي كه در اين موقع به خرچ داده و نخواسته ام تعددي در حق جنابعالي بنمايم مرا ديوانه ميخوانند. تاجر گفت: هزار دينار براي چه به شما داده شود؟ سرايدار گفت: دقت كنيد اگر ناحساب گفتم گوش ندهيد. سه ماه قبل شما در اينجا يك مرغ خورديد اگر اين مرغ زنده بود در اين مدت نود تخم ميكرد و اين تخم ها هر يك جوجه اي ميشدند و من به اين حساب صاحب هزاران مرغ و جوجه بودم و همه اين منافع را براي پذيرائي شما از دست دادم و حالا كه هزار دينار در مقابل تمام اين خسارات به اضافه شام شب گذشته شما كه تا سه ماه ديگر همين اندازه باعث خسارت من است ميخواهم مرا ديوانه ميخوانيد. جدال تاجر و سرايدار توجه قافله را جلب كرد. هر چه سعي كردند دعوا را ختم كنند ميسر نشد بالاخره قرار شد كه به حضور حاكم شرع رفته تكليف را معلوم نمايند. پس از رسيدن به شهر و رفتن به خانه حاكم و ذكر داستان حاكم حق را به سرايدار داده تاجر را محكوم به پرداخت هزار دينار نمود. دوستان تاجر به او گفتند: اگر بخواهي جلوي حكم قاضي را بگيري بايستي به ملانصرالدين متوصل شوي. شايد راهي يافته اين ضرر را از تو دفع كند. تاجر قبول كرده با جمعي از همراهان به خانه ملا رفته قضيه را شرح دادند. ملا قول داد كه اين شر را از تاجر دفع نمايد. به شرط آنكه دو صد و پنجاه دينار به فقرا بدهد. تاجر هم قبول كرد. ملا نزد حاكم رفته و با زحمت او را راضي كرد كه اين دعوا را تجديد نمايد و قرار گذاشتند دو روز بعد تاجر و همراهان و سرايدار و ملا و قاضي همه حاضر شده اين دعوا را قطع كنند. در روز موعود همه در دارالمحكمه حاضر شدند ولي ملا در ساعت مقرر نيامد. دو ساعت گذشت باز هم نيامد. ناچار حاكم مستخدم خود را به سراغش فرستاد كه فورا حاضر شود. ملا پس از يك ساعت معطل شدن بالاخره حاضر شد. حاكم با غضب تمام رو به ملا كرده گفت: با آن همه تمنا و خواهشي كه كردي تا مرافعه را تجديد كنيم، سبب اينكه اين مردم را سه ساعت معطل كردي چيست؟ ملا گفت: دهاتي ها براي بردن بذر آمده بودند چون خواستم تدبيري نكنم كه محصول سال بعد خوب شود و اگر خودم نبودم گندم را در بي نوبتي ميبردند سبب تاًخير شد. من اين مدت ايستادم تا چندين جُوال گندم را جوشانيده به آنها بدهم چون گندم نجوشيده ناپاك است و محصولش خوب نميشود. جوشيده دادم كه محصولش پاك و تميز گردد. حاكم رو به حاضرين كرده گفت: تقصير از او نيست از ما است كه كار خود را به دست اين آدم نادان داديم كه ساعتها ما را معطل كند براي آنكه گندم را جوشانده بر آنها بدهد با اينكه همه ميدانند گندم جوشيده حاصلي نخواهد داد. ملا گفت: جناب حاكم با اينكه مرا نادان و خودتان را عاقل تصور ميكنيد از شما ميپرسم چطور است كه مرغ بريان شده تخم كرده سه ماهه هزاران جوجه ميدهد ولي گندم جوشيده محصول نخواهد داد؟ اين جواب دندان شكن همه را متعجب كرد و حاكم ناچار حرف ملا را تصديق نموده و حق را به تاجر داده سرايدار را محكوم كرد

تعليم الاغ

براي حاكم الاغ چالاك قشنگي تحفه آوردند. حاضرين به تعريف و توصيف آن پرداختند ملا گفت: من حاضرم سه ماهه به اين الاغ كتاب خواندن ياد بدهم. حاكم و حاضرين از شنيدن اين سخن تعجب كردند. حاكم گفت: در صورتي كه راست بگوئي و بتواني به الاغ كتاب خواندن بياموزي جايزه بزرگي به تو خواهم داد. ولي اگر مرا مسخره كرده از عهده اين كار برنيائي ترا كَيفر خواهم كرد. ملا قبول كرده الاغ را برداشته به خانه برد و سه ماه مشغول تعليم الاغ بود. پس از سه ماه همه بزرگان شهر در محضر حاكم حاضر گشتند. ملا الاغ را آورده كتابي در پيش او گذاشت. الاغ با زبان خود آن كتاب را ورق زده چون به صفحه آخر رسيد با حزن تمام به صورت ملا نگاهي كرده شروع به عرعر نمود. حاضرين مجلس را حيرت دست داد. حاكم پرسيد: چه كرده اي كه الاغ كتاب را ورق ميزند و سبب عرعرش چيست؟ ملا گفت: روزي كه الاغ را به خانه بردم كتاب بزرگي داشتم كه صفحات آن از پوست آهو ساخته شده بود وسط صفحات آن مقداري جَو ريخته و صبر كردم تا الاغ كاملا گرسنه شد پس كتاب را جلويش گذاشتم و با دست ورق آنرا باز كردم. الاغ جو را ديده خورد پس ورق دوم را زدم باز جو را خورد همچنين ورقهاي ديگر را ميزدم و الاغ جو ميخورد تا كتاب تمام شد. تا يك ماه هر روز اين كار را تكرار و الاغ را گرسنه نگاه ميداشتم و در وقت معين جو را در بين اوراق كتاب به او ميخوراندم. بعد از يكماه روزي كه الاغ كاملا گرسنه شده بود، كتاب را جلوي او گذاشتم. مدتي انتظار كشيد آنرا باز نكردم خودش با زبان خود آنرا باز كرده جو را خورد و صفحه اول كه تمام شد با زبانش كتاب را ورق زده تا صفحه آخر به همين ترتيب جو را خورد و در ظرف دو ماه به قدري اين مطلب تكرار شده كه الاغ كاملا آنرا آموخت و به محض اينكه كتاب را نزدش ميگذارم به اميد خوردن جو اوراق كتاب را ميگشايد. امروز هم قريب سي ساعت است گرسنه مانده به خيال جو اوراق كتاب را گشوده و تا آخر رسيد وقتي كه ديد جو در ميان كتاب نيست عرعر كرده به اين وسيله گرسنگي خود را به من خبر داد. ملا كه صحبت خود را به پايان رسانيد بعضي از حاضرين خواستند زحمت او را بي ارزش جلوه دهند ولي او ثابت كرد كه خواندن الاغ جز به وسيله عرعر ميسر نيست و كتاب خواندن از راه باز كردن صفحات و مطالع صورت ميگيرد. حاكم ناچار شد به وعده خود وفا كند و در عوض انعام الاغ كتاب خوان را به ملا بخشيد

حاضر جوابي

ملا خرش را در بيابان به شدت ميزد. عابري گفت: مرد بيرحم حيوان زبان بسته را چرا به اين شدت ميزني؟ ملا از زدن دست برداشته گفت: ببخشيد آقا نميدانستم با شما خويشي دارد

همه حق داريد

در زمان قضاوت شخصي نزد ملا آمده دعوائي طرح كرد و به طوري قضيه را بيان نمود كه كاملا خود را محق جلوه داد و پس از بيان مطلب از ملا پرسيد: راًي شما در اين باره چيست؟ ملا گفت: شما حق داريد. روز ديگر طرف دعوا آمده قضيه را طوري براي ملا شرح داد كه طرفش كاملا زور گفته و او مظلوم واقع شده و در آخر راًي ملا را پرسيد: ملا گفت: شما را در اين قضيه محق ميدانم. پس از رفتن آنها زن ملا كه از پشت در هر دو روز موضوع را شنيده بود نزدش آمده گفت: عجب... ملا اين چه قِسم قضاوت است درست است كه من قاضي نيستم ولي لااقل زن قاضي كه هستم و تا اندازه اي از اين چيز ها ميدانم تو به مدعي ميگوئي حق داري و به شخص طرفش هم حق ميدهي عاقبت اين كار به كجا خواهد رسيد؟ ملا با كمال خونسردي گفت: درست است زن عزيزم تو هم حق داري

چهار نفر در تختخواب

ملا پس از فوت زنش همسر بيوه اي گرفت. ملا دائما از از زن سابق خود و زن هم از شوهر قبلي اش تعريف ميكردند. روزي ملا با زنش روي تخت خوابيده و هر يك تعريف جفت قبل خود را ميكردند. ناگاه ملا مشت محكمي به زن زده او را از تخت به زمين انداخت زن از اين ضربت بسيار رنجيده و روز بعد به پدرش شكايت كرد. پدر زن از ملا علت زدن دخترش را پرسيد، ملا گفت: تقصير از من نيست ما چهار نفر بوديم. من با زن سابقم، خانم با شوهر سابقش، تخت جاي نبود خانم افتاد

تشويش فكر

شب عيد زن ملا اُملت فراواني پخته بود. ملا كه اُملت را زياد دوست ميداشت كاملا خوشحال شد. بعد از آنكه شام را با لذت فراوان خوردند باقي مانده را براي چاشت فردا گذاشتند. در موقع خواب فكر باقي املت ها نگذاشت ملا بخوابد. ناچار زنش را بيدار كرده گفت: اي زن تو فكر مرا امشب مشوش كرده اي و خوابم را از بين برده اي بايستي چاره اي كرد. زن گفت: چه كنم؟ ملا گفت: باقي املت ها را بياور بخورم بلكه خوابم ببرد. زن گفت: مرد حيا كن تازه غذا خورده اي بخواب فردا آنرا خواهي خورد. ملا با اصرار تمام گفت: تا آنرا نياوري خوابم نميبرد. بالاخره زن ناچار شده باقي املت را آورد. ملا با شتاب و حرص تمام آنها را بلعيده فكرش را راحت نموده خوابيد

صداي پول

در زمان قضاوت ملا دو نفر نزد او آمدند. يكي ادعا كرد كه اين شخص در خواب بيست دينار از من گرفته حالا پس نميدهد. ملا طرف را خواسته گفت: بيست دينار بده. و پس از گرفتن پول آنها را به هم زده به صدا در آورده و با هر صدا ميگفت: بگير اين يك، اين دو.... و به همين ترتيب تا بيست دفعه پولها را به صدا در آورد و به مدعي صداي آنها را تحويل داد و عين آنها را هم به صاحبش پس داده رو به مدعي كرده گفت: قرض تو ادا شد او هم پولش را از دست نداد حالا به سلامت برويد

گردن بند

ملا هميشه از دست دو زن خود در عذاب بود. روزي براي جلب محبت و راحت بودن از آزار آنان دو گردنبند خريده هر يك را به يكي از انها داده و اصرار كرد كه ديگري نفهمد. ولي پس از چند روز باز زنانش تصميم گرفتند او را وادار كنند اقرار نمايد كه به كدام يك بيشتر محبت دارد. در اين بين گردن بند به دردش خورده و در جواب آنها گفت: به كسي كه گردنبند داده ام بيشتر علاقه دارم. به اين گفته هر دو زن را راضي كرد بدون آنكه بدانند كه اين جواب مشكل آنها را حل نكرده است

چرا نميخوري

ملا به سفر ميرفت. در بين راه دچار راهزنان شده كيسه را به باد داد. وقتي كه وارد شهر مقصد گرديد پول نداشت و خيلي هم گرسنه و خسته بود. پيش روي دُكان نانوائي رسيده ايستاد و به تماشاي نانها مشغول شد. و از نانوا پرسيد. اين دكان متعلق به خودت است؟ نانوا جواب داد: بلي همه اينجا متعلق به من است. ملا دو سه بار اين اين سوال را تكرار كرد و همان جواب را شنيد. در آخر گفت: پس در اين صورت چرا ايستاده اي و آنها را نميخوري

آشناي ملا

ملا در بيابان ميگذشت. جمعي را ديد كه به خوردن طعام مشغولند. بدون تعارف پهلوي آنها نشسته شروع به خوردن كرد. يكي از حضار پرسيد: جنابعالي با كدام يك از ما آشنائيد؟ ملا غذا را نشان داده گفت: با ايشان

زبان مردم

روزي ملا با پسرش به دهي ميرفتند. ملا پسر را سوار خر كرده خودش پياده راه ميرفت. در راه به چند نفر برخوردند كه پسر ملا را با انگشت نشان داده گفتند: امروزه اولاد ابدا رعايت احترام پدر را نميكند. ببينيد اين پسر سوار خر شده و پدر پيرش از عقب او پياده روان است. پسر ملا به پدرش گفت: ديدي پدر من گفتم خوب نيست كه شما پياده باشيد و من سوار گردم. قبول نكرديد ديگران هم همينطور ميگويند حالا سوار شويد من پياده خواهم آمد. ملا سوار شده پسرش پياده به دنبالش روان بود. پس از گذشتن يك ميدان باز به جمعي برخوردند كه ميگفتند. شما كه سالهاست به گرما و را رفتن عادت داريد با اين حال با كمال بي انصافي سوار شده و پسر جواني كه با سرد و گرم آشنا نيست در عقبش پياده ميبرد. ملا پسر خود را هم سوار خر كرده خودش هم سوار بود راه افتادند. هنوز چند قدمي نرفته بودند كه دو نفر عابر آنها را از بي انصافي كه كرده و در هواي گرم دو پشته سوار شده بودند ملامت نمودند. ملا و پسرش از الاغ پايين آمده هر دو پياده از عقب الاغ به راه افتادند. چند قدم كه رفتند باز شخصي رسيده گفت: خدا شعور بدهد دو نفر نادادن در عقب الاغ در اين هواي گرم پياده راه ميروند. ملا غضبناك شده گفت: حرف شما صحيح است ولي راهي براي رهائي ما از زبان مردم پيدا كنيد تكليف خودمان را زود ميتوانيم معلوم كنيم

ظرف سوراخ

ملا ظرف كهنه اي را به بازار برد كه بفروشد. چون سوراخ بود مشتري اي پيدا نكرد. يكي گفت: اين ظرف ميانش كه چيزي بند نميشود. چه كسي آنرا ميخرد؟ ملا متغيرانه گفت: زن من اين ظرف را پر از پنبه كرد يك ذرهً آن نريخت. چطور تو ميگوئي چيزي در آن بند نميشود

خدائي ملا

غلام سياه پر طمعي روزي در پائين محراب مسجد كه اتفاقا ملا در آن مناجات ميكرد ناگهان پرسيد: خدايا هزار سال در نظر تو چقدر است؟ ملا گفت: اي بندهً من حكم يك ثانيه را دارد. غلام باز هم پرسيد: ده هزار دينار در نظرت چقدر است؟ ملا گفت: اي بندهً من مانند يك دينار. غلام گفت: پس اين يك دينار را براي من اعطاً فرما. ملا جواب داد: يك ثانيه صبر كن

زرنگي ملا

ملا نزد حاكم رفته گفت: حُكمي بنويس كه من از هر كسي كه از زن خود بترسد يك مرغ بگيرم. حاكم كه به شوخي ملا عادت داشت دستور داد حكم را نوشته به دست ملا دادند. ملا چند روزي سفر كرده و قريب صد مرغ همراه آورد. او در بدو ورود خانه حاكم شد. حاكم كه او را با آنهمه مرغ ديد تعجب كرده پرسيد. ملا اين همه مرغ را به وسيله آن حكم به دست آورده اي؟ ملا گفت: حوصله ام سر رفت ورنه به عدد تمام مردان قلمرو حكومت شما مرغ تهيه ميكردم. حالا خدمت شما رسيدم كه عرض كنم در فلان شهر كنيز بسيار زيبايي داراي آواز خوب كه براي همخوابي حاكم خيلي مناسب بود ديدم. حاكم دست به بيني خود گذاشته گُفت: ملا مواضب باش خانم از پشت درب گوش ميدهد. ملا گفت: چون كار دارم خواهش دارم دستور بدهيد يكي مرغ به مرغهاي من اضافه كنند تا مرخص شوم. حاكم فهميد ملا خواسته خود او را امتحان كند. به او آفرين گفته امر كرد يك خروس به او بدهند. ملا هم خوشحال شده راه بازار را پيش گرفته مرغها را فروخته خانه رفت

چرب تر

ملا از زنش پرسيد: امشب براي پلو چه نياز داريم؟ زن گفت: نيم من برنج و يك من روغن. ملا گفت: يك من روغن براي نيم من برنج؟ زن گفت: پلوي كه در بساط نيست بگذار اقلا چربي اش زياد باشد

پسر ملا

پسر ملا به مرد محترمي بد گوئي ميكرد. ملا وقتي شنيد براي عذر خواهي نزد آن شخص رفته و گفت: هر چه باشد او به جاي پسر شما است و خر است خوبست او را ببخشيد و از او كينه اي به دل نگيريد

دوستي با مطلب

از ملا پرسيدند: چه كسي را بيشتر از همه دوست ميداري؟ ملا گفت: كسي كه شكمم را سير كند. شخصي گفت: من سيرت خواهم كرد. آنوقت مرا دوست خواهي داشت؟ ملا جواب داد: دوستي به مطلب نيست

زرنگي ملا

ملا شب با چهار نفر شام صرف ميكردند. ناگهان باد وزيد و چراغ را خاموش كرد. قرار گذاشتند يك نفر براي آوردن چراغ رفته و ديگران دست به غذا نزنند. تا او بيايد و براي اينكه معلوم شود كه كسي غذا را نميخورد، دستهاي خود را به هم بزنند. ملا يك دست خود را روي زانويش زده و با دست ديگر به خوردن مشغول شد. وقتي چراغ را آوردند قسمت عُمدهً غذا خورده شده بود و هر يك گناه را به گردن ديگري انداخت و ملا هم صدايش بيرون نيامد

دستور فوري

ملا وارد دهي شد. ديد چند نفر نشسته اند گفت: فورا براي من غذا بياوريد ورنه كاري كه با ده همسايه كردم با شما هم خواهم كرد. دهاتي هاي ساده فورا غذاي گوارائي برايش حاضر كردند. پس از صرف غذا از ملا پرسيدند: با ده همسايه چه كردي؟ ملا گفت: آنجا غذا خواستم ندادند من هم فورا راه افتادم به اين ده آمدم. اگر شما هم نميداديد به ده ديگري ميرفتم

هوش زن ملا

زن ملا از او پرسيد: دزد چطور به خانه انسان ميايد؟ ملا گفت: كف پاهاي خود را نمد پيچيده طوري راه ميرود كه صداي پايش شنيده نشود. شبي زن ملا خوابش نبرد. نيمه شب با عجله ملا را بيدار كرد. ملا پرسيد: چه خبر است؟ زن گفت: گمان دارم دزد امده. ملا گفت: از كجا ميداني؟ زن گفت: مدتي است بيدارم هر چه گوش دادم صدائي نشنيدم يقين كردم دزد با پاهاي نمد پيچ آمده

كله گوسفند

ملا گوسفندي در كنار جوي آب سر ميبريد. كاردش كُند بود مدتي معطل شده و در آخر فشار سختي به گردن حيوان داد به طوريكه كله جدا شده به جوي آب افتاد. ملا دسته عفي كنده در عقب كله راه افتاده ميگفت: بيا بيا، بو ،بو... ولي آب كله را برد. ملا كه موفق به گرفتن آن نشد متغيرانه گفت: حالا كه گوش به حرف من نميدهي برو تا گرگ بخوردت

گوش دادن به حرف

عادت پسر ملا اين بود كه هر چه به او دستور ميدادند بر عكس آنرا انجام ميداد. ملا موضوع را دانسته هر وقت ميخواست او را به كاري وادار كند برعكس آنرا سفارش ميداد. روزي با هم به آسياب رفته با آردي كه بالاي الاغ داشتند به سوي شهر ميامدند. ملا از روي پل رفت و پسرش با الاغ از ميان جوي آب ميرفت. ملا به او گفت: در بين را كاري كني كه حتما بار به جوي آب بيفتد. همينطور كه ميرفتند ملا نگاه كرد ديد بار كج شده و در افتادن به آب است. فرياد كرد: پسر جان بار به طرف چپ كج شده تو آنرا از طرف راست بلند كن. پسر گفت: پدر جان تا به حال همه حرفهاي شما را برعكس عمل كرده ام اما توبه كردم بعد از اين چنين نكنم و از حالا شروع به حرف شنوي ميكنم. پس بار را بلند كرده در ميان جوي آب انداخت

وعظ ملا

ملا در وعظ ميگفت: هوشيار در بين مَستان مانند زنده در ميان مردگان است. نُقلشان را ميخورد و به عقلشان ميخندد

ريش ملا

ملا بر منبر وعظ ميكرد. زني سخت گريست. ملا گفت: اي مردم صدق را از اين زن بياموزيد كه چنين به سوز گريه ميكند. زن بر خاسته گفت: اي ملا، بزي سرخ داشتم كه ريشش به ريش تو شبيه بود. دو روز پيش سقط شد حالا كه تو ريش ميجنباني به ياد بزم افتاده گريه بر من مستولي ميشود

لطيفه

شخصي از ملا پرسيد: کپک را چگونه كباب ميكنند؟ ملا گفت: هر وقت حاضر كردي يادت خواهم داد

سردتر

از ملا پرسيدند: يخ اين شهر سرد است يا شهر هاي ديگر؟ ملا گفت: سوال جنابعالي از هر دو سرد تر است

قيمت حلوا

ملا با پسرش به دُكان حلوا فروشي رفته حلوائي خريده به پسر داد كه به خانه برد و خود مشغول ديدن ساير حلوبات شد. پس از اطمينان از دور شدن پسر رو به حلوا فروش كرده گفت: اگر كسي از شما حلوا بخرد و پول نداشته باشد به او چه خواهيد كرد؟ حلوا فروش گفت: لگدي به او زده بيرونش ميكنم. ملا گفت: بي معطلي به من لگدي بزنيد. صاحب دكان لگدي به او زده خواست بيرون اش بكند. ملا گفت: اگر به اين قيمت ميدهيد يك مقدار ديگر هم حلوا بردارم

همينجا بايست

مردي ادعا ميكردهيچكس نميتواند او را فريب بدهد. ملا وقتي اين حرف را شنيد به نزد وي رفته و گفت: من قول ميدهم كه تو را فريب بدهم. مرد مزبور برآشفته شد و گفت: هرگز نميتواني اين كار را بكني ولي چنانچه توانستي مرا فريب بدهي هزار دينار خواهي گرفت. ملا گفت: بسيار خوب هزار دينارت را نزد قاضي شهر بگذار تا من ترا فريب بدهم. مرد مزبور هزار دينار را در نزد قاضي نهاد و گفت: چنانچه ملا توانست وي را فريب بدهد و با دروغي سرگرمش كند هزار دينار را به وي بدهد. ملا پس از اطمينان از اينكه پول را خواهد گرفت در جلوي قاضي به مرد مزبور گفت: بسيار خوب دوست عزيز... حالا همين جا بايست تا من بروم و باز گردم و تو را فريب بدهم. مرد مزبور همانجا در خانه قاضي باقي ماند ولي يك ساعت و دو ساعت و سه ساعت گذشت و از آمدن ملا خبراي نشد. سر انجام مرد عصباني شد و گفت: جناب قاضي مثل اينكه ملا شرط را باخته چون نيامده تا مرا فريب بدهد. قاضي لبخندي زد و گفت: ولي به نظر من تو اشتباه ميكني و او شرط را برده چون توانست ترا فريب بدهد و چهار ساعت در اينجا منتظر خود نگهدارد. بنابر اين بايد هزار دينار را همانطور كه خودت خواسته اي به وي بدهم. مرد مدعي ديگر حرفي نزد و از خانه قاضي خارج شد و فرداي آنروز ملا به خانه قاضي آمده و هزار دينار را گرفت و با خوشحالي به خانه خويش رفت

آفرين

ملا با حاكم و جمعي به شكار رفتند. آهوئي پديدار شد. حاكم تير انداخت ولي به شكار نخورد. ملا گفت: آفرينت. حاكم برآشفت كه مرا مسخره ميكني؟ ملا گفت: خير آفرينت را به آهو گفتم

خواب ملا

ملا در خواب ديد گنجي يافته و بر دوش ميبرد و از سنگيني آن تُنبانش را نجس كرده. از خواب برخاست زنش صرو صدا راه انداخت كه مرد حسابي خجالت نميكشي مثل اطفال تنبانت را كثيف ميكني؟ ملا گفت: ضعيفه اگر تمام خوابم راست برآمده بود حالا دست و پايم را ميبوسيدي. چه كنم كه نصفش بيشتر راست نشد

غربال ملا

ملا خواست از طاقچه چيزي بردارد غربالي پر از پياز به سرش خورده سرش را به درد آورد. ملا غضبناك شده غربال را برداشته و به شدت به زمين زد. غربال از زمين جسته به پيشاني اش خورده خون روان شد. ملا از آشپزخانه كارد بلندي آورده گفت: غربال حالا اگر جراًت داري پيش بيا تا شكمت را پاره كنم

خوراك كبوتر

شخصي ماست خورد و مقداري به ريشش چكيد. ملا از او پرسيد: چه خورده اي؟ گفت: كبوتر. ملا گفت: دانستم. پرسيد از كجا؟ ملا جواب داد: از فضله اش كه بر ريشت نمودار است

نذر ملا

خر ملا گم شد. نذر كرد اگر آنرا يافت ده دينار صرف زيارت محل كند. پس از چند دقيقه خر پيدا شد. ملا به زيارت رفته و گفت: چون معلوم شد نذرت گيراست نذر ميكنم اگر صد دينار پول مفت امروز به من برسد ده دينار نذر اولي را با ده دينار ديگر برايت خرچ ميكنم

جاي مُرده

جنازه اي را از كوچه عبور ميدادند. ملا با پسرش ايستاده بودند. پسر ملا پرسيد: پدر در اين صندوق چيست؟ ملا گفت: آدم. پسر پرسيد: كجايش ميبرند؟ ملا جواب داد: جائي كه نه خوردني باشد و نه نوشيدني، نه نان و نه آب، نه هيزم و نه آتش، نه زر و نه سيم، نه بوريا و نه گليم... پسر گفت: پس پدر درست بگو، خانه ما ميبرند

جواب الاغ

شخصي الاغ ملا را به عاريه خواست. ملا گفت: صبر كن تا بروم از خود الاغ بپرسم. اگر به آمدن مايل شد مياورم. سپس به خانه رفته برگشته گفت: الاغ ميگويد هرگز مرا به اين شخص نده زيرا مرا ميزند و به تو كه صاحبم هستي دشنام ميدهد و از اين معامله هم چيزي حاصل نميشود

آنطرف درخت

روزي سه بچه در جاده اي ميگذشتند. چون چشمشان به ملا افتاد به فكر افتادند كاري كنند كه كفشهاي ملا را بربايند. پس به نزديك درخت قطوري آمده گفتند: هيچ كس نميتواند از اين درخت بالا برود. ملا گفت: اين كار مشكل نيست من بلند خواهم رفت. بچه ها گفتند: حرف با عمل خيلي فرق دارد. اگر راست ميگوئي برو. ملا ملا كفش خود را كنده بدست گرفت و به جانب درخت رفت. بچه ها پرسيدند: چرا كفشت را برميداري؟ ملا جواب داد: بلكه از درخت هم به آنطرف راه باشد

دليل اهميت

ملا روزي به مهماني اي رفت در حاليكه لباسهاي كهنه و معمولي خود را به تن داشت. به اين لحاظ كسي به او اعتنائي نكرد و محل مناسبي نشان ندادند. ملا آهسته از آنجا بيرون آمده به خانه خويش رفت و لباس فاخري پوشيده مراجعت نمود. در اين وقت صاحب خانه با احترام تمام از او پذيرائي نمود و در صدر مجلس نشانيدش. چون دسترخوان غدا را چيدند ملا آستين لباس خود را به غذا نزديك كرده آستين را امر به خوردن مينمود. حاضرين تعجب كرده سبب را جويا شدند. ملا گفت: چون شما اشخاصي را كه داري لباس فاخر باشند احترام ميگذاريد بنابراين غذا خوردن هم به عهده لباس است

عرعر خر

روزي همسايهً ملا آمده خر او را امانت خواست. ملا گفت: خر اينجا نيست. در اين بين صداي عرعر خر بلند شد. همسايه گفت: شما كه ميگوئيد خر در خانه نيست پس صداي عرعر چيست؟ ملا غضبناك شده گفت: عجب آدم دير باور و كم مدركي هستي. گفتار مرا با اين ريش سفيد قبول نميكني و عرعر الاغ را تصديق ميكني

مصرف نشادُر

روزي ملا الاغ خود را برداشته براي آوردن هيزم اراده رفتن به كوهي كرد. در راه الاغ خسته شده ايستاد. رهگذري گفت: قدري نشادر به مقعد او بگذار تا راه بيفتد. ملا اين كار را كرد و الاغ بيچاره شروع به دويدن نمود. در بر گشتن از كوه نيز اين عمل را تكرار كرد و الاغ به سرعت هر چه تمام تر رفت. ملا چون از رسيدن به او ماًيوس شد ناچار مقداري نشادر نيز به خود استعمال نموده پيش از الاغ به منزل رسيد. در منزل هم از اثر سوزش ديوانه وار به هر طرف دويده بي تابي ميكرد. زنش هر قدر خواست او را آرام كند ميسر نشد. سبب را پرسيد. ملا رو به زن كرده گفت: اگر ميخواهي به من برسي قدري نشادر استعمال كني

لطيفه

شخصي پهلوي ملا نشسته بود. اتفاقا بادي از او خارج شد. براي از بين بردن صداي آن كفش خود را روي تخته كشيده به صدا در مياورد. ملا گفت: صداي آنرا از بين بردي براي بوي آن هم ميخواستي فكري بكني

اين به جاي آن

در اثناي سفر ملا در شهري مهمان حاكم بود. در سر دسترخوان حاكم را چندين مرتبه عطسه گرفته هر بار به طرف ملا رو نموده و عطسه ميكرد. ملا پرسيد: اين حركت شما پسنديده است؟ حاكم جواب داد: بلي در شهر ما آنرا عيب نميدانند. ملا بلافاصله بادي رها كرد. حاكم خشمگين شده گفت: چه مرد بي تربيه اي هستي كه در سر دسترخوان چنين حركت بيقاعده اي از تو سر ميزند. ملا جواب داد: در شهر ما اين حركت بيقاعده نيست و عيب شمرده نميشود

هديه ملا

روزي ملا از زردالوي نوبري كه به او هديه كرده بودند چند دانه ميان بشقابي گذاشته براي حاكم شهر هديه برد. در بين راه ديد كه بر اثر راه رفتن او زردالو ها در ميان بشقاب پراكنده شدند. ملا آنها را مخاطب قرار داده گفت: اگر آرام نشينيد شما را خواهم خورد. چون ديد به حرف او اعتنائي نكردند يكي يكي آنها را خورده فقط يكي باقي ماند. كه آنرا برده در پيش روي حاكم گذاشت. حاكم هم از او تشكر كرده انعامي به او داد. روز ديگر به طعم انعام مقداري بادرنگ خريده آنها را در سيني اي گذاشته براي حاكم برد. در راه رفيقي به او رسيده گفت: بادرنگ هديه خوبي نيست به جاي آن اگر بادنجان رومي ميبردي بهتر بود. ملا بلافاصله بادرنگ ها را گذاشته به جاي آن سبدي بادنجان رومي خريده به خانه حاكم رفت. اتفاقا در اين روز حاكم خشمگين بود و حكم كرد بادنجان ها را به سر ملا بزنند. غلامان و فراشان بادنجان ها را به سر و صورت ملا ميزدند و ملا هر دفعه كه بادنجاني به سرش ميخورد، شكر خدا را به جا مياورد. حاكم تعجب كرده پرسيد: سبب شكر بي موقع تو چيست؟ ملا جواب داد: حاكم بزرگوار من ابتدا ميخواستم براي شما بادرنگ بياورم رفيقي منع كرد و بادنجان رومي را صلاح دانست من حالا شكر خدا را به جا مياورم چون اگر به جاي بادنجان رومي بادرنگ ها را به سرم ميزدند جاي سالم ديگر در سرم نميماند. حاكم از اين گفتار به خنده افتاد انعامي به ملا داده خواهش كرد بعد ها او را از دادن هديه معاف دارد

سواري وارونه

ملا روزي با مُريدان به مسجد ميرفتند. او جلو سوار الاغ بود و مريد ها پياده از عقب او مرفتند. پس از رفتن چند قدم ملا از الاغ پائين آمده وارونه سوار الاغ شد. پرسيدند: چرا چنين كردي؟ ملا جواب داد: من جلو بودم، پشتم به شما بود و اگر شما را به جلو ميفرستادم پشت شما به من بود. اينطور نشستم كه با همديگر روبرو باشيم

پاي بي وضو

ملا وضو ميگرفت. قبل از شستن پاي چپ آب تمام شد. در موقع نماز روي يك پاي ايستاد پرسيدند: چرا چنين كردي؟ ملا جواب داد: پاي چپم وضو نداشت

لباس سوراخ شده

ملا شبي در صحن خانه هيكلي ديد و گمان برد كه دزد است. زنش را آواز داد تير و كمان مرا بياور. چون دزد حركت نكرد و زن تير و كمان را آورد، تيري در كمان نهاده رها نمود. اتفاقا تير به نشانه خورد. ملا گفت: دزد كه كشته شد تا صبح به او كاري نداريم برويم بخوابيم. ملا و زنش رفته و خوابيدند. صبح كه ملا به حويلي رفت مشاهده كرد كه دزد شب لباس خودش بوده كه شسته و به درخت آويخته بودند. لباس سوراخ شده بود. ملا بلافاصله سجده شكر به جا آورد. زنش از مشاهده اين واقعه تعجب كرده پرسيد: چه جاي شكر بي موقع است؟ ملا جواب داد: اي زن مگر نديدي كه چطور تير به نشان خورده و آنرا سوراخ كرده. اگر خودم هم ميان اين لباس بودم حالا بايد تابوت خبر ميكردي

طرف راست

مهماني به خانه ملا آمده بود. شب احتياج پيدا كرد كه از اطاق بيرون رود. چون ملا را بيدار ديد گفت: چراغ طرف دست راست شما است. آنرا به من بدهيد تا روشن كنم. ملا گفت: مگر ديوانه هستي؟ در تاريكي من از كجا ميفهمم طرف دست راست كجا است

رسيدن به مقصود

ملا گاوي قوي هيكل داشت كه داراي دو شاخ بزرگ بود و روز ها او را براي قلبه ميبرد. مدتي بود آرزو داشت كه روزي فرصتي يافته مابين دو شاخ گاو سوار شود. اتفاقا روزي از صحرا برميگشت نزديك خانه اش گاو خوابيد. ملا هم به خود دل داده سوار گاو شده و ميان دو شاخ بلندش قرار گرفت. گاو كه از حركت ملا به خشم آمد از جايش بلند شده چرخي زده با كمال شدت او را بر زمين زد. زن ملا كه صداي افتادن او را شنيد با عجله از خانه بيرون آمده ملا را ديد كه بيهوش افتاده و سرش شكسته است. گمان كرد كه مرده است. شروع به گريه و زاري نمود. در اين بين ملا به حال آمده از جايش برخاسته بدون اعتناً به زخم سر و صورت زنش را دلداري داده گفت: غصه نخور اگر چه خيلي صدمه ديده ام اما به مقصودم رسيدم

غيب گو

ملا روي شاخه درختي نشسته به بريدن آن شاخه مشغول بود. شخصي فرياد زد: احمق چه ميكني حالا شاخه ميشكند و به زمين مي افتي. اتفاقا در همين لحظه شاخه شكست و ملا با شدت به زمين خورد. ولي بدون اعتنا به كوفتگي بدن برخاسته يخهً آن شخص را گرفته گفت: معلوم ميشود تو از غيب خبر داري پس به من بگو كي خواهم مُرد؟ آن مرد خواست گريبان خود را از دست ملا نجات دهد دروغي بافته گفت: هر وقت خرت بگوزد مقدمه مرگ توست و چون دو مرتبه پي هم بگوزد تو خواهي مرد. اتفاقا چند روز بعد از اين واقعه ملا براي آوردن هيزم با الاغ خود به كوه ميرفت. در بين راه الاغش گوزيد. ملا با خود خيال كرد كه مرگش نزديك شده است. پس از رفتن چند قدم الاغ بار ديگر پي هم دو باد خارج كرد. ملا از الاغ پائين آمده فكر كرد كه لابد حالا ميميرد پس روي زمين دراز كشيد. دهاتي ها كه اين حالت را مشاهده نمودند بالاي سر او آمده ديدند تكان نميخورد. تصور كردند مرده است پس از ده خود تابوتي آورده او را به تابوت گذاشته براي دفن به قبرستان بردند. در بين راه به جوي آبي رسيده براي عبور از آن با يكديگر بحث ميكردند و هر يكي راهي را بهتر ميدانست. ملا از ميان تابوت برخاسته نشست و راهي را نشان داده گفت: من وقتي كه زنده بودم از اين راه ميرفتم

علاج موًثر

زن ملا حامله و موقع وضع حملش بود ولي درد ميكشيد و طفل به دنيا نميامد. نزديكانش پريشان شده بعضي از آنها نزد ملا آمده چاره جوئي كردند. ملا فكري به خاطرش رسيده گفت: حالا كار را درست ميكنم. پس از خانه خارج شده چند چارمغر خريده به زن ها داد و گفت: اينها را زير زن بگذاريد، طفل كه آنها را ببيند براي بازي با چارمغز بيرون خواهد آمد

افسوس از جواني

ملا روزي خواست سوار اسپي شود نتوانست. گفت: افسوس از جواني. بعد اطراف خود را نگريسته ديد كسي نيست گفت: ولي خومانيم در جواني هم چيزي نبودم

سبب گريه

روزي ملا با زنش سر دسترخوان نشسته بودند. زن ملا قاشقي از آش داغ كه پيش رويش بود به دهان گذاشت و از بس گرم بود اشك در چشمش پر شد. ملا سبب گريه اش را پرسيد زن جواب داد: يادم آمد كه مرحومه مادرم اين آش را خيلي دوست ميداشت و به اين سبب گريه بر من مسلط شد. بعد ملا شروع به خوردن كرد. اتفاقا از داغي آش چشم او هم اشك آلود شد. اين دفعه زن پرسيد: شما چرا گريه كرديد؟ ملا جواب داد: من هم به ياد مرحومه مادرت افتادم كه مثل تو دختر بدجنسي را بلاي جان من كرد

پالان به جاي بالاپوش

روزي ملا با الاغ خود از صحرا ميگذشت، خواست تجديد وضو نمايد. بالاپوش اش را بيرون آورده و روي الاغ انداخت و براي وضو گرفتن به طرف جوي آب رفت. دزدي از انجا ميگذشت و بالاپوش را ربود. ملا برگشته بالاپوش را نديد. پالان الاغ را برداشته به دوش گرفت و به الاغ گفت: هر وقت بالاپوش مرا دادي من هم پالانت را پس ميدهم

كار ملا

ملا از عتبات برگشته بود. شخصي كه به ديدنش رفته بود از او پرسيد: ملا در بغداد روز ها چه ميكردي؟ ملا گفت: عرق

زائيدن ديگ

ملا ديگي از همسايه خود به عاريه گرفت. فرداي آنروز ديگچه اي در درون آن گذاشته و به همسايه برد. همسايه پرسيد: ديگچه از كجا آمد؟ ملا گفت: ديگ شما حامله بود. ديشب زائيد. و اين بچه آن است. همسايه خوشحال شده، آنرا گرفت و رفت. چند روز بعد ملا باز هم همان ديگ را عاريه گرفت. مدتي گذشت پس نداد. همسايه به سراغ ديگ آمده و آنرا از ملا طلب نمود. ملا گفت: سر شما به سلامت باشد. دو روز قبل ديگ شما فوت كرد. همسايه گفت: تا به حال شنيده نشده كه ديگ بميرد. ملا جواب داد: پس اينطور شنيده بودي كه ديگ ميزايد اما مردنش را نشنيده بودي. پس بدان ديگي كه چوچه بدهد ممكن است سر زا هم بميرد

نقل مكان

ملا شبي در خانه خود خفته بود. دزدي كم روزي وارد شده مختصر اثاثيه ملا را گرد آورده بدوش كشيده بيرون رفت. ملا نيز برخاسته رختخواب را برداشته به عقب دزد افتاد تا هر دو وارد خانه دزد شدند. دزد او را ديده با تشدد گفت: در اينجا چه ميخواهي؟ ملا جواب داد: هيچ... تغير منزل داده ام. حمالي شما هم حاضر است

شباهت

روزي شخصي به ديدن ملا آمد. ملا از او پذيرائي كاملي كرده تمام روز را با او بسر برد. شب هنگام كه مهمان اراده رفتن كرد ملا پرسيد: اسم شما چيست؟ مهمان جواب داد: پس براي چه از من پذيرائي كرديد؟ ملا جواب داد: چون عمامه و چپن ات نظير عمامه و چپن خودم بود، تصور كردم خودم هستم

عرعر كردن خر ملا

ملا مقداري پياز بار خر خود كرده و در كوچه و بازار شهر ميگشت. ولي هر بار كه ميخواست فرياد بزند و مردم را از خوبي و ارزاني پياز هايش باخبر كند خرش شروع به عرعر كردن مينمود و نميگذاشت ملا فرياد بزند. ملا چند بار خواست فرياد بزند ولي با عرعر خر روبرو شد و سرانجام عصباني شد و خطاب به خر خود گفت: -ببينم آيا تو پياز ها را ميفروشي يا من

مرغ واقعي

روزي ملا لك لكي خريده به خانه برد و مشغول تماشاي او شد. ديد منقار و پاهاي لك لك بلند و زشت است. برخاسته منقار و هر دو پاي او را بريد. در نتيجه لك لك مرد و بر زمين افتاد پس او را از زمين برداشته به ديوار تكيه داده گفت: حالا شدي مرغ واقعي

مهتاب هاي كهنه

از ملا پرسيدند: زماني كه مهتاب تازه در آسمان پيدا ميشود، مهتاب هاي كهنه را چه ميكنند؟ ملا در پاسخ گفت: مهتاب هاب كهنه را ريزه ريزه كرده از آن ستاره ميسازند

نزديكي قيامت

ملا گوسفند چاقي داشت. رندان شهر اجتماع نموده گفتند بايد شيوه اي بكار برده و گوسفند را بخوريم. پس متفقا نزد ملا رفته گفتند: تصور كن فردا قيامت خواهد شد. ديگر اين گوسفند به چه درد تو خواهد خورد پس چه بهتر از اين كه امروز به باغي رفته آنرا كشته ما را مهمان نمائي تا روزي را از دولت تو به عشرت بگذرانيم. ملا قبول كرد و با آنان به باغ رفته گوسفند را كشته كباب نموده خوردند. بعد از ظهر كه هوا گرم شد، همگي برهنه شده به حوض رفتند. ملا كه از كشتن گوسفند پشيمان شده بود، لباس هاي تمام مهمانان را جمع كرده آتش زد و همه را سوزانيد. چون رندان از آب بيرون آمدند و همه لباس ها را سوخته ديدند از او پرسيدند: چرا چنين كردي؟ ملا جواب داد: تصور كنيد فردا قيامت است لباس به چه كار شما خواهد آمد

وصيت ملا

ملا هميشه به دوستان خود وصيت ميكرد كه هر وقت مُردم مرا در يكي از قبر هاي كهنه دفن كنيد. وقتي علت اين موضوع را پرسيدند گفت: براي اينكه اگر نكير و منكر براي پرسش بيايند تصور كنند كه من مدتي است مرده ام و سوال نكرده بر گردند

موعظه ملا

روزي ملا به منبر رفته گفت: مردم ميدانيد چه ميخواهم بگويم؟ شنوندگان جواب دادند: نه نميدانيم. ملا خشمناك از مُنبر به پائين آمده گفت: من به شما كه اينقدر نادان هستيد چيزي نميگويم. اين را بگفت و برفت. فرداي آنروز باز به فراز منبر نشسته سوال روز گذشته را تكرار كرد. مردم پس از مشورت با يكديگر پاسخ دادند: بلي ميدانيم چه ميخواهي بگوئي. ملا گفت: اكنون كه خوتان ميدانيد اظهار من لزومي ندارد. و از منبر پائين آمده و همه را در حيرت گذاشت و رفت. پس از رفتن او مستمعين با خود قرار گذاشتند كه اگر ملا اين سوال را تكرار كند نيمي از آنها اظهار علم كنند و نيمه ديگر خود را نادان جلوه دهند بلكه بدين وسيله ملا به سخن آيد. سومين روز باز ملا به منبر برآمده همان سوال را تكرار نمود. برخي گفتند ما نميدانيم و بعضي اظهار علم كردند. ملا با ملايمت تمام گفت: بسيار خوب، حالا آنهائي كه ميدانند به آنان كه نميدانند ياد بدهند. و همه را ماًيوس و متحير گذاشته براه افتاد

خروس شدن ملا

روزي چهار نفر جوان با ملا به حمام رفتند. آنها هر كدام با خود تخم مرغي برده و در حمام به ملا اظهار داشتند: ما مانند مرغ تخم ميگذاريم. به شرط آنكه قرار بگذاري كه هر كس از عهده تخم گذاشتن بر نيامد، پول حمام را او بپردازد. پس از اين سخن جوانان هر كدام روي بلندي نشسته و به تقليد از مرغ شروع به قُد قُد نموده تخم ها را روي زمين رها كردند. ملا هم به تقليد از خروس دستهاي خود را به هم زده صداي خروس كرد. جوانان پرسيدند: مقصود تان از اين حركت چي بود؟ ملا پاسخ داد: آيا براي چهار مرغ يك خروس لازم نيست؟

فكر بكر

روزي ملا مردم را موعظه ميكرد. در اثناي وعظ گفت: ايهاالناس خدا را سپاسگذار باشيد كه به شتر پر و بال نداد ورنه اگر پريده بر فراز بام خانه شما مينشست سقف بر سرتان خراب ميشد

قبرپدر

ملا روزي از قبرستان عبور ميكرد. سگي را ديد بر سر قبري ميشاشد. با چماق خود ضربتي به سگ زد. سگ به او حمله كرده به طرف او هجوم آورد. ملا ترسيده تعظيمي كرد و گفت: بفرما دو باره بشاش مرا هم ببخش زيرا نميدانستم كه قبر پدرت است و برايش خيرات ميكني

خام طمعي

لا شبي در خواب ديد كه شخصي ميخواهد نُه سكه طلا به او بدهد ولي او از گرفتن امتناع ورزيده خواهش كرد كه نُه را به ده مبدل كند. در همين موقع از خواب بيدار شده چون پولي در دستش نبود دو باره ديدگان را بست و دست دراز كرده گفت: عيب ندارد همان نُه سكه را بده قبول دارم

باد سخت

ملا روزي به بوستاني رفته هر قدر كه توانست تربوز و خربوزه چيده در جوال گذاشت. ناگاه صاحب بوستان سر رسيد و آن حال را ديد با چوب دستي به ملا حمله ور شده گفت: اينجا چه ميكني؟ ملا جواب داد: از كنار بوستان عبور ميكردم باد سختي وزيد و مرا به اينجا افكند. آن شخص گفت: پس اين ميوه ها را چه كسي چيده است؟ ملا جواب داد: در اينجا هم باد اذيت كرد و مرا به هر طرف ميكشانيد. من هم از ترس جان به بوته تربوز متوسل شدم كه كنده شد. صاحب بوستان گفت: بر فرض كه هر چه گفتي راست باشد ولي ميوه ها را چه كسي در جوال كرده؟ ملا گفت: عجب... من هم يك ساعت است اين فكر را ميكنم ولي تا به حال نتوانسته ام بفهمم اين كار را چه كسي كرده است

براي عروسي

زن ملا شبي ميگفت: پسر ما بزرگ شده و آرزوي عروسي او را دارم. ملا گفت: اين روز ها پولي در بساط نيست. زن گفت: خر را بفروش خرچ عروسي كن. بعد گفتگو هاي ديگري پيش آمد و عروسي فراموش شد. پسر ملا كه تصور ميكردند در خواب است، سر را از زير لحاف برداشته گفت: بابا چرا حرف خر را نميزنيد

مرض ملا

ملا بيمار بود. شخص پر حرفي به عيادتش آمد. ملا هرچه در وسط حرف آورد تاثير نكرد. پس شروع كرد به ناله كردن. آن شخص پرسيد: چرا به ناله افتاديد؟ ملا گفت: از نشستن زياد و پرگوئي جنابعالي

خودش را نبرند

ملا سوار خر شده ريسمان بُزش را هم كه زنگي بر گردن داشت، به عقب خر بسته در بازار عبور ميكرد. سه عيار به او برخوردند. يكي گفت: من بزش را خواهم برد. ديگري گفت: من خر او را تصاحب ميكنم. سومي گفت: لباسهايش مال من است. عيار اولي ريسمان بز را گشوده، زنگ را بر دم خر بست و بز را برد. دومي پيش شده گفت: ملا مردم زنگ را به سر خر ميبندد تو او را به دم خر بسته اي. ملا نگاه كرد ديد بز را برده اند. فرياد زد: كي بز مرا برده است؟ عيار گفت: من ديدم مردي بزي جلو انداخته از اين كوچه رفت. ملا از او خواهش كرد خر را نگاه دارد و خود به عقب بز رفت. عيار خر را برد. چون ملا برنده بز را نيافت به سراغ خر رفت از آن هم اثري نديد. در نزديكي آن محل ملا شخصي را ديد كه سر چاهي نشسته گريه ميكند. ملا سبب را پرسيد: مرد گفت: صندوقچه طلائي از مال زن حاكم دست من بود. برايش ميبردم شخصي به من تنه داده و صندوقچه به چاه افتاد. صد دينار به كسي ميدهم كه آنرا بيرون آورد. ملا حساب كرد كه بيش از پول بز و خر به دست ميايد. پس لباس هايش را كشيده به چاه رفت و هر چه گشت چيزي نيافت و آنچه فرياد زد كسي جواب نداد. ناچار با زحمت بيرون آمده از لباسش اثري نديد. پس چوبي برداشته دور خود چرخانيده در كوچه راه ميرفت. پرسيدند: چرا چنين ميكني؟ ملا گفت: براي اينكه خودم را نبرند، چنانكه خر و بز و لباسم را بردند

شُكر بيجا

ملا از بازار ميگذشت. شخصي از باقلي فروش قدري باقلي خريده مغز آنرا خورده و پوستش را ريخته و بدون شكرانه راه افتاد. فقيري در پي او رسيده پوست باقلي را جمع كرده و خورد و پياپي شكر ميكرد. ملا جلو رفته مشتي بر فرق او كوفته گفت: از بس شكر كردي خدا بد عادت شده ترا به پوست باقلي محتاج كرد. از داراها ياد بگير و بدون اعتناً از لذايذ دنيا بهره ببر

بزاز قيامت

واعظي بالاي منبر ميگفت: كسي كه در دنيا برهنه باشد، در قيامت داراي لباس گرانبها خواهد بود. ملا رو به همسايهً فقيرش كه غالبا برهنه راه ميرفت نموده گفت: غصه نخور اگر در دنيا چيزي نصيبت نشده در قيامت بزازي باز ميكني. به شرط اينكه ملاحظهً همسايگي را بنمائي

كلاه ملا

عمامه ملا كثيف بود. پيش روي در خانه سر برهنه ايستاده فكر ميكرد كه اگر خدا عمامه تميزي براي او برساند بسيار مناسب خواهد بود. اتفاقا كناسي كلاه كهنه اي از نجاسات بيرون آورده بود در نزديكي ملا به هوا انداخته و روي سر او پائين آمد. ملا كلاه را برداشته رو به جانب آسمان كرده گفت: خدايا اين كلاهي را كه براي من فرستادي خوب بود سر جبرئيلت ميگذاشتي

ميزبان تنگ چشم

در خانه يكي از عيان مهماني بود و ملا نيز دعوت بود. در بين غذا تار موئـــي در بين لقمه ملا يافت شد. صاحب خانه گفت: تار مو را از غذا كشيده بعد بخور. ملا قمه را زمين گذاشته عقب نشست. صاحبخانه سبب عقب نشيني را پرسيد: ملا گفت: غذاي كسي كه مهمان را طوري نگاه كند كه تار موئي را مواظب باشد، نبايد خورد

سخن گاو

ملا با جمعي در صحرا عبور ميكردند. گاوي صدا كرد. گفتند: ملا گاو صدايت ميكند برو ببين چه ميگويد. ملا نزديك گاو رفته برگشت و گفت: ميگويند سبب اينكه با خر ها به گردش آمدي چيست

دستور صحيح

شخصي بامي را قير ريزي نموده بود و تا خواست پائين بيايد راهي نبود. ملا ميگذشت پرسيدند: چه كنيم كه به راحتي بيرون آيد؟ ملا گفت: طنابي بالا انداخته به كمرش بسته، پائين بكشيد. چون طناب را بستند و او را كشيدند از بالا پرت شد و تلف گرديد. به ملا گفتند: اين چه قسم دستوري بود كه دادي؟ ملا جواب داد: پدرم در چاه افتاده بود. طناب به كمرش بسته بالا آوردم. اين شخص اجلش رسيده بود ورنه نميمرد

دُم خروس

شخصي خروس ملا را دزديده و به خورجين گذاشته بود. ملا فهميده او را تعقيب نموده گفت: خروس را بده. آن شخص گفت: خروس نديده ام. اتفاقا دم خروس از خورجين بيرون بود. ملا گفت: تو راست ميگوئي اما اين دم كار را خراب كرده. پس خورجين را گشوده خروس را بيرون آورد

شفاي عاجل

شاعري نزد ملا آمده گفت: چندي است دل درد گرفته ام. مانند آنكه چيزي روي دلم مانده باشد. ملا پرسيد: تازه شعري ساخته اي كه براي كسي نخوانده باشي؟ شاعر گفت: بلي. ملا گفت: بخوان... شاعر قصيدهً متولي خواند. در آخر ملا گفت: گمان دارم با خواندن قصيده شفا يافته باشي

مُرده بدهكار

جمعي از شوخ چشمان شهر يكي را در تابوت گذاشته به قبرستان ميبردند. ملا را هم به زور براي نماز بردند. ملا چون تكبير نماز گفت، صداي بادي از مرده بلند شد. ملا رو به همراهان كرده گفت: مَيت شما مديون است. دَينش را ادا كنيد تا از فشار قبر رهائي يابد

آدم

ملا از شخصي بسيار بد تركيب پرسيد: اسم تو چي است؟ گفت: آدم. ملا گفت: خدا پدرش را بيامرزد كه اين اسم را روي تو گذاشت. ورنه تو كه صورتا شباهتي به آدم نداري، مردم از كجا ميفهميدند آدم هستي

موقع خوردن

از ملا پرسيدند: براي غذا خوردن چه موقع مناسب است؟ ملا گفت: براي دارا هميشه و براي بي چيز و نادار هر وقتي كه وسائلش فراهم شود

خر دانا

در موقع تنگدستي ملا زماني كه ميخواست خرش را به خانه ببرد با كرامت رو به طويله ميرفت و برعكس در موقع بيرون آمدن با عجله و زرنگي خارج ميشد. از ملا پرسيدند سبب چيست؟ ملا گفت: اين خر ميداند كه در آخُر چيزي نيست

منجم

مردي ادعاي دانستن علم نجوم ميكرد. ملا از او پرسيد: همسايهً شما كي است؟ مرد گفت: نميدانم. ملا گفت: تو كه همسايه خود را نميشناسي از ستاره هاي آسمان چگونه خبر ميدهي

طمع او

ملا به خانه كريمي رفت. مرد كريم خواست به ملا اكرام كند پرسيد: چه ميخواهي؟ ملا گفت: به عدد صد و بيست و چهار هزار پيغمبر به من صد و بيست و چهار هزار دينار بده. او كه اين طمع را از ملا ديد گفت: حاضرم نام هر پيغمبري را كه بگوئي يك دينار به تو بدهم. ملا شروع كرد به ناميدن پيغمبران. از آدم تا خاتم بيش از بيست و پنج پيغمبر را نتوانست نام برد و بيست پنج دينار گرفت. بعد هرچه فكر كرد چيزي به يادش نرسيد و گفت: فرعون، نمرود، شداد. آن شخص پرسيد: آنها كه پيغمبر نبودند. ملا گفت: عجب مرد ساده اي هستيد. آنها ادعاي خدائي كردند. به پيغمبري هم قبول شان نداريد؟ صاحب خانه سه دينار ديگر به او تحويل داده از شرش رهائي يافت.

اشتباه كله پز

ملا كله اي خريده براي خوردن در زير درختي نشست. عابري او را ديده جلو آمده پهلويش نشست. ملا براي رهائي از شر مهمان ناخوانده برخاسته و گفت: كله پز متقلب كلهء يك چشم به من داده، بايد بروم و آنرا تبديل كنم. و برخاسته راه افتاد و چون از چشم عابر دور شد به تنهايي آنرا خورد

انگور

در مجلس مهماني ملا خوشه اي انگور برداشته به دهان گذاشت. گفتند: انگور را بايد دانه دانه خورد. ملا گفت: آنكه دانه دانه ميخورند بادنجان است

گفت و شنود

ملا در وعظ ميگفت: سبب اينكه دو گوش و يك زبان به آدمي داده اند اين است كه بايد در مقابل دو سخن كه ميشنود يك سخن بگويد

شاهد

شخصي از ملا ادعاي صد دينار طلب مينمود و با او به محضر قاضي آمده بودند. قاضي ادعا را شنيده پرسيد: شاهدت كيست؟ آن شخص گفت: خدا. ملا گفت: براي شهادت بايد كسي را معرفي كني كه قاضي او را بشناسد

شباهت

هنگامي كه ملا وعظ ميكرد شخصي با صداي بلند گريه ميكرد. ملا پرسيد: چه فهميدي كه اينطور گريه ميكني؟ گفت: هيچ، كار من چهارپا داري است. چندي قبل الاغي داشتم، گرگ پاره اش كرد حالا صداي داد و فرياد شما مانند صداي عرعر او به گوش من رسيده سبب گريه ام شد

بزرگي سر

در خانه يكي از ملاكين ملا مهمان بود. بزغاله برياني نزد او آوردند صاحب خانه گفت: كله اش را بخور كه مغز او سر آدم را بزرگ ميكند. ملا گفت: به اين حساب بايستي سر جنابعالي به قدر سر خر شده باشد

زن بيوه

ملا زن بيوه اي گرفت كه براي چهارمين مرتبه به ملا شوهر كرده بود. در بيماري سختي كه ملا دچار شد، زن بر بالينش گريه ميكرد و ميگفت: اگر تو از اين جهان بروي مرا به كسي ميسپاري؟ ملا سر برداشته گفت: به احمق پنجمي

طبيب منصف

ملا رفيقي داشت كه طبابت مينمود. روزي با هم از گورستان عبور ميكردند. طبيب دستان خود را به صورت گرفته بود. ملا پرسيد: چرا روي خود را پوشاندي؟ طبيب گفت: از مردگان اين گورستان شرم دارم كه به هر يك ميگذرم ميبينم كه ضربت من خورده و از همان ضربت من دنيا را وداع كرده است

تسليت

مرد متمول پيري بيمار شده بود. ملا براي عيادتش رفته به خانواده اش تسليت گفت: آنها گفتند: هنوز نمرده. ملا گفت: چون نميتوانم دو باره در اين هواي سرد خدمت برسم اينست كه پيشتر شما را تسليت گفتم

ثبوت حماقت

ريش ملا بلند شده بود. شبي در كتاب خواند كه ريش بلند و سر كوچك دليل حماقت است. چون به آينه نگاه كرد گفت: پس بايد من احمق باشم. ملا خواست هر چه زودتر اين نسبت را از خود دور سازد. دست به ميان ريش گرفته پيش چراغ رفت كه نصف آنرا از بين ببرد ولي ريشش آتش گرفت و سر و صورتش را سوزاند و مدتي در خانه براي معالجه مشغول بود. پس از بهبودي در حاشيهً كتاب نوشت اين مطلب تجربه شده به ثبوت رسيد

حلوا

روزي ملا از دكان حلوا فروشي عبور ميكرد. در خود ميل زيادي به خوردن حلوا احساس كرد. در حاليكه ديناري در جيبش نبود بي پروا وارد دكان شده شروع به خورن نمود. حلوا فروش از ملا مطالبه پول كرد. ملا اعتنا ننمود. صاحب دكان چماق كشيده شروع به زدن ملا نمود. ملا در اثناي لت خوردن به شتاب مشغول خوردن بود و خندان ميگفت: عجب شهر خوبي است و چه مردم مهرباني دارد كه غريبان را به ضرب چماق به خوردن مجبور ميكنند

شعر شناسي

امير شهر قصيده اي خوانده به ملا خواند. ملا گفت: خوب نيست. امير رنجيده شده ملا را حبس كرد. يكك شب و روز او را گرسنه نگاهداشت. موقع ديگر امير قصيده اي برايش خوانده تصديق خواست. ملا جواب نداده برخاست. امير پرسيد: كجا ميروي؟ ملا گفت: زندان

انصاف

شاعري قصيده اي براي ملا خواند. ملا گفت: شعر بسيار بد ساختي. شاعر رنجيده شده دشنامش داد. ملا گفت: انصافا نثرت از نظمت بهتر است

تگرگ

فصل بهار ملا در بيابان قلبه ميكرد. تگرگ درشتي باريد و سر كل و برهنه او شكست. ملا به عجله رفته كلنگ را برداشته رو به آسمان نگاهداشته گفت: اگر مرد استي سر اين كلنگ را بشكن

برادرزاده ملا

در زمان مكتب داري ملا، پدر يكي از شاگردان ظرفي پر از باقلي براي ملا فرستاد ملا براي اينكه شاگردان طمع در آن ننمايند، آنرا در طاقچه گذاشته سفارش كرد كه به آن دست نزنيد چون فرستنده با من عداوت داشته و سَم در آن داخل كرده كه مرا بكشد. بعد از ساعتي كه ملا از مكتب بيرون رفت برادرزاده او كه مبصر شاگردان بود، بچه ها را جمع كرده گفت: ملا براي اينكه ما دست به باقلي نزنيم اين دروغ را ساخته ورنه باقلي لذيذ هيچ چيزي ندارد. شاگردن گفتند: اگر ملا بيايد و موًاخذه كند. برادرزاده ملا گفت: شما نترسيد. گناه را من به گردن ميگيرم. باقلي را آوردند و خوردند و سهم برادرزاده ملا را دو برابر دادند كه جواب ملا را بدهد. او هم قلم تراش ملا را آورده شكست و چون ملا به مكتب برگشت و قلم تراش را شكسته يافت پرسيد: كداميك از شما ها قلم تراش مرا شكسته ايد؟ برادرزاده اش پيش آمده گفت: من خواستم قلمم را بتراشم قلم تراش شكست. از ترس شما خواستم خودم را بكشم. چون دستم به چيزي نرسيد ناچار كلمه شهادت را گفته تمام باقلي هاي سَم دار را خوردم تا از موًاخذه راحت شوم اما از بخت بد تا به حال نمرده ام. ملا فهميد كه چطور فريبش داده اند و گفت: اتفاقا كه تو برادرزاده من هستي. برو بنشين ولي سعي كن اقلا خودت از ملا من خود بهره ببري نه اينكه نتيجه زحمتت نصيب ديگران شود.

بيخبر نمانم

ملا به عيادت بيماري رفته چون خواست از خانه بيرون آيد اقوام دوستش را كه چندي پيش فوت شده بود در آنجا ديده و گفت: مبادا مانند دفعه پيش كه از مردن فلاني بيخبرم گذاشتيد. فوت اين شخص را به من خبر ندهيد

گم شدن خر

خر ملا گم شد. سوگند خورد اگر آنرا يافت، به يك دينار بفروشد. اتفاقا خر پيدا شد. پس ملا پِشكي (گربه اي) گرفته ريسمان به گردنش بسته با خر به بازار برد و گفت: خر يك دينار و پِشك را صد دينار ميفروشم. به شرط اين كه دو معامله يكجا صورت گيرد

شجاعت

ملا به سفر رفت و دو شمشير و دو نيزه همراه برد. راهزني پياده به او برخورده لباسهايش را كاملا از تنش بيرون آورد. ملا نالان و عريان به شهر بازگشت و ماجرا را شرح داد. پرسيدند: پياده با چوب چگونه ترا برهنه كرد؟ ملا جواب داد: من به دستي شمشير و به دست ديگر نيزه گرفته بودم. او فرصت نداد كه نيزه را به او حواله نمايم. چوبي به سرم زده لباس و اسلحه ام را ربود. چون به حال آمدم خيلي به او بدگوئي كردم اما او به روي مبارك خود نياورده از من دور شد

طواف

ملا روزي به خانه تازه سازي وارد شده هر قدر نشست غذائي برايش نياوردند. پس برخاسته با خلوص تمام به اطراف خانه دويدن گرفت. گفتند: چه ميكني؟ ملا جواب داد: ديدم اين خانه به خانه مكه شبيه است. طواف آنرا واجب دانستم. پس اطراف خانه را مسافت كردم. گفتند. مقصودت چيست؟ ملا گفت: خانه اي كه در آن طعام خورده نشود پر صرفه است. اندازه ميگيرم تا اندازه آن براي خودم هم خانه اي بسازم شايد خوردن را از ياد ببرم

شب زنده داري

مذاكره بود كه شب بيدار بودن و به ذكر خدا و نماز و عبادت صرف نمودن سود دنيوي و اُخروي زياد خواهد داشت. ملا عبور ميكرد از او پرسيدند: شب بيدار ميشوي؟ ملا گفت: بلي هر شب براي ادرار كردن بيدار ميشوم

دعاي وارونه

ملا بار گندمي به آسياب ميبرد. در بين راه با خود انديشيد كه اگر گندمها طلا ميشد كار من خوب ميگرديد. پس دست به دُعا برداشته با جد تمام از خدا خواست كه گندمهاي او را طلا كند. هنوز دعايش تمام نشده، جوال شكاف شده گندمها روي زمين ريخت. پس گفت: خداوندا... نتوانستي گندمم را طلا بسازي چرا روي زمين ريختي

دُعا

ملا پياده از بيابان عبور ميكرد. خسته شد و گفت: خدايا مرتب راه همواري برايم بفرست كه ديگر طاقت پياده رفتن ندارم. ناگاه پياده ديگري شمشير به دست كه در راه مانده بود او را ديد و به زور وادارش كرد كه او را به پشتش گرفته به شهر ببرد. ملا با كمال غضب رو به آسمان كرده گفت: خدايا شصت سال است خدائي ميكني هنوز مطلب را نميفهمي

تاًسف ملا

ملا در كنار حوضي ايستاده بود و آه ميكشيد. يكي از دوستان سبب آه كشيدنش را پرسيد. گفت: مگر نميداني زن اول من در اين حوض غرق شد. دوستش گفت: حالا كه زن زيبا و دارائي نصيبت شده ديگر چه غم داري؟ ملا جواب داد: براي اين آه ميكشم كه او ميل به آببازي ندارد

ملا و خرس

ملا براي هيزم كندن به جنگل رفته بود. از دور خرسي ميامد. ملا ترسيده از درخت ناك بالا رفته منتظر شد كه خرس رد شود و او فرود آيد. اتفاقا خرس به آنجا رسيد و براي چيدن ناك از درخت بالا رفت. ملا از ترس هر شاخه كه خرس بالا ميامد او به شاخه بالا تر ميرفت ولي خرس به چيدن و خوردن ناك مشغول بوده توجهي به او نداشت. چند مرتبه خرس ناك چيده و با دست بلند كرد. ملا تصور كرد كه به او تعارف مينمايد. پس فرياد كرد. من نميخورم. خرس كه ملتفت نبود، از شنيدن صداي ملا ترسيده از درخت به پائين افتاده و مرد. ملا از ترس از درخت پائين نيامد. شب شد و تا صبح بر فراز درخت ماند. صبح از درخت پائين آمده و جسد خرس را ديد. پوست آنرا كنده با خود به شهر برد. مردم كه تصور ميكردند ملا به شكار خرس رفته و موفق گرديده هر يكي به نوعي شجاعت او را توصيف مينمودند. او هم ظاهرا به روي خود نياورده باد ميكرد ولي در باطن بريش آنها ميخنديد

دعوت ملا

ملا نزد زنش آمده و گفت: زود تهيه غذاي چاشت را بگير كه امروز مهمان دارم. زن گفت: آخر با نداشتن وسيله در منزل و با بيماري بچه ها و با اينكه ميداني من امروز بايد به حمام بروم و مادرم را گفته ام چاشت اينجا بيايد كه بچه ها را نگهدارد، اين چه وقت مهمان وعده دادن بود؟ ملا جواب داد: براي همين مهمان دعوت كردم تا بفهمد زن و بچه ها و مادر زن و ناخوشي آنها چقدر لذت دارد. چون آن احمق به فكر زن گرفتن افتاده است

مرض خستگي

ملا با رفيقش از شهر خارج شده به شهر ديگري ميرفتند. هنوز نيم فرسخ نرفته بودند كه ملا از خر فرود آمده گفت: خسته شدم. خوبست از ده روبرو فكر غذائي بكنيم. رفيقش گفت: تو برو گوشت بخر بياور تا من بپزم. ملا گفت: من خسته ام اين زحمت را خودت بكش. رفيق ملا رفته گوشت را خريده و آورد. او ملا را كه خوابيده بود، صدا كرد و گفت: من گوشت را آوردم. برخيز آتش روشن كرده آن را كباب كن. ملا گفت: من خسته ام به علاوه كباب كردن هم بلد نيستم. رفيقش كباب را پخته گفت: لااقل بر خيز از چشمه آب بياور. ملا گفت: من هر چه ميگويم خسته ام باور نميكني. اين زحمت را هم خودت بكش. رفيقش آب هم آورد. آنوقت ملا را صدا كرده گفت: بلند شو غذا بخور. ملا گفت: چند تكليف را از خستگي رد كرده ام ديگر خجالت ميكشم اين يكي را هم عذر بخواهم. پس برخاسته با عجله تمام به خوردن پرداخت

مُهلت

شخصي از ملا خواهش كرد كه صد دينار به مدت يكماه به او قرض بدهد. ملا گفت: نصف خواهش اترا ميتوانم بپذيرم. آن شخص گمان كرد كه پنجاه دينار خواهد داد. گفت: عيبي ندارد. پنجاه دينار هم كار را صورت ميدهد. ملا گفت: اشتباه نكن. نصف خواهش ات را كه ميتوانم بپذيرم دادن مهلت است كه در آن قسمت سخاوت زياد به خرچ داده به جاي يك ماه تا دو سال هم ميتوانم مهلت بدم ولي پول ندارم قرض بدهم

همسايه فضول

ملا ميخواست باغي بخرد. صاحب باغ همسايه هم همراي او آمده مرتب از هوا و صفا و آب و گل باغ تعريف ميكرد. ملا گفت: چرا عيب بزرگ باغ را نميگوئي؟ پرسيدند: عيبش چيست؟ ملا گفت: داشتن همسايه فضول

انگشتر بي نگين

اميري انگشتر بي نگيني به ملا هديه كرد. ملا به جايش دعا كرد كه خدا در بهشت خانه اي بي سقف به او عنايت فرمايد. امير پرسيد: چرا خانهً بي سقف؟ ملا جواب داد: هر وقت نگين انگشتر رسيد سقف خانه هم ساخته خواهد شد

نتيجه بدرنگي

ملا با زن بد رنگ خود نزاع كرده خوابيد. زن آينه را برداشته روي خود را نگريسته و به تصور اينكه ملا در خواب است، درد و دل كنان ميگفت: اگر خوشرو بودم اين اندازه رنج نكشيده و از شوهر نامهرباني نميديدم. و آهسته گريه ميكرد. ملا كه اين حال را ديد، شروع كرد به هاي هاي گريه كردن. زن برخاسته و گفت: ملا، شما را چه ميشود؟ ملا جواب داد: به حال زار خود گريه ميكنم. زيرا تو فقط يك دفعه صورت خود را در آينه ديدي و به گريه افتادي، من كه چند وقت است پي در پي ترا ميبينم و معلوم نيست تا چه وقت هم بايد ترا ببينم، چطور به روزگار خود گريه نكنم.

سخاوت ملا

پسر ملا نزد او آمده گفت: ديشب خواب ديدم كه شما يك دينار به من بخشش داديد. ملا گفت: بلي چون پسر خوبي شده اي يك ديناري كه در خواب به تو بخشيده ام پس نميگيرم

بي چيز

ملا در وعظ ميگفت: مردم مال خود را به كسي بسپارد كه از او پس گرفتن ممكن باشد. پرسيدند: از كي نميتوان پس گرفت؟ ملا گفت: از آدم مُفلس

تاثير چرس

ملا شنيد هر كس چرس بكشد زياد كيف ميبرد. مقداري چرس از عطار خريده به حمام رفت و در آنجا كشيده داخل حمام شد. پس از مدتي ديد كيفي برايش دست نداد فكر كرد: شايد عطار تقلب كرده و چيزي ديگر به جاي چرس به او داده. پس همانطور برهنه از حمام خارج شد. در بين راه جمعي به او برخورده سبب برهنه بيرون آمدنش را پرسيدند. موضوع را براي آنها تعريف كرد و آنها از خنده گرده درد شدند. ملا با همان وضع به دكان عطار رسيد. عطار كه ملا را به آن شكل ديد گفت: ملا خيرت است؟ ملا گفت: متقلب من از تو چرس خواستم كه كيف كنم تو چيزي به من دادي كه اثر ندارد. عطار گفت: بهترين تاًثير آن برهنه بيرون آمدن تو از حمام است

سن زن ملا

ملا از زنش پرسيد: تو چطور سن خودت را نميداني؟ زن گفت: من همه اسباب خانه را مراقب هستم و هر روز ميشمارم براي اينكه مبادا دزد آمده چيزي ببرد اما سنم را كسي نميبرد كه هر روز بشمارم

سفارش زن

ملا به يكي از آشنايان ميگفت: امروز بلائي به سرم آمده. دستمال خود را گم كرده ام. آشنايش گفت: يك دستمال كه اهميتي ندارد. ملا گفت: دستمال اهميت ندارد اما زنم سفارشي كرده بود و من به گوشه دستمال گره زده بودم كه فراموش نكنم. حالا كه دستمال گم شده سفارش زنم را چطور به خاطر بيارم

مقابله به مثل

همسايه ملا پيش او آمده گفت: سگ شما امروز پاي عيالم را دندان گرفته و زخم كرده بايد جبران كنيد. ملا گفت: چيزي كه عوض دارد گله ندارد. شما هم سگ تان را بفرستيد پاي عيال مرا دندان بگيرد

دختر كاكاي ملا

دختر كاكاي ملا نامزد او بود ولي شوهر بهتري نصيبش شده ملا را جواب كرد. پس از سه سال شوهر او به مرض سكته دنيا را وداع گفت. ملا كه براي تسليت نزدش رفته بود گفت: خدا را شكر كه ترا به من ندادند ورنه امروز سرنوشت شوهر ترا من بايد تحمل كرده باشم. دختر كاكا كه انتظار داشت ملا با اطلاع از ثروتي كه به او رسيده خيلي بيش از اين مهربان باشد از گفتار او رنجيده و ديگر به منزل خويش راهش نداد

 

خواب راحت

خانه ملا آتش گرفت و در نتيجه عيالش تلف شد. يكي از دوستان كه براي تسليت آمده بود پرسيد: ملا هيچ راهي براي رهائي عيالتان نداشتيد؟ ملا گفت: چرا نه، ولي چون تازه به خواب ناز رفته بود حيفم آمد خوابش را حرام نمايم

تنبلي عجيب

ملا و زنش به خاطر بستان درب خانه نزاع كرده قرار گذاشتند هر كس اول حرف بزند اين كار را به عهده او بگذارند. اتفاقا گدائي دست بدر خانه زد و چون آنرا باز ديد وارد خانه شد. ملا و زنش را ديد كه سر دسترخوان غذا هستند. ولي تعجب كرد كه او را ديدند اما هيچ چيزي نگفتند. پس نزديك آنها رفته سر دسترخوان نشسته و مشغول غذا خوردن شد. باز هم زن و شوهر چيزي نگفتند. گدا كه اين موضوع را ديد پس از سير شدن به عنوان تمسخر قطعه استخواني برداشته با ريسمان به گردن ملا آويخت و رفت. در اين بين سگي وارد خانه شده استخوان را بر گردن ملا ديده به طرف آن پريد و به دندان گرفته خواست بيرون ببرد. ملا هم كه بند استخوان مثل افسار به گردنش آويخته بود از ترس اينكه مبادا حرف بزند مجبور شد دنبال سگ برودو در وقتي كه از درب خانه بيرون ميرفت ناگهان زنش فرياد زد: از شنيدن اين حرف ملا جاني گرفته اول سگ را زده بيرون كرد و بعد برگشته به زنش گفت: بلند شو خودت درب را بسته كن و بعد از اين مرا در اين باب به زحمت مينداز

فايده ملا

ملا گوسفندي را دزديده و كشت و گوشت آنرا صدقه داد. مردم از او پرسيدند. چرا چنين كردي؟ ملا گفت: ثواب صدقه با گناه دزدي برابر است. و خوبي ديگر اينكه پاي و دنبه و غيره گوسفند هم فايده من ميشود

اولاد مرد صد ساله

از ملا پرسيدند: ممكن است از از مرد صد ساله زنش حامله شود و بزايد؟ ملا جواب داد: .اگر همسايه جوان و بيست ساله اي داشته باشد, بلي

صد خر

يكروز ملا گوسفندي براي حاكم شهر هديه برد. حاكم از اين كار او خوشش آمد و يكي از غلامانش را صدا زد و گفت به جاي اين گوسفند يك خر به اين مرد بدهيد. ملا به تندي گفت: اختيار داريد قربان شما خودتان بيشتر از صد خر براي ما ارزش داريد

زرنگي ملا

از ملا پرسيدند در شهر شما به چوچه گاو چي ميگويند؟ ملا هرقدر فكر كرد نتوانست نام گوساله را به خاطر بيارد و به همين جهت گفت: در شهر ما وقتي گاو چوچه است نامش را نميگويند نميگويند نميگويند تا كه بزرگ شود, آنوقت صدايش ميزنند گاو

سگ تازي لاغر

شهري كه ملا زندگي ميكرد فرماندار فرومايه اي داشت روزي اين فرماندار به ملا گفت شنيده ام شما به شكار ميرويد و شكار را دوست ميداريد خواهش ميكنم يك سگ تازي تيزپا براي من پيدا كنيد ملا خواهش او را پذيروفت و پس از چند روز سگ پاسبان درشت اندام و زور مندي را ريسمان به گردن نزد او آورد.فرماندار چون آن سگ را ديد با شگفتي از ملا پرسيد: اين سگ را براي چه نزد من آورده ايد؟ او پاسخ داد: خودتان خواسته بوديد فرماندار گفت: من تازي لاغرميان شكاري خواسته بودم نه سگ پاسبان درشت اندام ملا گفت: اگر اين سگ يك هفته در خانه شما بماند بي گمان مانند تازي لاغر ميان خواهد شد

جشن همسايه ملا

مردي به ملا گفت: همسايه ات امشب جشن زناشوئي دارد. ملا گفت: به من چه؟ آن مرد گفت: در خانهََ او گفتگو در بارهَ فرستادن يك سيني شيريني براي شمابود ملا گفت: به شما چه؟

دزد در خانه ملا

يك شب دزدي به خانه ملا آمده بود و همه جا را مي گشت كه چيزي پيدا كند و ببرد ناگهان ملا از آواز پاي او بيدار شد و تا او را ديد گفت: آنچه تو در شب تاريك ميجوئي ما در روز روشن جسته ايم و نيافته ايم

دل و جگر ملا