بیا که چشم حریفان
بیا که چشم حریفان شود چو شب تاریک
فدای سروه قدت من بُت کمر باریک
گذار لب بلبم تا که جان بمن بخشی
مُکش به عشوه مرا شوخ دختر تاجیک
تو ابر زُلف ازآن روی ماه بدور افگن
که تا که خلق دهند عید را بهم تبریک
تن ات چو کوزه می و لبت شراب کُهن
زچهره تو شود صبح عاشقان نزدیک
برای کشتن من خنده میکنی از ناز
مرا پسند بود این ادا و عادت نیک
بهر طریق که سازی تو رُخ زمن پنهان
تورا ز دور نماید بُتا دلم تفکیک
بمان که وصف تو گویم در لفافه شعر
که تا به جمع عزیزان نمایم اش تشریک
به حرف غیر مکن گوش ای یگانه من
تورا بجان {حبیب} تو میکند تحریک
شعر از حبیب یوسفی
http://www.afghanpoem.com