مهربان باش
مهربان باش بمن ای که تو را دارم و بس
دوریت کُشته مرا یار بفریادم رس
سیل طوفان فراق تو مرا برده زخویش
جُز وصالت نبود هیچ مرا شوق و هوس
تو بیا تا که کشم بال و به پرواز شوم
تا بکی ناله کنم زار در این کُنج قفس
هوش و گوشم بتو مشغول و تو غافل من
چند من مُنتظر هُلهله بانگ جرس
انتظار شب وصل تو به دل آتش زد
چند طعنه شنوم من ز کس و هر ناکس
زندگی خاصیت آب گرفته است بخویش
عُمر اگر که گذرد باز نیاید واپس
جام و پیمانه تُهی ساقی میخانه بخواب
تا نیایی نشود غُلغله در شور ونفس
باش همرای {حبیب }و تو مرنج از ایام
بیم هرگز منُما هیچ تو از خار وخس
شعر از حبیب یوسفی
http://www.afghanpoem.com