سر سجده
نه وضوست کار و بارم نه نماز یاد دارم
که فقط به نقش پایت سر سجده میگُذارم
من و موج بحرچشم ات شب و روزدر تلاتم
نه بروز راحت آید، نه به شب بود قرارم
تو، به بوسهء ز تمکین دهن ام بساز شیرین
که ز آتش لبان ات شکند اگر خُمارام
قد تو نهال سر کش لب تو طلای بی غش
منما مرا مشوش، که بجُز تو کس ندارم
به هوای دیدن تو همه عمر در تلاش ام
که رسد به آرزویش دل زار و نا قرارم
به نگاه توست جادو که کشد مرا به هر سو
بفدای چشم مست ات که ربوده اختیارم
قدم ات بمان به دیده که نفس بلب رسیده
دم و لحظه را بیاد تو دقیقه میشمارم
چی {حبیب} عاشقانه بتو گفت ای یگانه
که تویی همه وجودم تویی فخروافتخار ام
شعر از حبیب {یوسفی}ُ
http://www.afghanpoem.com