در ين شهر بزرگ در آستانه ي شب عيد ميلاد مسيح (کرسمس ) و درسرماي گزنده اي شهر، کودکي را ديدم که تا هنور خيلي خرد بود، شش ساله و شايد پايين تر از شش سال داشت . هنوز خيلي زود بود که کودک بايد در کوچه ها فرستاده شود و گدايي کند .اما آن کودک، يکي دو سال بيشتر نداشت که عازم اين سفر شده بود .
کودک صبح ها از زير زمين خانه نمنا ک ويخ زده اش مي خيزد ، او خودش را در رخت خواب ژنده اي مي پيچد اما سرما خيلي زياد است، کودک مي لرزد . نفس هاي را که کودک ازميان لب هايش مي گيرد ؛ مثل بخار سفيد رنگي مي ماند . کودک يتم در گوشه اي مي نشيند ، شايد زمان تندتر بچرخد. اوازطريق دهن نفس مي گيرد . خودش را در گذشته هايش سرگرم مي کند ، که چگونه فرار کرد؟ اما کودک خيلي گرسنه است . ازصبح تا هنوز چندين بار خود را روي بستري انداخته است ، بستري که با پارچه هاي کهنه وپاره پاره پوش شده است ، بستري که مادر مريض اش روي آن افتاده است . سرمادر به جاي بالش روي تکه هاي کهنه وپاره اي قرار دارد .
آيا مادر چگونه آ نجا آمده بود ؟! وشايد مادر از يک شهر غريبه وناشناخته ي آمده بود و حال بيمار شده بود . مال ودارايي آن مستاجر تيره بخت نيز چند روز قبل به دست پوليس توقيف شده بود وبه مرکز پوليس منتقل شده بود . آن روز روزي تعطيلي بود ، بقيه مستاجران به تعطيلي رفته بودند .اما چگونه ، يکي از آنها به در طول بيست وچهار ساعت اخير روي بسترش باقي مانده بود ، گيج و گرفته اي شرابي که نوشيده بود .هيچ غصه تعطيلي را نداشت .
از يک گوشه ي ديگر صداي زن پيري هشتاد ساله ي شنيده مي شد که در بستر افتاده ورماتيسم گرفته بود .اين زن پير درگذشته ها درجايي پرستار کودکان بود ، اما ديگر جمعيت انبوهي از کودکان در اطرافش نبود ، او به تنهايي وبي کسي جان مي داد . او به روي تنها بچه ي کوچکي که نزديکش بود ، مي غريد ، داد مي زد؛ بچه ي کوچکي که مي خواست هرلحظه نزديک اش شود از خر خر کردن وناله ي مرگ که آن زن پير از گلويش در مي آورد ، مي ترسيد . بچه ي کوچک چيزي در راهروي زيرزمين خانه يافته بود که بنوشد. اما نتوانست پاره اي ازنان خشکي بيابد . کودک براي دهمين باربه مادرش که دربستر مرگ افتاده بود نزديک شد ، خواست مادرش را بيدار کند . کودک از تاريکي ترسيده بود . شب فرا رسيده بود ، اما هيچ کسي نبود که شمعي بيافروزد ، چراغي روشن کند . اوهمه اشياي اطرافش را با درک حواسش شناسايي مي کرد .اما يکدفعه چهره اي مادرش او را متحير کرد ،که مادر ديگر رخت بربسته است ، وجود مادر مثل ديوارهاي سرد اطرفش سرد شده است .
کودک با خود گفت " وجودش سردشده است ".
کودک چند لحظه اي بي حرکت ماند ، دست هايش روي شانه جسد هاي بي جان مادر مانده بود . بعد خواست انگشتانش را پُف کند .انگشتانش را که يخ مي بست گرم کند . به طور اتفاقي از روي بستر توانست کلاه کوچکش را بيابد . کودک به آهستگي دروازه را مي پاليد . مي خواست از زيرزمين خانه بيرون بيايد . او اگر از سگي بزرگ که همه روزه پيش روي ديوار همسايه پارس مي زد ، نمي ترسيد ، مي بايست آنجا را زود تر ترک مي کرد .
آه ! چه شهري ! هيچ گاه شهررا چنين نديده بود ، گنگ تر از جاي که خودش آمده بود .شب اش خيلي تاريک .براي تمام کوچه يک گروپ داشت . خانه هاي چوبي با چپر هاي کوتاه ، خانه ها ي که با دميدن تاريکي دروازه هاي آن بسته شده است .،دراين محيط هيچ کسي ديده نمي شود ، دروازه اي همه ي خانه ها بسته شده است . فقط پارس گله ي سگ ها به گوش مي رسد . صد ها ، هزار ها سگ که در تمام شب زوزه مي کشند وپارس مي زنند. کودک کم کم گرم مي شود ، کودک گرسنه مي خواست چيزي بخورد " چقدر خوب است اگر چيزي براي خوردن بيابم ! " چقدر ازدحام است اينجا ،چه هنگامه ي دراينجا برپاست . چه نوري زيبا وچه جمعيت انبوهي ! چه اسب هاي ، چه کالسکه هاي ! اما سردي ، سردي ! بدن همه ي اسب هاي خسته هوا را محترق مي کند وبخارهاي سفيد رنگي از سوراخ هاي بيني شان به بيرون مي جهند . نعل هاي شان روي راه هاي پربرف تک تک صدا مي کند . و چرا هرکس شخص ديگري را تيله مي دهد ؟! " وچگونه مي توانم چيزي براي خوردن بيابم ؟! اين چيزي است که انگشتانم را به درد مي آورد .
***
مردي پوليسي از پهلوي کودک مي گذرد ، اما صورتش را مي گرداند انگا رکودک را نديده است . کودک در کوچه ي ديگري رسيده است . "آه .اين کوچه چقدر وسيع است ! من د راين جا به مرگ مواجه خواهم شد . اهالي اين کوچه چه شور مي اندازند ، چگونه مي دوند ، وچگونه در طول کوچه ها مي پرند . اما روشنايي ، روشنايي ! چه پنجره اي بزرگي ، پشت پنجره چه يک اتاقي ، اتاقي که تا سقف آن درخت شاخه دوانده است . درختي کرسمسي که شاخه هايش تا سقف ديوار مي رسد . وزير درخت چه نوري ، مثل سکه هاي از طلا و چه سيب هاي ! و عروسک ها ي زيبا واسبک هاي چوبي که همه جا را فرا گرفته است ، بچه ها ي که لباس هاي آراسته ي در تن دارند ، زيبا ، پاک ، بچه هاي که مي خندند ، بازي مي کنند ، مي نوشند ، مي پرند .
دربين کودکان يک بچه کوچکي که همراي دخترکي مي رقصد . دخترک چقدر زيباست ! و چه موسيقي دلنواز ، مي توانم از پشت پنجره ها صدايش را بشنوم .
کودک شگفت زده نگاه مي کرد وحتي مي خنديد .کودک ديگر دردي درانگشتان دست وپايش احساس نمي کرد .تمام انگشتان دست هايش نيلي رنگ شد ه بود .نمي توانست انگشتان اش را خم وراست کند .اگر تلاش مي کرد که انگشتانش را خم کند مي شکست ،انگشتانش يخ بسته بود . اما يک دفعه دردي شديدي در انگشتانش احساس کرد . وبعد کودک مي گريست ومي دويد .
کودک اين بار چشم اش به درون خانه ي ديگري مانده است ، بازهم درخت هاي کرسمس ، انواع کيک و بادام ومواد غذايي که روي ميز ها چيده شده است . و دروازه هر لحظه باز مي شود ، جمعيتي داخل ميشوند ، کودک هم يک دفعه در را باز مي کند وداخل مي شود ، آه چقدر تعجب مردم را بر مي انگيزد ! همه به او خيره خيره مي بينند . دختري بلند مي شود ، سکه ي بدستش مي دهد ودوباره به کوچه مي فرستد اش ، کودک خيلي ترسيده بود .
کپکِ ( پول خرده ي روسيه ) که دختر جوان بدست اش داده بود ؛ از دستش مي افتد وروي پله ها درينگ درينگ صدا مي دهد . کودک نمي توانست انگشتانش را محکم بندد وسکه را در دستش قايم بگيرد . سرما انگشتانش را سفت کرده بود . او باسرعت زيادي آنجا را ترک کرد . کودک تند تند مي دويد ، آخربه کجا مي توانست برود ؟ خودش هم نمي فهميد . کودک مي دويد ومي دويد ، گاهي انگشتانش را پف مي کرد . کودک خيلي رنجيده بود . خودش را تنها وبي کس احساس مي کرد .وحشت زده بود . يک دفعه ديد جمعيت انبوهي پيش رويش موج مي زند ، حيرت زده شده بود " بازهم آنها چه هستند ؟ " .
درنظرش عجيب مي آمد ؛ به پنجره اي مي ديد ، که پشت پنجره سه عروسک زيبا با لباس هاي کوچک زرد وسرخ آراسته شده بودند . انگار عروسک ها زنده بودند . يکي از عروسک ها به سان مرد پيري در آمده بود ، که نشسته بود، انگار موسيقي مي نواخت . اما دوتاي ديگرنيز وجود داشت ؛ دوتاي ديگرايستاده بودند و وايلن مي نواختند وسرهاي شان را همراي صداي موسيقي تکان مي دادند . عروسک ها به يکديگر مي نگريستند ولب هاي شان مي جنبيدند . آ يا آنها به راستي حرف مي زدند ؟ اما تنها پنجره ي بود ، که مانع عبور صداي شان مي شد .
کودک در اول فکرمي کرد که عروسک ها زنده هستند . اما بالاخره فهميد که آنها زنده نيستند .آنها فقط عروسک اند کودک به خودش مي خنديد ، مسخره اش مي کرد . او هيچ گاه عروسک آنچناني نديده بود . تصور مي کرد هيچ عروسکي همانند آنها نخواهد بود . کودک مي خواست بگريد ، اما عروسک ها خنده آور بودند .
کودک يک دفعه ديد بچه درشت وخشيني درکنارش ايستاده با مشت به سرش مي کوبد ، مي خواست کلاه اش را بربايد . او کودک را به زمين انداخته بود . همه جا سروصدا بود؛کودک لحظه ي از ترس بي حرکت ماند . اما يکدفعه خيست وتند تند مي دويد . مثل تيري از دروازه اي ورودي حياطي گذشت وخودش را درمحوطه ي حياط پشت توده اي چوبها پنهان کرد . کودک از ترس به خود مي لرزيد ونفسش را بند مي کرد .
اما لحظه ي بعد خودش را راحت احساس مي کرد ، دست هاي کوچکش ديگر درد نداشت . پاهاي کوچکش نمي سوخت ، خودش را گرم احساس مي کرد . انگار نزد بخاري چوبي نشسته است باخود مي گفت : " آ ه ، من مي خواهم بخوابم ، چه لذت بخش است خوابيدن اينجا ! لحظه ي انيجا مي مانم وبعد مي روم دوباره عروسک ها را مي بينم ؛ کودک باخود چنين خيال هاي داشت و تصور عروسک هاي زيبا لبخندي دراو ايجاد مي کرد ، آنها انگار زنده بودند " . بعد صداي مادرش را به گوشش شنيد ، کودک فرياد زد : " مادر! مادر من مي خواهم بخوابم ، اينجا چه جاي خوب براي خوابيدن است ، مادر! "
صداي گرمي درگوشش طنين انداخت : " کودک بيا درخانه ي من ، بيا درخت کرسمس را ببنيم " . کودک در اول فکر کرد صداي مادرش هست اما نه ، مادرش نبود . پس چه کسي صدايش کرده بود ؟ کودک بيا درخانه ي من بيا ... کودک کسي رانديد . اما کسي روي سرش خم شده ، او را درآن تاريکي در آغوش گرفته بود . کودک دست هايش را کشيد يک دفعه همه جا راروشن ديد: " چه درخت کرسمسي ! نه اين يک درخت کرسمس نيست ، هيچ گاه چنين درخت کرسمس نديده بود .آيا کودک درکجا آمده بود ؟ همه چيز پيش چشمانش مي درخشيد ، منورشده بود .عروسک هاي زيباي را در دراطرافش مي ديد اما نه انها عروسک نبودند ؛ بچه هاي کوچکي بودند .، آنها برق مي زدند . عروسک ها دور کودک يتيم حلقه زده بودند ، آنها مي رقصيدند ، پرواز مي کردند . کودک را در آغوش مي کشيدند . او را از جاي به جاي مي بردند ، کودک يتيم نيز با آنها پرواز مي کرد .پرکشيده بود . کودک مادرش را مي ديد که شادمانه به او لبخند مي زد .
کودک فرياد مي کشيد : " مادر ! مادر! اينجا چقدر زيبا ست ! " اما دوباره بچه ها ( عروسک ) را درآغوش کشيد ، دوست داشت همراي آنها در باره اي عروسک ها ي که از پشت پنجره ديده بود صحبت کند .، عروسک ها را دربغل مي گرفت واز هريک مي پرسيد : توکي هستي دخترکوچک ؟
دردين مسحيت براي کودکان که کسي ندارد درخت کرسمس وجود دارد او فهميد که اين کودکان هم مثل خودش بوده است ؛ آنها نيز مثل خودش مرده است .بعضي هاي شان در سرما درپشت در ها ي عمومي د رکوچه هاي پيترزبورگ مرده است .بعضي ها شان از عدم داشتن دايه وپرستار ويا عدم حفظ الصحه در کلبه هاي رعيتي شان در تاشکن مرده است . بعضي ها شان دراثر گرسنگي وخشک بودن پستان هاي مادرشان در هنگام شير دهي مرده است . اکنون همه ي شان اينجا حضور دارند . همه ي فرشته هاي کوچک بامسيح يکجا شده است . کودک يتيم نيز ميان آنها ست . مسيح دست هاي خود را براي آنها تکان مي داد ، آنها را ومادران گناه کارشان را مي بخشيد .
مادران اين کودکان نيز آنجا بودند . اما آن ها از کودکان شان جدا قرار داشتند .آنها گريه مي کردند . هريک دختر ويا بچه اش را تشخيص مي داد . اما بچه ها به سوي شان مي دويدند ، به آغوش گرم مادر هاي شان پناه مي بردند .اشک مادرهاي شان را بادست هاي کوچک شان پاک مي کردند . به مادرهاي شان مي گفتند که نگريند .
***
اما درزمين يک نگهباني در سپيده دم جسد سفت شده کودکي را مي يابد که درگوشه حياط پنا ه برده است . کودک را در پشت توده چوب ها يخ بسته وسفت شده است . جسد مادري کودک را نيز مي يابد ، مادر پيش از کودک جان داده است ؛ مادر وبچه اش هردو دربهشت درخانه خدا به هم رسيده اند .
پايان داستان