خراب آباد
خراب آباد
از خراب آباد ما طرفٍِ سفر بر بست ورفت
خاطر مارا ازین رفتن به غم بشکست و رفت
تا رسیدم که کنم زاری که ماند پیش من
بر سرخشم آمد و برروی من دربست ورفت
من که گفتم که مرو با غیر من ای سروناز
بهر آزار دلم او با عدو پیوست و رفت
گفتمش که توستی تنها اُمید زندگی
تار عشقم را زپای خویشتن بگسست و رفت
آرزو کردم که آید تا نمایم راز دل
یک تبسم کردوازچشمم به بیرون جست ورفت
گفتمش قلب من است در زیر پای تو بگیر
از تغافل او فشاریدش بزیر شست و رفت
من به تنهایی نشستم گریه کردم بارها
او به پهلوی حریفان روز و شب بنشست و رفت
با(حبیب).. خسته خود لحظهٌ اُلفت نکرد
حالت من را چو دید از بد بدتر شُد مست ورفت